</html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:881.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:882.txt">حافظ شكن</a></body></html>ما نگوئیم بد و میل به ناحق نکنیم
		جامة کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر بکم و بیش بد است
		کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم
		سر حق با ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعة رندان نه بحرمت نوشد
		التفاتش بمی صاف مروق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
		گو تو خوش باش که ما گوش باحمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
		ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیمشاعرا چیست بد و میل بنا حق نکنیم
		گو ندانیم حق و تمیز ز ناحق نکنیم

همه دیوان تو پر از بد و ناحق باشد
		باز گوئی تو که ما میل به ناحق نکنیم

جامه‌ای پاک نماند از تو و می‌گویی باز
		جامة کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

کی تو بی مغلطه بر دفتر دانش بودی
		باز گوئی که بحق شعبده ملحق نکنیم

عیب درویش و قلندر ز خرافات نکو است
		کار خوبی است نه بد ما بد مطلق نکنیم

راست گفتی ‌که حسود ار که بدی گفت تو را
		گو تو خوش باش که ما گوش باحمق نکنیم

کلامت ‌بخودت گفته که حافظ ‌خوش ‌باش
		عیب ما گوی که ما گوش باحمق نکنیم

قدرت حق دهن لاف زنان می‌شکند
		به که از یاوه و از لاف دهن لق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت بگیریم بر او
		رد باطل شده واجب بلی از حق نکنیم

تو بهر شعر جدل با سخن حق داری
		لافگوئی که جدل با سخن حق نکنیم

شاعرا بین تو که فرعون بقومش می‌گفت
		ما جدل با حق و هم فتنة ناحق نکنیم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:884.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:885.txt">حافظ شكن</a></body></html>سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
		که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم

عبوس زهد بوجه خمار ننشیند
		مرید همت دردی کشان خوش خویم

ز شوق نرگس مست بلند بالایی
		چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
		کدام در بزنم چاره از کجا جویم

مکن درین چمنم سرزنش بخود رویی
		چنانکه پرورشم می‌دهند می‌رویم

تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
		خدا گواست که هر جا که هست با اویممباش سر خوش و بشنو جواب پرگوئی
		پیاله عقل برد شاعرا جنون جوئی

عبوس زهد بمنکر بسی بود شیرین
		خوش است نهی همان زاهدان و حق گوئی

تمام شعر تو از سر خوشی بود حافظ
		خوشی بمستی و آن یاوه‌ها که می‌گوئی

اگر که پیر مغان در بروت نگشاید
		هزار دیوار دگر بهر خویش می‌جوئی

خدا نداده تو را پرورش بفسق و فجور
		خدا نموده تو را سرزنش بخود روئی

بخانقاه و خرابات لطف حق نبود
		بهر کجا غرضت پیر هست و با اوئی

ولی غرض بلغز رانده‌ای که با تلبیس
		بروی خویش ببندی جواب بدگوئی

بگو بدوزخ و نیران چه رفتی ‌ای حافظ
		خدا گواست که هر جا روی تو با اوئی

من آگهم که خدای تو هست پیر مغان
		برو تو روی باو باش در همه کوئی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:887.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:888.txt">حافظ شكن</a></body></html>آنکه پا مال جفا کرد چو خاک راهم
		خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
		و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعة عالم قدسم لیکن
		حالیا دیر مغان است حوالت گاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
		تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
		آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهمآنکه پامال جفا کرد تو را آگاهم
		که بود پیر و ز حق زجز ورا می‌خواهم

پیر میخانه سحر جام خرافاتت داد
		تا شدی کور دل از کوری تو آگاهم

جام جادوگری پیر بود این اثرش
		زشت را خوب تو پنداری و گوئی ماهم

صوفی صومعة عالم وهمی تو بگو
		حالیا دیر مغانی و شیاطین خواهم

حالیا دیر مغان رفتی و راهت دادند
		فخر داری که در آن حلقة دولت خواهم

برقعی وهم نگر ننگ ببین کوری بین
		حافظ و رهگذر شاه و بگیرد آهم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:890.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:891.txt">حافظ شكن</a></body></html>روضة خلد برین خلوت درویشانست
		مایة محتشمی خدمت درویشانست

گنج عزلت که طلسمات عجائب دارد
		فتح آن در نظر رحمت درویشانست

خسروان قبلة حاجات جهانند ولی
		سببش بندگی حضرت درویشانست

من غلام نظر آصف عهدم کو را
		صورت خواجگی و سیرت درویشانست

حافظ ار آب حیات ابدی می‌خواهی
		منبعش خاک در خلوت درویشانستفاش می‌گویم و از گفتة خود دل شادم
		بندة عشقم از هر دو جهان آزادم

طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
		که درین دامگة حادثه چون افتادم

من مَلک بودم فردوس برین جایم بود
		آدم آورد در این دیر خراب آبادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
		یا رب از مادر گیتی بچه طالع زادم

تا شدم حلقه بگوش در میخانة عشق
		هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

گر خورد خون دلم مردمک دیده روا است
		که چرا دل به جگرگوشة مردم دادم

سایة طوبی و دلجوئی حور و لب حوض
		به هوای سر کوی تو برفت از یادمفاش می‌گویم و از گفتة خود دلشادم
		بندة حقم و از عشق و هوا آزادم

شکر حق را که دلمرا نه ربودند کسان
		ورنه در چاه ضلالت چو تو می‌افتادم

من عرب بودم و از غیرت و دین پر بودم
		هوس آورد بایران خراب آبادم

حافظ ار بنده عشقی تو وکور از دو جهان
		زشتیت فاش مکن لاف مزن دل شادم

از در مستی و صوفی صفتی نغمه زنی
		بندة عشقم و از هر دو جهان آزادم

شاعر عشقم و نی دین و نه مذهب دارم
		زانکه قائل نه بحشری و نه بر میعادم

نیست در لوح دلم جز الف قامت پیر
		صوفیم حرف دگر پیر ندادی یادم

مگس میکدة پیر مغانم اکنون
		بخرافات و باوهام خران استادم

گلشن قدس بود میکدة پیرانم
		صوفیان را همه آنجا چو مگس شیادم

بود ابلیسی و سجینی و پستی جانم
		نسل ابلیس بُدم لیک بآدم زادم

شاعرا کی تو ملک بودی و فردوس مقام
		لاف کم گو و مده نسبت خود بر آدم

کوکب بخت تو را گر که منجم نشناخت
		خود بگو آنکه ز مادر بتصوف زادم

دیو را هیچ منجم نشناسد طالع
		دیو زادی تو بگو دیو نمود ارشادم

تا شدی حلقه بگوش در ابلیس مدام
		بفلک میرود از خدعة تو فریادم

خونت از دیده فشانی بسقر زین غصه
		که چرا دل بجگر گوشة مردم دادم

سایة طوبی و دلجوئی حور و لب حوض
		همه را در ره خوش باشی پیران دادم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:893.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:894.txt">حافظ شكن</a></body></html>غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم
		دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

بترک صحبت پیر مغان نخواهم گفت
		چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم

نشان اهل خرد(1) عاشقی است با خود آر
		که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد
		ببین که اهل دلی در جهان نمی‌بینم

من و سفینة حافظ که جز درین 
		بضاعت سخن در فشان نمی‌بینم
-----------------------------------------------------------
1) در بعضی از نسخه های دیوان حافظ بجای «اهل خرد» جملة «مرد خدا» آمده است.غم زمانه چه در شاعران نمی‌بینم
		بغیر لاف ازین شاعران نمی‌بینم

تو ترک پیر مغان کن برو براه خرد
		بجز فساد ز پیر سگان نمی‌بینم

تو را که نیست متاعی بغیر باده و لاف
		من اهل لاف چو پیر مغان نمی‌بینم

نشان اهل خود ترک 