ه شود این مجله پی

شاید مکن که رفت بروم و بچین و ری
		تا هر کجا رود برود بر تو وِزر هَی
----------------------------------------------------------
1) علامه برقعی در اینجا بخاطر برابر کردن سجع و قافیه و هم چنین خرافات موجود در جامعه واژة بنی اُمی را آورده است؛ و الا امیر معاویه(رض) با خدمات شایانی که به اسلام نموده و عمر بن عبدالعزیز خلیفة عادل و ولید بن عبدالملک و هشام بن عبد الملک (خلفای علم پرور و فاتح) نیز در زمرة خاندان اموی می باشند. حافظ سخن ز جام می و باده تا بکی
		نی لاله چون تو مست شود در هوای می

چون لاله هر گیاه که می‌روید از زمین
		تسبیح می‌کند بخداوند کُلّ شَیئ(1) 

تو هر شبت بمستی و هر روز در خمار
		در فکر جام ساغر و طنبور و تار و نَی

پس کَی تو را ستایش حق می‌شود مجال
		ای از خدا بریده مکن راه کفر طی

تو امر بر شراب کنی کردگار نهی
		افسانه نهی او شمری یا کلام وی

بیدار باش و خدعة ابلیس را مخور
		کو قیصر و قبای وی و تخت و تاج کی

گوئی بچرخ و شیوة آن اعتماد نیست
		ایوای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی

این گفته را چرا عمل در نیاوری
		ابلیس وار حیله کنی تا کجا و کی

کوثر کجا و زمرة میخوارگان کجا
		زین افک و یاوه دم بزن ای ژاژ خای حی

مه رو پرست و یاوه سرا را چه حور عین
		این کار کبریا است نه بازیچه یا بُنی(2) 

گفتی حدیث سحر فریبنده ات رسید
		تا حد مصر و چین و باطراف روم و ری

آری تو رفتی از غزل دین فریب تو
		وزری رسد مدام تو را همچنان ز پی

خوش گفته عاقلی که گناهی اگر کنی
		چیزی بکن که با تو بمیرد  ز فسق و غی

دانی بذکر خیر ببر نام برقعی
		خوش رهنما است بر تو چنین ذات نیکپَی
-----------------------------------------------------------
1) اشاره به آیة کریمه: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ﴾ (نور: 41) می باشد.
2) یا بُنَی = ای پسرک من، نوح(ع) نیز فرزند خویش را به یا بُنی خطاب نمود چنانکه در سورة هود آیت: (42)آمده است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1063.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1064.txt">حافظ شكن</a></body></html>زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
		گر چه ماه رمضانست بیاور جامی

مرغ زیرک بدر خانقه اکنون نپرد
		که نهاد است بهر مجلسی وعظی دامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
		بود آیا که کند یاد ز دُرد آشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
		کام دشوار بدست آوری از خود کامیای که مست و می و معشوقی و رند خامی
		در مه روزه ز می خانه بخواهی جامی

گر چه ماه رمضان فضل و مه مغفرتست
		لیک مُدمن(1)  نبرد بهره ز بد فرجامی

روزه بر مغفرت بندة عاصی سبب است
		ار ندانی تو أضَلّ از همة انعامی(2) 

روزها رفت ز دستت بِره بو الهوسی
		سخنی از زلف براندی و ز سیم اندامی

مرغ زیرک ز پی وعظ چه مسجد برود
		خانقه را بشناسد که بود چون دامی

گفتة عابد و زاهد نبود جز اندرز
		صبح را شب پره رجحان ندهد بر شامی

صبح از شام سیه ظلمت تاری ببرد
		لیک حافظ نزداید ز خود این بد نامی

حق شناسی چو خرامد بتماشای چمن
		پی ادراک یقین از طرق ابرامی(3) 

آن حریفی که شب و روز غزل می‌گوید
		او بَرد وزر همه می خور و می آشامی

حافظ ار داد دلت را ندهد آصف عهد
		زاد با خود ببری جای عمل ناکامی

گرچه وافی زره شعر تکاپو بکند
		لیک بر یاوه سرائی نبرد یک گامی
--------------------------------------------------------
1) مُدمن = دائم الخمر، کسی که همیشه شراب می نوشد.
2) أضل از همه انعام = گمراه تر از همه چارپایان، اشاره به آیة کریمه: ﴿لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ﴾ (أعراف: 179) می باشد.
3) ابرامی = ابراهیمی، اشاره به آیة: 260 سورة مبارکة (بقره) که ابراهیم(ع) می خواست یقین و اطمینان قلبی خویش را افزایش دهد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1066.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1067.txt">حافظ شكن</a></body></html>این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
		وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
		در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت‌اندیشی دور است ز درویشی
		هم سینه پر آتش به هم دیده پر آب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
		کاین قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین سان
		در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده برون رو
		رندی و هوسناکی در عهد شباب اولیاین خرقه که تو داری در بول کلاب اولی
		این دفتر بی معنی هم شسته بآب اولی

چون عمر تبه کردی عمری که سیه کردی
		قطعاً بخراباتی افتاده خراب اولی

گر مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
		پس ترک نهان گفتن ای خانه خراب اولی

تو حالت زاهد را با خلق چه خواهی گفت
		چون نیست در او عیبی پس ترک عتاب اولی

هر زشت و بدی گوئی هر زاهد حق ‌فِریه(1)  ‌است
		هر قصة کذبی را با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد وضع فلک از چون تو
		داری هوس مطرب پس ترک شراب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده تائب شو
		هر چند که بی‌باکی بشباب اولی
-------------------------------------------------------------------
1) فِریه = افترا، تهمت.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1069.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1070.txt">حافظ شكن</a></body></html>سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
		دل ز تنهائی بجان آمد خدا را همدمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش خطا است
		ریش باد آن دل که با درد تو جوید مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
		رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید بدست
		عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
		کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی(1) 

گریة حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
		کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
----------------------------------------------------------------
1) اشاره به شعر معروف رودکی سمرقندی (ابو عبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن رودکی م 329 هـ. ق): 
بوی جوی مولیـان آید همـی         یـاد یــار مـهربان آیـد همــی
ای بخارا شاد باش و دیر زی         میر سوی تو میهمان آید همی 
میر ماه است و بخارا آسـمان        مـاه سـوی آسمـان آید همــی 
آنگاه که امیر بخارا به هرات آمده بود و این شهر علم پرور را ترک نمی گفت، رودکی این اشعار را بطور تحریض سروده تا امیر دوباره آهنگ بخارا کند؛ که گفته می شود از اولین اشعار سروده شده در زبان فارسی/ دری می باشد.آنشب قدری‌که‌گویند ‌اهل خلوت امشب است
		یا رب این تأثیر دولت از کدامین کوکبست

شهسوار من که مه آئینه دار روی اوست
		تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکبست

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
		زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

آنکه ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند
		قوت جان حافظش در خندة زیر لبستسینه پر درد است از عرفان و نباشد مرهمی
		بهر ابطالش می‌گویم خدایا همدمی

محولاتی گشت م