مت است نورساقیا برخیز و در ده جامرا
		خاک بر سر کن غم ایامرا

ساغر می بر کفم نه تا ز بر
		برکشم این دلق ارزق فامرا

گرچه بد نامی است نزد عاقلان
		ما نمی‌خواهیم ننگ و نامرا

باده در ده چند ازین باد غرور
		خاک بر سر نفس بد فرجامرا

ننگرد دیگر بسرو اندر چمن
		هر که دید آن سرو سیم‌ اندامرا

صبر کن حافظ بسختی روز و شب
		عاقبت روزی بیابی کامراباز این چه شاعر است که میآورد غرور
		گمراه کرده مردم و کرد از خدا بدور

طعنش بزاهدی که امیدش بجنت است
		ترویج می‌کند ز منکر محشر بقول زور

گوید که زاهد ار بحور و بجنت امیدوار
		ما را شرابخانه قصور است و یار حور

این نیست جز منافق و شعرش صریح کفر
		بسیار واضح است و کلامش بود ظهور

زاهد ز خوف حق نخورد می ببانگ چنگ
		تا عاقبت برای که باشد هو الشکور

شاعر که خدعه کرده و گوید بمیل نفس
		تا هر هوی‌پرست بیابد از آن غرور

آه از عوام ما که مزخرف کند قبول
		افغان ز ملتی که نباشد ورا شعور

گوید که می بچنگ بخور ور کسی ز عقل
		گوید تو را که باده مخور گو هو الغفور

گر مَی مَیِ حرام خدا گویدش مخور
		ور می می حلال نه لازم هو الغفور

چون گفته‌ای غفور بود قصد تو حرام
		ترغیب بر حرام ز کفر است و از کفور

دارم امید آنکه رسد بر مراد خود
		زاهد بحور جنت و شاعر بیار کور

ای برقعی شکایت حافظ چه می‌کنی
		از شاعرِ خیال مجو علم و دین و نور<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:642.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:643.txt">حافظ شكن</a></body></html>روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
		خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما که دادیم دل و دیده بطوفان بلا
		گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

سینه گو شعلة آتشکدة پارس بکش
		دیده گو آب رخ دجلة(1)  بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
		دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی ناکرده درین راه بجائی نرسی
		مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعدة دیدار بده
		وانگهم تا بلجد فارغ و آزاد ببر

دوش می‌گفت بمژگان درازت بکشم
		یا رب از خاطرش اندیشة بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
		برو از درگهش این ناله و فریاد ببر(2) 
-------------------------------------------------------------
1) دجله = نهر مشهوری در عراق کنونی.
2) تقدیم و تأخیر ابیات در نسخه های دیوان حافظ امر معمولی و عادی است؛ از جمله ابیات این غزل در نسخه های متعدد مقدّم و مؤخر شده است که بطور نمونه بدان اشاره نمودیم.خود نمائی مکن و هستی خود یاد مبر
		دین و ایمان خودت را همه بر باد مبر

لاف تا کی تو مزن گام بطوفان بلا
		خانة هستی خود را تو ز بنیاد مبر

روی بر کعبه نما دانش و دینی بطلب
		ز گزاف آب رخ دجلة بغداد مبر

دولت پیر مغان کودنی و حمق تو شد
		شاعرا خام مشو عقل خود از یاد مبر

نیست استاد تو جز عقل و دگر عالم دین
		مزد اگر می‌طلبی پیر بارشاد مبر

ترسم آن ساعت مرگت بسرت آید پیر
		سوی شرکت بکشد دیو چو همزاد مبر

دوش گفتم شعرا کشتة نفسند و هوی
		یا رب از اهل هوا فکرت میعاد مبر

شاعرا تا بکی اندیشة تو بهر زر است
		برقعی هوش ازین ناله و فریاد مبر<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:645.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:646.txt">حافظ شكن</a></body></html>صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
		وزو بعاشق مسکین خبر دریغ مدار

بشکر آنکه شکفتی بکام دل ای گل
		نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف بزم تو بودم چه ماه نو بودی
		کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

کنون که چشمة نوش است لعل شیرینت
		سخن بگوی وز طوطی شکر دریغ مدار

مراد ما همه موقوف یک کرشمة تست
		ز دوستان قدیم اینقدر دریغ مدار

مکارم تو بآفاق می‌برد شاعر
		ازو وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است
		که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

جهان ‌و هرچه ‌در او هست ‌سهل ‌و مختصر است
		ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

غبار غم برود حال به شود حافظ
		تو آب دیده ازین رهگذر دریغ مدارشها ز منزل شاعر گذر دریغ مدار
		که اوست عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار

بشکر آنکه نشستی بروی تخت ای شه
		ازین دعاگوی شام و سحر دریغ مدار

همیشه مدح تو کردم وزیر بودی تو
		کنون که شاه شدی از نظر دریغ مدار

مراد ما همه موقوف یک حوالة تست
		ز دوستان قدیم اینقدر دریغ مدار

مفاسد تو مکارم همی کند شاعر
		ازو وظیفه و زادِ سفر دریغ مدار

اگر چه خیر نداری تراشمت صد خیر
		بشرط آنکه از من گهر دریغ مدار

تمام آنچه گرفتی بزور سر نیزه
		ز اهل معرفت آن مختصر دریغ مدار

دگر مگوی‌ که حافظ ز عشق حق ‌می‌سوخت
		ببین که با که بگوید گذر دریغ مدار

ببین که حرفة او شاعری بود پی زر
		تمام درد دلش آنکه زر دریغ مدار

چو برقعی اگرت معرفت بحالش شد
		ملامتش تو بهر رهگذر دریغ مدار<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:648.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:649.txt">حافظ شكن</a></body></html>عید است و موسم گل و یاران در انتظار
		ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار

خوش‌ دولتی ‌است خرم و خوش خسروی‌ کردیم
		یارب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

دل در جهان مبند و ز مستی سئوال کن
		از فیض جام و قصة جمشید کامکار

می‌خور بشعر بنده که زیبی دگر دهد
		جام مرصع تو بدین در شاهوار

ترسم که روز حشر عنان در عنان رود
		تسبیح شیخ و خرقة رند شراب خوار

حافظ چه رفت روزه و گل نیز می‌رود
		ناچار باده نوش چو از دست رفت کارعید است و دید شاه ثنا خوان بانتظار
		بر شاعران مست شها سیم و ز بیار

هرکس که مست و عاشق‌ شه شد چو شاعران
		از فیض جام لافد و گبران نابکار

خوش باش شاعرا بستمگر بگو کریم
		گر سیم و زر بداد بگو شعر آبدار

دائم دعای شاه بگو چون ستمگر است
		شاعر ز نشر مدح تو او را نگاهدار

شعر تو خاصیت ندهد جز بمی خوران
		آری باَهل مَی تو بده چنگ و نای تار

حاشا که روز حشر عنان بر عنان رود
		تسبیح شیخ و خرقة رند شرابخوار

لایستوون بگفت بیاسین خدای تو(1) 
		فردا شود بصیحة وامتازوا(2)  آشکار

حافظ چو رفت روزه بمی کفر کم بگو
		ای برقعی فغان کن ازین رند نابکار
--------------------------------------------------------------------
1) به نظر می رسد که علامه برقعی اشتباه شده باشد؛ زیرا که ـ﴿لا یستوون﴾  در سورة یس نمی باشد بلکه در سورة توبه، آیة: 19 آمده است.
2) اشاره به آیه کریمة: ﴿وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾  (یس: 59) می باشد.عاقلا برخیز و بشکن جام را
		مگذران با جام مَی ایام را

خرقه پوشان را بگوی عاقل شوند
		بر کنند آن دلق ارزق فام را

کوی بد نامی است کوی شاعران
		حفظ باید کرد فکر و نام را

کی توان نامید از اهل خرد
		شاعر می‌خوار بد فرجام را

دود آه سینة سوزان من
		شعله‌ور گشت و ببرد آرام را

شاعرا ارشاد بنما خاص و عام
		کن رها آن سرو سیم‌اندام را

بسکه گفتی از می و جام شراب
		حافظا دیوانه کردی خام را

گر پی علم و هنر باشی یقین
		عاقبت روزی بیابی کام را

گر وطن خواهی و حق ای برقعی
		گو جواب حافظ و خیام را<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:651.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:652.txt">حافظ شكن</a></body></html>نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
		هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

ز وص