دادست

سروش عالم غیبش ز وحی شیطانست
		که بهر شاعر و عارف ز دیو امدادست

بوقت مست و خرابی ورا بمیخانه
		سروش وسوسه خناس خدعه مرصادست

تو را ابالسه از عرش خود رنند صفیر
		ندانمت که درین خانقه چه افتادست

یقین که مثل تو شهباز سدرة کفر است
		چرا که درگة شیطان ز شعرت آبادست

تو را اجانب و کفار قدر می‌دانند
		برای آنکه کنندت بزرگ فریادست

غلط مگو و مده نسبت غلط بخدا
		که در عمل دری از اختیار بگشادست

تو را حسد نبرد کس، ز نظم خویش ملاف
		مکن تو عجب که این یاوه نِی خدا دادست

بسا که مال حرام و بسا که نظم لطیف
		که از هوا و دیگر وحی دیوار شاد است

پناه بر خدا برقعی ز خود خواهی
		ببین که صوفی جاهل بعجب خود شاد استاگر شراب خوری جرعة فشان بر خاک
		ازان گناه که نفعی رسد بغیر چه باک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه ملک
		بمذهب همه کفر طریقت است امساک

بخاک پای تو ای سرو ناز پرور من
		که روز واقعه پا وا مگیرم از سر خاک

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
		چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک(1) 

فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل
		مباد تا بقیات خراب طارم تاک

براه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
		دعای اهل دلت باد مونس دل پاک
----------------------------------------------------------
1) این بیت در بعضی نسخه های دیوان حافظ وجود ندارد.مخور شراب اگر آدمی مکش تریاک
		مباش دشمن جانت مکن تو خویش هلاک

گناه نفع ندارد جواب صوفی گو
		از آن گناه که نفعی رسد مشو بی‌باک

نه عاقل است که خود را هلاک اندازد
		برای منفعت دیگران خورد تریاک

چه دوزخی چه بهشتی بگفت آن کافر
		ازان طریقت و کفرش رها شو از ادراک

اگر بروز قیامت عقیدتی بودت
		برای پای بت و پیر می نگشتی خاک

ز راه دیر مزن دم اگر مسلمانی
		که راه راست کجا راه زیر دیر مغاک

شراب دختر رز می برد تو را بهوس
		گرت ز عقل خبر کن خراب تارم تاک

براه میکده چون حافظ از جهان رفتی
		فتاد یکسره دوزخ قلندر ناپاک<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:783.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:784.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
		حق نگهدار که من می‌روم الله معک

توئی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
		ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
		کس عیار زر خالص نشناسد چو مَحک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست ‌بدهم
		وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم نه یک

بگشا پستة خندان و شکر ریزی کن
		خلق را از دهن خویش مینداز بشک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
		من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
		ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک	ای درویش رها کن تو دیگر دوز و کَلک(1) 
		با ادب باش و ملاف از لب هر خار و خسک

ترس نبود به تو از حق که بهر شاه و وزیر
		عاشق خالصی و جوئی از او حق نمک

کی بود حاصل تسبیح ملک مدح شهان
		هست اشعار تو بر وهم تو چون زر و محک

تا کی از مستی و بوسیدن فاجر گوئی
		باختی دل تو بهر خان و بهر پیر و کَسک(2) 

یار بد عهد تو گر گفت دو بوست بدهم
		دیدی آخر که بماندی نه دو دیدی تو نه یک

وعده‌های تو و یار تو همه لاف بود
		بارها تجربه کردیم برو دور ترک

چرخ برهم زدنت لاف و جسارت باشد
		تو که باشی که بهم برزنی این چرخ و فلک

وهم بر هم زن و این لاف رها کن حافظ
		خلق را از سخن خویش مینداز بشک

شعر حافظ همه وهم است ز پندار و هوا
		برقعی مشت ورا باز کن اللهُ مَعَک(3)
------------------------------------------------------------------
1) کَلک = فریب، نیرنگ.
2) کَسک = مصغّر کس؛ انسان بی ارزش و دنی.
3) الله معک = الله با تو باد (خدا به همراهت).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:786.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:787.txt">حافظ شكن</a></body></html>هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
		گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
		و گرنه هر دمم از هجر تو است بیم هلاک

عنان مپیچ که گر میزنی بشمشیرم(1) 
		سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
------------------------------------------------------------
1) در بعضی نسخه های دیوان حافظ این مصرع اینطور آمده است:
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند.	هزار دشمنت از کین کنند قصد هلاک
		یکی هوا و هوس باشد و نداری باک

روی بخواب و ز غفلت خیال می‌بافی
		تو را خبر ز عقاب حق ار بدی حاشاک

تو را امید وصال کسی است زر بدهد
		سپر کنی سر و افتی بدرگهش بر خاک

خدای را نبود وصل و فصل ای شاعر
		بلی ز هجر بتان می‌کنی گریبان چاک

بنزد حق تو عزیز آن زمان شوی شاعر
		که مدح خلق نیاری و نی شوی هتّاک(1)
------------------------------------------------------------
1) هتّاک = (صیغة مبالغه)؛ شخصی که هتک حرمت می کند و به مقدسات دینی میتازد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:789.xml">243</a><a class="folder" href="w:html:792.xml">244</a><a class="folder" href="w:html:795.xml">245</a><a class="folder" href="w:html:798.xml">246</a><a class="folder" href="w:html:801.xml">247</a><a class="folder" href="w:html:804.xml">248</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:790.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:791.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:80.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:81.txt">حافظ شكن</a></body></html>بوقت گل شدم از توبة شراب خجل
		که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

صلاح من همه جام میَست و من زین بخت
		نیَم ز شاهد و ساقی بهیچ باب خجل

بود که یار نپرسد گنه ز خلق کریم
		که از سؤال ملولیم و از جواب خجل

حجاب ‌ظلمت ‌از آن ‌بست ‌آب خضر که‌ گشت
		ز نظم حافظ و این طبع همچو آب خجلهمیشه توبه کن و باش از شراب خجل
		اگر چه نیستی از کار ناصواب خجل

عجب ز حمق کسی کو خجل شد از توبه
		بگفت من شدم از توبة شراب خجل

عجب‌تر آنکه گروهی مرید او گشتند
		من از سفاهت ایشان شدم چو آب خجل

اگر صلاح تو دامست و خدعه و تزویر
		منم ز خالق و آن نهی پر عتاب خجل

رواست هر که شود مست و عقل بفروشد
		شود ز حق و ز عقبا و هم حساب خجل

خراب کرده خیالات و وهمت ای شاعر
		که نی حیا ز خدا و نه از خراب خجل

نگشته آب حیات از مزخرفات خجل
		ولیک برقعی از نوشت بی‌جواب خجل<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:793.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:794.txt">حافظ شكن</a></body></html>اگر بکوی تو باشد مرا مجال و صول
		رسد بدولت وصل تو کار من باصول

قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
		فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول(1)

بدرد عشق بساز و خموش کن حافظ
		رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
--------------------------------------------------------
1) دو جادوی مکحول = دو چشم سرمه کشیده.عجب ز شاعر بی‌بند و بار نامعقول
		که نی فروع پذیرد ز شرع ما نه اصول

بجز خیال نباشد ورا مجالی و کار
		بوهم خود بتراشد اصول نامعقول

هماره دمزند از بیقرار و بیتابی
		ربوده تاب و توانش دو جادوی مکحول

کجا روم چه کنم با که گویم این زشتی
		که شاعران علنی می‌کنند ذم عقول

چه صوفیان که ز مستی و وهم می‌گویند
		رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

برای عشق تراشند سر و ورد و رموز
		هزار شهره و ده و کوچه و خروج و دخول

خطاب حق همه جا در کتاب بر عقلا است
		فهیم مادح عقل است چون خدا و رسول

سزا است آنکه کنم فاش رمز عشق و هوا
		تمام زندقه و کفر و خدعه و مجعول

تو برقعی مش