124.xml">31</a><a class="folder" href="w:html:127.xml">32</a><a class="folder" href="w:html:130.xml">33</a><a class="folder" href="w:html:133.xml">34</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:741.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:742.txt">حافظ شكن</a></body></html>بدور لاله قدح گیر و بی ریا می‌باش
		ببوی گل نفسی همدم صبا میباش

نگویمت که همه ساله مَی پرستی کن
		سه ماه میخور و نه ماه پارسا می‌باش

چو پیر سالک عشقت بمی حواله کند
		بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش

گرت هوا است که چون جم بسر غیب ‌رسی
		بیاد، همدم جام جهان نما میباش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی
		بهر زه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
		ولی معاشر رندان آشنا می‌باشمگیر دست بجام و توبا حیا می‌باش
		تمام سال مخور می بشرع ما می‌باش

اگر حرام بود آن سه ماه نیز مخور
		وگر حلال بخوردن تو پارسا می‌باش

سؤال من ز مریدان فاسقش این است
		بگوی مقصد حافظ گره گشا می‌باش

ز پیر عشق مزن دم بمی حواله مکن
		براه پیر مرو بر ره خدا می‌باش

چه انتظار برحمت که جز رهش رفتی
		بگمرهی چه ریا و چه بی‌ریا می‌باش

گرت هوا است چوگبران روی تو در دوزخ
		برو تو همدم و هم جهان نما می‌باش

وفا مجوی ز پیران که بی‌وفا هستند
		صفا ندارد و گوید که با صفا می‌باش

مرید بارکش پیر خود بهرزه مشو
		ولی معاشر مردان با وفا می‌باش

چو مرشدان بخطاها ز دین برون رفتند
		تو برقعی بحذر زان همه خطا می‌باش<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:744.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:745.txt">حافظ شكن</a><a class="text" href="w:text:746.txt">ایضاً حافظ شکن</a></body></html>هاتفی از گوشة میخانه دوش
		گفت به بخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش
		مژدة رحمت برساند سروش

عفو خدا بیشتر از جرم ماست
		نکتة سر بسته چه گوئی خموش

این خرد خام بمیخانه بر
		تا می لعل آوردش خون بجوش

گرچه وصالش نه بکوشش دهند
		آنقدر ای دل که توانی بکوش

گوش من و حلقة گیسوی یار
		روی من و خاک درِ می فروش(1) 

رندی حافظ نه گناهی است صعب
		با کرم پادشة عیب پوش

داور دین شاه شجاع آنکه کرد
		روح قدس حلقة امرش ‌بگوش

ای ملک العرش مرادش بده
 		وز خطر چشم بدش دار گوش
-----------------------------------------------------------
1) این بیت در برخی نسخه های دیوان حافظ وجود ندارد.هاتف ابلیس ز میخانه دوش
		گفت ببخشند گنه می بنوش

هر گنه ای بنده نه بخشیدنی است
		حرف فرو مایه مکن در گوش

پیرو شیطان نبرد لطف حق
		آب حمیم آوردش خون بجوش

مژدة رحمت که سروش آورد
		بهرة نیکان بود ای باده نوش

عفو خدا بیشتر از جرم ما است
		گر نرهیم از ره او بهر نوش

فاش کن آن نکتة کفرت بگو
		نکتة سر بسته چه گوئی خموش

این خرد خام بده بر رسول
		تا کندش پخته و تام از سروش

آن می لعل تو برد عقل را
		خون هوا خواه تو آرد بجوش

وصلت پیران نه بکوشش دهند
		پیر شود وصل بهَر دین فروش

گوش تو و حلقة گیسوی پیر
		گوش من و صاحب وحی و سروش

روی تو و خاک در می فروش
		روی من و درگة حق شو خموش

رندی حافظ که گناهیست صعب
		خود که نداند چه کشد او بدوش

او بامید کرم پادشاه
		من بامید کرم جرم پوش

بین چه ملق گفته بشاه شجاع
		روح قدس حلقة امرش بگوش

روح قدس یار نبوت بود
		یار شهان نیست مگر دین فروش

روح سلاطین ز شیاطین بود
		چون تو کند حلقة امرش بگوش

ای ملک العرش تو مرگش بده
		تا نبود حافظ از او باده نوش

برقعیا ثقة الإسلام ما
		خوب سرود است بضبطش بکوشحافظ ازین یاوه سرائی خموش
		کم سخن از می کن و از می فروش

میکده و هاتف غیبی کجا است
		لب ز چنین کذب و گزافی بپوش

راست بگوئی اگر ابلیس بود
		آنکه تو را گفت برو می بنوش

لطف الهی نبود شاملت
		مژدة لعنت بتو آرد سروش

آن خرد خام بقبرت ببر
		با خم می حجت حق را مپوش

رایحة فیض تو را کَی رسد
		تا بودت خرقة رندی بدوش

جرم تو از روی تجرّی(1) بود
		کم بتجری و جنایت بکوش

رندی تو از ره جرئت بود
		نی بامید کرم عیب پوش

داور کفرند شهان کی کند
		روح قدس حلقة امرش بگوش

اف بتو و دین تو و فاسقان
		روح قدس را چکنی حلقه گوش

داور دین خصم بمی خوارگان
		می‌شود ای مدهن بی‌عقل و هوش

حیف چنین شعر سلیس و ملیح
		درد کشان را بدهد جنب و جوش

گر چه در این عصر پر آشوب ما
		پند حکیمانه نگردد فروش

وافی ازین رشته قلم بر مدار
		بر سر ذوق آی بجوش و خروش
----------------------------------------------------------
1) تجرّی = جرئت نمودن و دلیر بودن بر انجام معاصی و گناهان.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:748.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:749.txt">حافظ شكن</a></body></html>یا رب این نوگلی خندان که سپردی بمنش
		می‌سپارم بتو از چشم حسود چمنش

گرچه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور
		دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر بسر منزل سلمی رسی ای باد صبا
		چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

در مقامی که بیاد لب او می‌نوشند
		سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
		هر که این آب خورد رخت بدریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
		سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
		آفرین بر نفس دلکش و طبع سخنشیا رب این عقل و خرد را که سپردی بمنش
		می‌سپارم بتو از دیو حسود کهنش

گر چه این فطرت توحیدی من هست نجا
		دور باد آفت شعری و خیالات و فنش

هر که با عقل و هدایت برود از دنیا
		چشم دار که بود جنت و حور و عدنش

در مقامی که خدا حاضر و ناظر باشد
		سفله مستی که بود قطرة می در دهنش

عرض و دینت ببرد این می میخانه و نفس
		هر که این راه رود یکسره دوزخ وطنش

هر که ترسد ز فساد و ز ملال ره عشق
		مژدة عقل و کفایت بده از مرد و زنش

شعر حافظ هه بیت الفتن نفس و هوا است
		برقعی دیده بپوش از غزل و از سخنش<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:76.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:77.txt">حافظ شكن</a><a class="text" href="w:text:78.txt">ایضاً حافظ شکن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:751.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:752.txt">حافظ شكن</a></body></html>اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
		حریف حجره و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان بدست باد مده
		مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

دگر بصید حرم تیغ بر مکش زنهار
		وز آنچه با دل ما کرده‌ای پشیمان باش

کمال دلبری و حسن در نظر بازی است
		بشیوة نظر از ناظران دوران باش

گرت هواست که با خضر هم نشین باشی
		نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغی است
		بیاد نوگل این بلبل غزل خوان باش

طریق خدمت و آئین بندگی کردن
		خدایرا که رها کن بما و سلطان باش

خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
		تو را که گفت که بر روی خوب حیران باشتو ای صدیق حقیقی بفکر ایمان باش
		انیس مجلس علم و نکات قرآن باش

تو گنج عقل و خرد را دمی بنفس مده
		ز عشق و مستی این شاعران گریزان باش

دگر بصاحب ایمان مکن تو آزاری
		وز آنچه با دلشان کرده‌ای پشیمان باش

کمال مردم بیدار صنعت و خرد است
		بشیوة خرد از نادران دوران باش

گرت هوا است که با اولیای حق باشی
		نهان ز اهل زمانه چو آب حیوان باش

نوای عشق نه از عقل و وحی و اسلام است
		بیا و دینِ خرد گیر و هم چو سلمان باش

طریق ب