ارا همدمی از جود و لطف
		نام وی از جود مشتق و گذارد مرهمی

گفت ‌ای ‌شاعر چه ‌عشق است از برای ‌شاه‌ ترک
		این همه سوز و گدازت بهر یک نیم آدمی

لاف باشد یا حقیقت دعوی عشقی چنین
		گر حقیقت هست حقا نیستت از خر کمی

شاه ترکان فارغ از فکر تو تو در چاه صبر
		سوختی از عشق او وز حب یزدان بیغمی

در ره ‌این عشق بازی امن و آسایش بلا است
		ریش باد آن دل که مانند تو خواهد یک دمی

من که در این ره ندیدم غیر اهل کام و ناز
		گرچه از آه جهان سوزش بسوزد عالمی

آدمی در عالم خاکی بدست آید و بس
		گر تو ناوردی بدست از آنکه خود نی آدمی

عالم دیگر نخواهد آدمی از نو بساز
		خود مکن آدم مگو دیگر ز جامی و جمی

خود روی خاطر بیک ترک سمرقندی دهی
		جز تو کس از وی نگوید جز که خواهد درهمی

عشق لاف شاهراهم گریة لافی رواست
		هفت دریا لاف در این عشق لافت شبنمی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1072.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1073.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای که در کوی خرابات مقامی داری
		جم وقت خودی ار دست بجامی داری

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
		عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری(1) 

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند
		ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس عرصة سیمرغ نه جولانگه تست
		عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار(2) 
		سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

تو بتقصیر خود افتادی از این در محروم
		از که مینالی و فریاد چرا می‌داری
-------------------------------------------------------------
1) در اکثر نسخه های دیوان حافظ از جمله دیوان حافظ با تصحیح محمد بهشتی این بیت در ابتدای غزل بعدی آمده است، بنظر می رسد علامه برقعی ابیات دو غزل را در یکدیگر داخل نموده و در یک غزل به آن استشهاد نموده باشد؛ بویژه که اواخر آن نیز با هم مطابقت دارد.
2) در نسخة دستنویس علامه برقعی این مصرع اینگونه آمده است:
حافظ ار پادشهان مایه بخدمت طلبند
که ما آنرا بر اساس نسخه های دیگر و با نظر به سیاق و سباق تغییر دادیم.ای که هر طعنه بزهاد روا می‌داری
		عاقلان را ز بر خویش جدا می‌داری

شاعرا حرفة تو شد همه از عشق دروغ
		بامیدی که تو از خلق خدا می‌داری

از حسد ساغر خود را که حریفان نوشند
		این همه کینة دیرینه روا می‌داری

او مگس هست و توئی پشه و در عرصة شاه
		هر یکی زحمت و امید سخا می‌داری

او خورد بس تو که هم می‌خوری و نیش زنی
		کوریت باد که این جور و جفا می‌داری

لاف را این همه جولان نبود خدمت جو
		که بلافی ز شه امید عطا می‌داری

عرصة نور حق ای پشه نه جولانگه تو است
		برو ای پشه که امید خطا می‌داری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1075.xml">334</a><a class="folder" href="w:html:1078.xml">335</a><a class="folder" href="w:html:1081.xml">336</a><a class="folder" href="w:html:1084.xml">337</a><a class="folder" href="w:html:1087.xml">338</a><a class="folder" href="w:html:1090.xml">339</a><a class="folder" href="w:html:1093.xml">340</a><a class="folder" href="w:html:1096.xml">341</a><a class="folder" href="w:html:1099.xml">342</a><a class="folder" href="w:html:1102.xml">343</a><a class="folder" href="w:html:1105.xml">344</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1076.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1077.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای دل آن به که خراب از می گلگون باشی
		بی زر و گنج بصد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت بفقیران بخشند
		چشم دارم که بجاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرها است در آن
		شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

نقطة عشق نمودم بتو هان سهو مکن
		ور نه چون بنگری از دائره بیرون باشی

حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
		هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشیای دل ار بندة آن خالق بیچون باشی
		گل بستان جهان میوة گردون باشی

روز محشر که مقامات بهر بنده دهند
		دارم امید که تو از همه افزون باشی

حق شناسان همه بیدار و تو در خواب شدی
		صبح گردید بپا خیز که گلگون باشی

در ره منزل پیران که ره بیدینی است
		شرطش آنست که بیغیرت و بیخون باشی

نقطة عشق همین بود از آن سهو مکن
		ورنه تو بار کش غیرت و بیرون باشی

ره مستی طلبی فطرت پستی بنما
		گر که از اهرمن و دستة غاوون(1)  باشی

حافظ از فقر مکن ناله که سرمایة شعر
		برساند بتو وزری که چو شمعون باشی

مدح را چرب‌تر از یاوه و لاف ار سازی
		هیچ خود بین نگذارد که تو محزون باشی

عارفی قطع طمع هست ز خالق بر خلق
		تو که هم عارف و هم شاعر و مجنون باشی
--------------------------------------------------------------------
1) غاوون = گمرهان.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1079.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1080.txt">حافظ شكن</a></body></html>سحرگه رهروی در سرزمینی
		همی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
		که در شیشه بماند اربعینی

درون‌ها تیره شد باشد که از غیب
		چراغی بر کند خلوت نشینی

خدا زان خرقه بیزار است صدبار
		که باشد صد بتش در آستینی

مروت گر چه نامی بی‌نشانست
		نیازی عرضه کن بر نازنینی

اگر چه رسم خوبان تند خوئی است
		چه باشد گر بسازی با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسم
		مال خویش را از پیش بینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن
		اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

گر انگشت سلیمانی نباشد
		چه خاصیت دهد نقش نگینی

نمی‌بینم نشاط و عیش در کس
		نه درمان دلی نه درد دینی

نه حافظ را حضور درس قرآن
		نه دانشمند را علم الیقینیگر شب قدر تو با پیری نشستن آنشب است
		قطعاً این سوء عقیدت از همان بد مشرب است

لاف کمتر زن که مه آئینه ‌دار روی اوست
		مه خسوفش از تو و امثال این بد مذهب است

خاک نعل مرکب شه فرقت ای بیهوده گو
		وهن دین و قدح علویات نی جای لب است

تو نخواهی کرد ترک لعل یار و جام می
		دور باد از رحمت ‌حق هر که اینش مذهب ‌است

زاهدان بر اهل مذهب نهی از منکر کنند
		طعنة زاهد نه بر هر کافر و لا مذهب است

هر که بشنیدی چرندیات شاعر را بگفت
		جان من زین لاف‌ها افتاده در تاب و تبست

برقعی زین لاف و باف شاعران دیگر مخوان
		گر چه سجع بیتی از آن ذکر یا رب یا ربستبشعرش گفت یکدیو لعینی
		نشین با پیر صوفی اربعینی

که یک صوفی بیدینی شوی صاف
		کنی حل معما با قرینی

درون‌ها تیره شد از مکر پیران
		تبه کردند هر خلوت نشینی

مگر از غیب نوای بر فروزد
		خدایش در دل اهل یقینی

خدا از پیر صوفی گشت بیزار
		که صد بت باشدش در آستینی

مروت گرچه نامی بی‌نشان نیست
		نیاز آور بذو العرش برینی

همه آئین صوفی لاف و باف است
		قناعت کن بدین دار امینی

مآل خویش از بیگانه مطلب
		توکل کن نخواهی پیش بینی

زدند آتش همه پیران بخرمن
		تو می‌جوئی از ایشان خوشه چینی

نشاط تو نباشد عاقلانه
		ازین علت توهم در کس نبینی

چه خو کردی ببیدینان ازین رو
		نه درمان بینی و نه درد دینی

ندیمانت همه بی‌درد دینند
		تو خود خواهان بخواندی نازنینی

تو حافظ چون ز قرآن داری اعراض
		بلاف شعر خود پستی گزینی

بیا بیرون ز اوهام و خرافات
		که تا حاصل کنی علم الیقینی

اگر علم الیقین کم یاب باشد
		بود کم یا بیش از عارفینی

چو عرفان مختلط با دین نمودی
		دگر آن دین خالص را نبینی

چو عارف دین ندارد رسمش اینست
		که گوید بوده دین در سابقینی

اگر دین خواهی و علم الیقینی
		بنه عرفا