 از عقل و هوش خود غافل
		ببین که حافظ عارف ز عقل گشته ملول<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:796.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:797.txt">حافظ شكن</a></body></html>هر نکتة که گفتم در وصف آن شمائل
		هر کو شنید گفتا للهِ دَرّ قائل(1) 

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
		آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سر آید
		از شافعی مپرسید امثال این مسائل

ای‌ دوست ‌دست‌ حافظ ‌تعویذ چشم ‌زخمست
		یارب که بینم آن را در گردنت حمائل
-----------------------------------------------------------
1) لله درّ قائل = اصطلاح عربی است که در مقام تعریف و تمجید بکار می رود.	هر نکتة که گویم از عقل و از فضایل
		اهل هوا نگویند لله درّ قائل

این عشق و میل و رندی نبود بعلم و تحصیل
		باشد بمیل قهری از نفس این رذائل

دردا که در سر خود دین و خرد نداری
		هر کس خرد ندارد عشقش بود فضائل

این میل عشق و رندی مشکل نمود اول
		رفتی و سهل دیدی گشتی بسوی باطل

رندی بجز رذالت چیز دگر نخواهد
		سهل است عشق و رندی گر دین کنی تو زائل

حلاج(1)  بر سر دار گوساله کرد خود را(2) 
		بر عارفان صوفی شد یک خدای قابل

این خدعه‌ای که حلاج بر دار کرد اظهار
		از شاعران مپرسید امثال این مسائل

هر چیز حکمش اول باید ز شرع پرسید
		هر چند شرح و فنش موقوف شد بعامل

طب و نجوم و حکمت نحو و کلام و منطق
		هر حرفه‌ای ز کسب و هر صنعت و عوامل

حکمش بشرع باشد شرحش بود بعامل
		هر کس جز این بگوید دارد ز حق فواصل

اکنون که حق عیان شد صوفی و عشق بازی
		حکمش بشرع باشد با کافران مماثل

ای دوست حکم دین را از برقعی بپرسید
		نی شاعری که باشد عاشق بهر شمائل
-------------------------------------------------------------
1) حلاج = ابو المغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (زادة 244 هـ). او از مردم قریة تور واقع در شمال شرق بیضای فارس بود.
اساتید او عبارت بودند از: سهل بن عبدالله تستری، عمرو بن عثمان مکی و جنید بغدادی.
از جمله تألیفات حلاج: «طاسین الأزلی والجوهر الأکبر، طواسین، الهیاکل، الکبریت الأحمر، نور الأصل، جسم الأکبر، جسم الأصغر و بستان المعرفة» می باشد.
او مرد حیله باز و زندیق بود؛ نخست مردم را به مهدی دعوت می کرد که از طالقان ظهور خواهد و سپس ادعا کرد که روح القدس در او حلول نموده و خود را خدا دانست.
خلیفة عباسی «المقتدر بالله» در سال 301 هـ از او آگاه شد، بر اساس فتوای علمای اسلام هزار تازیانه اش زد، دست و پای او را برید و او را اعدام کرد.
لویی ماسینیون (مستشرق مسیحی فرانسوی) کتابی بنام «مصائب حلاج» و «قوس زندگی حلاج» نوشت است.
2) اشاره به گوسالة سامری است که مردم او را معبود خویش قرار دادند؛ یعنی همانطور که گوسالة سامری مردم را به فتنه انداخت، حلاج نیز مردم را به فتنه انداخت.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:799.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:800.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
		سلسبیلت کرده جان و دل سبیل

عقل در حسنت نمی‌یابد بدل
		طبع در لطفت نمی‌بیند بدیل

ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای
		همچو من افتاده دارد صد قتیل

من نمی‌یابم مجال ای دوستان
		گر چه دارد او جمالی بس جمیل

شاه عالم را بقا و عز و ناز
		باد و هر چیزی که باشد زین قبیل(1) 

حافظ از سر پنجة عشق نگار
		همچو مور افتاده زیر پای پیل
-------------------------------------------------------------
1) این بیت در بعضی نسخه های دیوان حافظ وجود ندارد.بدانكه نويسنده از اهل قم و پدرانم تا سي نسل در قم بوده اند و جد اعلايم كه در قم وارد شده و توقف كرده موسي مبرقع فرزند امام محمد تقي فرزند حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مي باشد كه اكنون قبر او در قم معروف و مشهور است، و سلسه نسبم چون به موسي مبرقع مي رسد ما را برقعي مي گويند، و چون به حضرت رضا مي رسد رضوي و يا ابن الرضا مي‌خوانند و از همين جهت است كه شناسنامه ي خود را «ابن الرضا» گرفته‌ام.
سلسله‌ي نسب و شجره نامه ام، چنانكه در كتب انساب و مشجرات(شجره نامه) ذكر شده و در يكي از تأليفاتم موسوم به «تراجم الرجال» نيز در باب الف نوشته‌ام، چنين است: ابوالفضل بن حسن بن احمد بن رضي الدين بن مير يحيي بن مير ميران بن اميران الأول ابن مير صفي الدين بن مير ابوالقاسم بن مير يحيي بن السيد محسن الرضوي الرئيس بمشهدالرضا من أعلام زمانه بن رضي الدين بن فخر الدين علي بن رضي الدين حسين پادشاه بن ابي القاسم علي بن أبي علي محمد بن احمد بن محمد الأعرج ابن احمد بن موسي المبرقع، ابن الامام محمد الجواد. رضي الله عن آبائي و عني وغفرالله لي ولهم.
والدم سيد حسن، اعتنايي به دنيا نداشت و فقير و تهي دست و از زاهدترين مردم بود و در سنين پيري و در حال ضعف و ناتواني حتي در فصل زمستان و در هواي يخ بندان، كار مي كرد. ولي خوش حالت و شاد و شب زنده دار و اهل عبادت و بسيار افتاده حال و سخاوتمند و متواضع بود. و أما جد اول يعني والد والدم، سيد احمد مجتهدي بود مبارز و بي ريا و از شاگردان ميرزاي شيرازي صاحب فتواي تحريم تنباكو، و مورد توجه وي بود و چنانكه در «تراجم الرجال» نيز آورده ام وي پس از ارتقاء به درجه ي اجتهاد از سامراء به قم مراجعت كرد و مرجع امور دين و حل و فسخ و قضاوت شرعي محل بود و اثاث البيت او مانند سلمان و زندگي او ساده مانند ابوذر بود و درهم و ديناري از مردم توقع نداشت.برو بکار خود ایواعظ این چه فریاد است
		هر افتاده دل از کف تو را چه افتاد است

بکام تا نرساند مرا لبش چون نای
		نصیحت همه عالم بگوش من باد است

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است
		اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
		کزین فسانه و افسون بسی مرا یادستباز لعل شاه شد چون سلسبیل
		باز حافظ کرده جان و دل سبیل

بین که شاعر و همراه نامیده عقل
		طبع او را لطف شه باشد دخیل

عاشق زر گشت و بهر زر بگفت
		شاه را باشد جمالی بس جمیل

شاه عالم خوانده شاه فارس را
		خود نموده مور و شه را همچو پیل

برقعی این عاشقان سیم و زر
		همچو حافظ را بود فکری علیل<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:802.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:803.txt">حافظ شكن</a></body></html>دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
		یحیی بن مطفر ملک عالم و عادل

تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم
		انعام تو بر کون و مکان فائض و شامل

شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است
		دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

می نوش و جهان‌ بخش که از خم کمندت
		شد گردن بد خواه گرفتار سلاسل

حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
		از بهر معیشت مکن اندیشة باطلحقا ز طمع دین و دیانت شده زائل
		شاعر بشهان باخته هم دین و سر و دل

دارای جهان کرده شه فاسق گمراه
		عاشق شده بر ابن مظفر که بُدی خسرو جاهل

یحیی بن مظفر بودش طبع روانست
		حاجت نه بدین است و نه غم بهر و سائل

مداحی بیمایه ز شاعر که پسند است
		هر جاه طلب را که بقدرت شده نائل

بین حد گزافش که بگفتی بهمین شاه
		انعام تو بر کون و مکان فائض و شامل

دربار شهان در عوض چاپ و مجلات
		محتاج بشاعر بُدی و نشر فضائل

هر شاعر ما هر که دهد جلو