کی طعنه و تحقیر و تمسخر بر دین
		تا ببینیم که فرجام چه خواهد بودن

نهی از می تو ز قرآن بشنو باز مگو
		اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دسترنج عمل خود منما صرف بکام
		نکبت پیروی کام چه خواهد بودن

پیر میخانه گر از غیب دهد او خبری
		همه از دیو و دگر جام چه خواهد بودن

برقعی این دف و چنگ و غزل از دام بود
		جز عذاب از پی و بدنام چه خواهد بودن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:977.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:978.txt">حافظ شكن</a></body></html>ما سر خوشیم بادة ما در پیاله کن
		بدمست را بغمزة ساقی حواله کن

در جام ماه بادة چون آفتاب ریز
		بر روی روز سنبل شب را کلاله کن

ای پیر خانقه بخرابات شو دمی
		غسلی بر آر و توبة هفتاد ساله کن

صوفی بگریه چهرة مجلس بشو چه شمع
		و آهنگ رقص ما همه از آه و ناله کن

گر نو عروس عشق در آید بعقد تو
		مهر دو کون حافظش اندر قباله کنبیچاره‌ای و مست بیا آه و ناله کن
		ترک هوی و هم هوس و هم پیاله کن

تا کی ز جام و باده بگوئی تو شاعرا
		ما را بپند و موعظه یک دم حواله کن

ای پیر خانقه ز خرافات دم مزن
		توبه دمی ز خدعة هفتاد ساله کن

صوفی بیا خراب کن این دیر و خانقه
		و آهنگ مسجدان بنما ترک چاله کن

گر پیره زال(1) عشق ببینی تو برقعی
		اندر طلاق کوش و خرد را کلاله کن
--------------------------------------------------------------
1) پیره زال = پیره زن، زن سالخورده.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:980.xml">304</a><a class="folder" href="w:html:983.xml">305</a><a class="folder" href="w:html:986.xml">306</a><a class="folder" href="w:html:989.xml">307</a><a class="folder" href="w:html:992.xml">308</a><a class="folder" href="w:html:995.xml">309</a><a class="folder" href="w:html:998.xml">310</a></body></html>دل سرا پردة محبت اوست
		دیده آیینه دار طلعت است

تو و طوبی و ما و قامت یار
		فکر هر کس بقدر همت است

گر من آلوده دامنم چه زیان
		همه عالم گواه عصمت است

من که باشم در آن حرم که صبا
		پرده‌دار حریم حرمت اوست

ملکت عاشقی و گنج طرب
		هر چه دارم ز یمن دولت اوست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:981.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:982.txt">حافظ شكن</a></body></html>مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
		یادم از کشتة خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
		گفت با این همه از سابقه نومید مشو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
		خرمن مه بجوی خوشة پروین بد و جو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا بفلک
		از فروغ تو بخورشید رسد صد پرتو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصة حسن
		بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
		حافظ این خرقة پشمینه بینداز و بروشاعرا فکر تو دامست چه داس و چه درو
		تا بکی لاف تو این لاف بینداز و برو

تو کجا عقل کجا و تو کجا پند و خرد
		تو چنان مست غرور که نبینی مه نو

تو که هرگز نکنی یاد ز کشت بد خود
		عقل و دین گر بود از سابقه جبری تو مشو

علت خاتمه آن سابقه نبود هشدار
		همت و سعی دخیل است بهنگام درو

آسمان کی بفروشد بتو مستی عظمت
		برو ای خرمگس معرکه کم جو تو بجو

تو که هستی که نظر بر تو سماوات کند
		پشة مزبله(1)  را بین که بیفتاده بدو

تو و عشق تو و پیر تو و بد مستی تو
		برفلک مثل هراشست و سگ زوزه و عو

جز مسیحا که رود پاک و مجرد بفلک
		هرزه کم گو که نه هر کس بودش این پرتو

کس مسیحا نشود غیر رسولان هدی
		طمع خام میفکن بسر ساده بلو

چه امیدی بتو کز دیدة پست تو ز عشق
		خال یار تو برد از مه و خورشید گرو

طعنه بر زهد مزن عشق ریائی تو میار
		برقعی راهنمائی کن و در یأس مرو
----------------------------------------------------------------
1) مزبله = زباله دان، مکان جمع شدن کثافات.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:984.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:985.txt">حافظ شكن</a></body></html>گفتا برون شدی بتماشای ماه نو
		از ماه ابروان منت شرم باد رو

مفروش عطر عقل بهندوی زلف یار
		کانجا هزار نافة مشکین بنِیم جو

حافظ جناب پیر مغان مأمن وفا است
		درس و حدیث مهر برو خوان ازو شنوشاعر ز ماه نو تو مکن ملتی غشو
		از خالق جهان بنما شرمی و برو

عمریست تا ز خدعه و تزویر و لاف‌ها
		غافل نموده‌ای تو حامل وزری دگر مشو

تخم خطا و فسق که افشاندة ز شعر
		آنگه عیان شود که شود موسم درو

مفروش عطر عقل بوهمی ز زلف پیر
		دیگر مخور تو باده و رمزی ز من شنو

شرمی نما ز سطوت خالق نظر نما
		بر سیر این کواکب و هم سیر ماه نو

شاعر ملاف پیر مغان مجمع خطا است
		ای برقعی حدیث پیر نیرزد بنیم جو<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:987.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:988.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای آفتاب آینه دار جمال تو
		مشک سیاه مجمره گردان خال تو

در اوج ناز و نعمتی ای آفتاب حسن
		یارب مباد تا بقیامت زوال تو

در پیش شاه(1)  عرض کدامین جفا کنم
		شرح نیازمندی خود یا ملال تو

حافظ درین کمند سرسر کشان بسی است
		سودای کج مپز که نباشد مجال تو
--------------------------------------------------------
1) در برخی نسخه ها بجای «در پیش شاه» جملة «در صدر خواجه» آمده است.ای شاعری که گشته گدائی بفال تو
		سودای کج نموده بهر شه وصال تو

تا کی بری بنزد شهان مدح خویش را
		گوئی مباد تا بقیامت زوال تو

راضی شدی که جور بماند إلی الأبد
		پس جور جائران همه وزر و وبال تو

در پیشگاه حق بکدامین جفا روی
		از خوردن حرام نباشد ملال تو

حیف از بشر که علم و هنر را دهد ز دست
		عمرش هدر شود بهمین شعر و قال تو

ای برقعی هدایت مردم نما بشعر
		بگذار این کمند و رها کن خیال تو<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:990.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:991.txt">حافظ شكن</a></body></html>هر که گفتا که عاشقم ای دوست
		تو ببین بر که آن محبت اوست

قبلة صوفیان بود مرشد
		دل صوفی پر از ارادت اوست

چون خدا را نباشد می طلعت
		طلعت صوفیان نه طلعت اوست

شده صوفی گدای مرشد و پیر
		فکر هر کس بقدر همت اوست

نه تو تنها در آن حرم محرم
		هر چه دیو است جای خلوت اوست

نه تو آلوده‌ای فقط از پیر
		همه عالم گواه نکبت اوست

شاهد گر به جز دلش کس نیست
		پیر را مدح چون تو صحت اوست

هر چـه داری ز لهــو و لغـو و طـرب 

		همه از پیروی ملت اوست

هر که گمراه شد ز مذهب حق
		اثر لاف و بوی صحبت اوست

هر چه خواهی بلاف در دنیا
		هر کسی چند روزه نوبت اوست

کن رها عشق و دین طلب ای دل
		هر چه باشد ز یُمن دولت اوست

برقعی فقر و جهل آرَد کفر
		دوری از فقر هم سعادت اوستبجان پیر خرابات و حق صحبت او
		که نیست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
		بیار باده که مستظهرم بهمت او

بیا که دوش بمستی سروش عالم غیب
		نوید داد که عامست فیض رحمت او

بر آستانة میخانه گر سری بینی
		مزن بپای که معلوم نیست نیت او

مکن بچشم حقارت نگاه در من مست
		که نیست معصیت و زهد بی‌مشیت او

چراغ صاعقة آن سحاب روشن باد
		که زد بخرمن ما آتش محبت او

نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی
		بنام خواجه بکوشیم و فرّ دولت او

مدام خرقة حافظ بباده در گرو است
		مگر ز خاک خرابات بود فطرت اوبجان پیر خرافات و هم سفاهت او
		کشیده او بضلالت تو را خرافت او

بهشت جای گنه کار نیست توبه نما
		گر آگهی ز مزایای خلد و نعمت او

فریب و وسوسة شا