باز کرد
		بر خود نهاد نام حق و تاخت و تاز کرد

بودند صوفیان دو دسته خرابات و خانقاه
		هر یک بکینه با دگری خدعه ساز کرد

حافظ که خویشرا از خراباتیان نمود
		بر ضد خانقاه در کینه باز کرد

می‌خواست تا که حیلة صوفی نهان کند
		لیکن بشعر خویش مرا سر افراز کرد

گفتا نهاد دام و سر حقه باز کرد
		بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

گر متهم نمود فلک را بحقه لیک
		شاعر ز جهل مشت خودشرا چه باز کرد

گویا نخوانده آیة من یرغب عن سفه 
		گشته سفیه و شارب خود را دراز کرد

باری بدان که شاهد رعنای صوفیان
		پیر است آنکه سفره پر از حرص و آز کرد

چون دید احمقان خرافی بدور خود
		آمد دگر بجلوه و آغازِ ناز کرد

باید ز شر پیر پناه خدا روند
		زیرا که ادعای چه طول و دراز کرد

دامی بنام عشق فکندی چه در میان
		هر کس که صید کرد ورا اهل راز کرد

ای غافل ار بمحفل ایشان گذر کنی
		غره مشو که صوفی عاشق نماز کرد

غره مشو که صورت پیرش خدای اوست
		هر چند او بجای نمازش نیاز کرد

خواهی ز بلخ و خواه ز شیراز و روم و زنگ
		خواهی وطن بمصر و عراق و حجاز کرد

چون اهل بدعتند و بود شرکشان مرام
		گو اینکه او نماز کند یا پیاز کرد

حافظ تو اهل خدعه و نیرنگ گشته‌ای
		شعر و غزل تو را از ازل بی‌نیاز کرد

خود رندی و ملامت رندان چه می‌کنی
		او هم چه دیگران عملی بر مجاز کرد

ای برقعی بحشر که باطن کند بروز
		بیچاره شاعری که ریا بهر غاز کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:293.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:294.txt">حافظ شكن</a></body></html>سحر بلبل حکایت با صبا کرد
		که عشق روی گل با ما چها کرد

وفا از خواجگان شهر با من
		کمال دولت و دین بوالوفا کرد

بشارت بر بکوی می‌فروشان
		که حافظ توبه از زهد و ریا کردسحر این دل شکایت با خدا کرد
		که عشق شاعران با ما چها کرد

ز بس از رنگ و خط و خال گفتند
		جوانان را بمستی مبتلا کرد

غلام همت آن مرد دینم
		که دفع شر این اهل هوا کرد

خوشش باد از الطاف الهی
		که درد عشق را از دین جدا کرد

که بیماری دل را عشق گویند
		بعقل و هوش باید آن دوا کرد

ز عاشق پیشگی تسخیر کردند
		که استعمار با ملت جفا کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم
		که مدح عشق آن عالم نما کرد

گر از شاعر دوا جوئی جفا بود
		ور از عارف شفا جستی خطا کرد

چو حافظ از همه شاهان وفا دید
		نمک خورد و نمکدان را رها کرد

بگفت از کس وفا با من نشد جز
		کمال دولت و دین بوالوفا کرد

پس از عجب و گزاف و خدعه و لاف
		بزد بر زهد طعن و خود نما کرد

بشارت بر بکوی می‌فروشان
		که حافظ پشت بر دین خدا کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:296.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:297.txt">حافظ شكن</a></body></html>کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
		ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد
		قدر یک ساعت عمری که در او داد کند

ره نبردیم بمقصود خود اندر شیراز
		خرم آن روز که حافظ ره بغداد کندکلک ننگین تو وقتی ره بغداد کند
		اهل شیراز ز خود راحت و دلشاد کند

یا رب اندر دل آن خسرو بغداد انداز
		که از درهم خود عارف ما شاد کند

حالیا عارف شیراز کند عشوة تو
		عاشق درهم تو ناله و فریاد کند

خسروا شیر دلا بحر کفا از درهم
		حق مرادش بدهد هر که ز من یاد کند

گفت عارف که به ‌از طاعت صد ساله و زهد
		گر شه از لطف خرابی من آباد کند

ذات ناپاک کسان پاک شد از مدحت ما
		مدح شاعر بنگر تا که چه بیداد کند

برقعی چون که بشیراز ندادندش زر
		خرم آنروز که حافظ ره بغداد کند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:299.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:300.txt">حافظ شكن</a></body></html>واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
		چون بخلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

گوئیا باور نمی‌دارند روز داوری
		کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

بندة پیر خراباتم که درویشان او
		گنج را از بی‌نیازی خاک برسر می‌کنند

ای گدای خانقه باز آ که در دیر مغان
		می‌دهند آبی و دلها را توانگر می‌کنند

بر در میخانة عشق ای ملک تسبیح گوی
		کاندر آنجا طینت آدم مخمر می‌کنند

صبحدم از عرش ‌می‌آمد خروشی عقل گفت
		قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر می‌کنندحافظ شکن
(ردي بر حافظ)

تاليف: آيت الله العظمى
 علامه سيد ابو الفضل ابن الرضا برقعي قمی
متولد:1329هـ.ق مطابق با 1287شمسي
متوفاي:1413هـ.ق مطابق با 1372 شمسي

از روی نسخة خطّی مؤلّف

تصحیح و حواشی: 
سیّد جمال الدین "هروی"<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:31.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:32.txt">حافظ شکن</a></body></html>عارفان کاین جلوه در اشعار و دفتر می‌کنند
		حاشَ لله گر که خود یکذره باور می‌کنند

شیوة شاعر بود تدلیس در لاف و گزاف
		با گزاف و لاف خلقی را مسخر می‌کنند

هر کس لافد ز عشق و هرکسی بافد ز خود
		عارف و شاعر کنندش نام و رهبر می‌کنند

گه تمسخر از دیانت گاه تحقیری ز زهد
		گاه انکار قیامت گاه کوثر می‌کنند

جلوه‌ها آرند در منطق ببزم مردمان
		چون بخلوت می‌رسند آن کار دیگر می‌کنند

با خضوع و مکر و خدعه با معمای بیان
		در محافل خلق زا افسون و منتر می‌کنند

دشمن واعظ شدی ‌عارف که ‌عارف جدکند
		بهر منکر واعظان هم نهی منکر می‌کنند

مشکلت پرسیدم ای حافظ بگفتندی بگو
		گر ریا بد پس چرا خود را با ریاتر می‌کنند

زیر و رو کردند با اشعار خود دین خدای
		گوئیا اینان نه باور روز محشر می‌کنند

یارب این بافندگان را بر خر خودشان نشان
		کاین همه افکار زشت خویش زیور می‌کنند

بندة پیر خراباتند و جمله اشقیاء
		بر خیال گنج خاک کفش او سر می‌کنند

ای گدای خانقه باز آ که در پیوست حق
		می‌دهندت نور ایمان و معطر می‌کنند

در میان خانقاه و دیر پیران مغان
		می‌دهندت آب تسخیر و تو را خر می‌کنند

بار سنگین هر دمی پشت مریدان می‌نهند
		بار دیگر باری از تزویر در بر می‌کنند

گفت شیطان بر در میخانة دام آفرین
		کاندر اینجا بهتر از من بار استر می‌کنند

آنکه تسبیح ملکرا بر در میخانه برد
		احمقند آنان که نقل از او بمنبر می‌کنند

آمدم از دین خروشی عقل گوید ای جواد
		عشق حافظ را شیاطین خوب باور می‌کنند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:302.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:303.txt">حافظ شكن</a></body></html>مرا برندی و عشق آن فضول عیب کند
		که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

کمال صدق و محبت ببین نه نقص گناه
		که هر که بی‌هنر افتد نظر بعیب کند

ز عطر حور بهشت آن زمان بر آید بوی
		که خاک میکدة ما عبیر جیب کند

چنان زند ره اسلام غمزة ساقی
		که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
		مباد کس که در این نکته شک و ریب کند

شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد
		که چند سال بجان خدمت شعیب کندتو را برندی و عشق آن جلیل عیب کند
		که چون تو دره حق هر کلیل ریب کند

نه اعتراض بر اسرار علم غیب بود
		بعلم غیب دروغ تو نقص و عیب کند

کمال صدق و محبت چه سود در ره ‌شرک
		هر آنکه با هنر افتد ز شرک عیب کند

نداشت عطر بهشت آنکه خاک میکده رفت
		که بوی گند نفاق است و او بجیب کند

هزار غمزة ساقی بنزد ما باد است
		اگر چه رانده ز اسلام چون صه