یار بیار

گردی از همت و غیرت بطلب عار ببر
		ملتی با خرد و دیدة خونبار بیار

دل دیوانة آن یار نمی‌آید کار
		سری از عقل و خرد خرم و سرشار بیار

کن رها دلبر عیار بترس از پستی
		خبر از سیطرة مردم قهار بیار

شکر این را که بتو نطق و بیانی دادند
		باسیران ستم مژدة احرار بیار

روزگاریست که دل عدل و مساوات ندید
		عاقلا مظهری از احمد مختار بیار

بزن آتش تو باین دلق و رها کن مستی
		برقعی دین و خرد را تو ببازار بیار<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:666.xml">205</a><a class="folder" href="w:html:669.xml">206</a><a class="folder" href="w:html:672.xml">207</a><a class="folder" href="w:html:675.xml">208</a><a class="folder" href="w:html:678.xml">209</a><a class="folder" href="w:html:681.xml">210</a><a class="folder" href="w:html:684.xml">211</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:667.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:668.txt">حافظ شكن</a></body></html>دلم ربوده لولی وشیست شور انگیز
		دروغ وعده و قتالی وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
		هزار جامة تقوی و خرقة پرهیز

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
		بخواه جام گلابی بخاک آدم ریز

پیاله در کفنم بند تا سحرگة حشر
		بمی ز دل ببرم هول روز رستاخیز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
		تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیزدلم غمیده ازین عارفان شور انگیز
		که آورند ز تأویل شعر دست آویز

برای شاعران بتراشند اصطلاحاتی
		ز وهمشان شده حق لولیان شور انگیز

نه قابل است بتأویل دلبری که بود
		دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

تو حافظ چه عجب زیرکی و تر دستی
		که هم نیاز کنی هم ستیزه چون چنگیز

فدای پیرهنش می‌کنی ز دلجوئی
		هزار جامة تقوی و خرقة پرهیز

تو و هزار چو لولی فدای تقوی باد
		که حق نگفت ز لولی بگفت از پرهیز

فدای جامة تقوی و کفش یک زاهد
		هزار رند خرابات و صوفی ناچیز

فرشته عشق نداند تو پس مزن طعنه
		بزاهدی که از این عشق می‌کند پرهیز

پیاله بر کفنت بند تا سحرگه حشر
		که با پیاله خوری از حمیم رستاخیز

حجاب قرب تو ای برقعی طریق کج است
		تو نفی خود نتوانی ز راه کج بگریز<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:670.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:671.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:68.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:69.txt">حافظ شكن</a></body></html>بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
		غریو و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

مرا بکشتی باده در افکن ای ساقی
		که گفته‌اند نکوئی کن و در آب انداز

ز کوی میکده بر گشته‌ام ز راه خطا
		مرا دگر ز کرم در ره صواب انداز

بیار از آن می گلرنگ مشکبو جامی
		شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید
		ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

گر از تو یکسر مو سر کشد دل حافظ
		بگیر و در خم زلفش به پیچ و تاب انداز(1) 
------------------------------------------------------------
1) این بیت در نسخة دستنویس علامه برقعی به این صورت آمده است:
ز جور چرخ چو حافظ بجان رسید دلت
بسوی دیو مجن ناوک شهاب انداز
که ما بیت فوق را به علت اینکه معنای بهتر و با سیاق و سباق هم آهنگ تر است آورده ایم.	بیا و ملت آلوده را ز خواب انداز
		خروش و ولوله در آن دل کباب انداز

نِما ز باده و می اجتناب و خود را شوی
		وجود خویش ز توبه دمی در آب انداز

میار نام شراب و دهان مکن بدبو
		بیا بذکر خدا خویش در گلاب انداز

نقاب دختر گلچهر رز نشد تأویل
		بیا تو پاره کن اشعار و ز این کتاب انداز

برو بصنعت و کاری رها کن این مستی
		بهوش آی و برو مایة خراب انداز

خم شراب کجا عقل مستطاب کجا
		مکن ضعیف خرد را از او نقاب انداز

ز جور چرخ مگو چرخ را نباشد جور
		تو جور خویش نگر خویش را حساب انداز<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:673.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:674.txt">حافظ شكن</a></body></html>خیز و در کاسة زر آب طربناک انداز
		پیشتر ز آنکه شود کاسة سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشانست
		حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

یارب آن زاهد خود بین که بجز عیب ندید
		دود آهیش در آئینة ادراک انداز

چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
		وین قبا در ره آن قامت چالاک اندازخیز و در کاسة سر هوشی و ادراک انداز
		خاک بر فرق خود ای خود سرِ بی‌باک انداز

عاقبت منزل محشر و رستاخیز است
		حالیا رُو بدر خالق افلاک انداز

باشد این مزرعه باقی تو نباشی جانا
		حالیا علقة جانی تو ز املاک انداز

رخ پیرت شده بت در نظر ناپاکت
		نظر و دیدة دلرا تو ز ناپاک انداز

هر چه گفت اهل طریقت همه بی‌باکی بود
		خاک بر گفتة او آب پس از خاک انداز

دل تو از هوس و از عصبیت کور است
		پاک کن این دل و پس دیده بهر پاک انداز

یارب این شاعر مغرور زند طعنه بزهد
		مست بر دوزخش از آب طربناک انداز

برقعی با قلمت پاره کن این جامة وهم
		جامة وهم بر آن شاعر چالاک انداز<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:676.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:677.txt">حافظ شكن</a></body></html>بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز
		بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز

روز اول رخت دینم در سر زلفین تو
		تا چه خواهد شد درین سودا سر انجامم هنوز

ساقیا یک جرعه ده زان آب آتشگون که من
		در میان پختگان عشق او خامم هنوز

نام من رفته است روزی بر لب جانان بسهو
		اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
		جرعة جامی که من سرگرم آن جامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
		آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوزمن که از موج خیالات تو آرامم هنوز
		نیست اندر دفتر بافندگان نامم هنوز

روز اول دل ندادم بر خیال عشق و وهم
		تا چه خواهد شد در این سودا سرانجام هنوز

ای خدا از عقل نیرو ده مرا بر عاشقان
		در میان پختگان عقل من خامم هنوز

راستی از لاف و باف و وهم و کذب شاعران
		راست می‌گردد مرا هر مو بر اندامم هنوز

لاف حافظ بین که نامم برده آن یارم بسهو
		اهل باطل را بود ابزار این نامم هنوز

از عمل بین مستیت نی از ازل حافظ مگو
		جرعة جام از ازل جبری آن جام هنوز

پر شد ایران ز شعر و شد مفاخر بیشمار 
		نیست کار و صنعت و دینی بایرانم هنوز

شد زمستان بنده همچون سالهای بی شمار
		از تهی دستی خود سر در گریبانم هنوز

نیست ایمان نیست غیرت با که گویم باز من
		در بدر در جستجوی کار ویلانم هنوز

شاعرا دیگر مباف از خط و خال دلبران
		من برای بچه ها در فکر تنبانم هنوز

غربیان بر ما سوار و ما بفکر عیش و نوش
		زین خریت زین جهالت مات و حیرانم هنوز

برقعی رسوا نمودی عارفان را زین قیام
		می نشد بیدار این ملت ز اقدامم هنوز<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:679.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:680.txt">حافظ شكن</a></body></html>حال خونین دلان که گوید باز
		وز فلک خون جم که جوید باز

جز فلاطون خم نشین شراب
		سر حکمت بما که گوید باز

شرمش از چشم می پرستان باد
		نرگس مست اگر بروید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر
		ساغر لاله گون ببوید باز

بسکه در پرده چنگ گفت سخن
		ببرش موی تا نموید باز

گرد بیت الحرام خم حافظ
		گر نمیرد بسر بپوید بازمیدمد صبح و کله بسته سحاب
		الصبوح الصبوح یا أصحاب(1)

می‌وزد از چمن نسیم بهشت
		