 پیر عمر جاودانست
		گدائی بهر پیران از جنان به

خداوندا امان از شعر یاوه
		شود گر خون ز چشمانم روان به

اگر با آب دنیا زنده اجسام
		ولیکن دانش از بحر(1)  روان به

ندارد شعر حافظ نکته جز کفر
		بیاور برقعی شعری از آن به
---------------------------------------------------------
1) در نسخة دستنویس علامه برقعی بهر آمده است؛ اما چون واژة بحر با سیاق و سباق مطابقت دارد لهذا ما آنرا به بحر تغییر دادیم.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1033.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1034.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای که با سلسله زلف دراز آمدة
		فرصتت باد که دیوانه نواز آمدة

آب و آتش بهم آمیختة از لب لعل
		چشم بد دور که بس شعبده باز آمدة

گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده است
		مگر از مذهب این طائفه باز آمدةای که با حرص و بآمال دراز آمدة
		از هوا و هوست شعبده باز آمدة

عمر برفت و بر او تافته خورشید تموز(1) 
		تا بکی دور تو از بنده نواز آمدة

نه بدانش زده‌ای وقت و نه تحصیل کمال
		مگر از بهر نی و رقصی و ساز آمدة

غفلت از گوش بگردان و برون شو زهوی
		خلق از بهر سعادت شدی و بهر نماز آمدة

چون خدا کار خدائی بنموده است تمام
		بندگی کن که تو از بهر نیاز آمدة

برقعی مختصرش میکن و تطویل میار
		تو مگر باز بخلوتگة راز آمدة
----------------------------------------------------------
1) تموز = تموس، تابستان.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1036.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1037.txt">حافظ شكن</a></body></html>از من جدا مشو که تو ام نور دیدة
		آرام جان و مونس قلب رمیدة

منعم کنی ز عشق وی ای مفتی زمان
		معذور دارمت که تو او را ندیدة

زان سرزنش که کرد تو را دوست حافظ
		بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدةغفلت مکن ز حق که گر او را ندیدة
		از خوان جود او تو بِهستی رسیدة

شکر خدای کن که ز هر نعمتی بداد
		از فضل بی‌شمارة جودش چشیدة

عاشق شوی بهر بت و پیری دگر مگو
		معذور دارمت که تو او را ندیدة

خود دیدة بس است و پسندیدة ولی
		معذور ما نشد که بدینت خریدة

دیدن نه شرط منع بود سیره بس بود
		ور نه تو کافران سبق را ندیدة(1)

آن سیرة کزو بتو باشد مرا بس است
		دانم که پست خوی چو خود بر گزیدة

آری بچشم عاشق مجنون بود نگار
		ماهست و سرو گرچه سیاه و خمیدة
----------------------------------------------------------
1) به صفحة: 303 نسخة دستنویس مراجعه شود.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1039.xml">323 الي 333</a><a class="folder" href="w:html:1074.xml">334 الي 344</a><a class="folder" href="w:html:1108.xml">345 الي 355</a><a class="folder" href="w:html:1142.xml">356 الي 366</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1040.xml">323</a><a class="folder" href="w:html:1043.xml">324</a><a class="folder" href="w:html:1046.xml">325</a><a class="folder" href="w:html:1049.xml">326</a><a class="folder" href="w:html:1052.xml">327</a><a class="folder" href="w:html:1055.xml">328</a><a class="folder" href="w:html:1058.xml">329</a><a class="folder" href="w:html:1062.xml">330</a><a class="folder" href="w:html:1065.xml">331</a><a class="folder" href="w:html:1068.xml">332</a><a class="folder" href="w:html:1071.xml">333</a></body></html>دارم امید عاطفتی از جناب دوست
		کردم جنایتی و امیدم بعفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
		گر چه پریوشست و لیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که بر گذشت
		در اشک ‌ما چه دید روان ‌گفت ‌کاین ‌چه جوست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون برفت
		از دیده‌ام که دمبدمش کار شست و شوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی
		بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1041.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1042.txt">حافظ شكن</a></body></html>دو یار نازک و از بادة کهن دو منی
		فراغتی و کبابی و گوشة چمنی

من این مقام بدنیا و آخرت ندهم
		اگر چه در بیم افتد هر دم انجمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
		ز زهد همچو توئی و ز فسق همچو منی

مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ
		کجا است فکر حکیمی و رأی اهرمنیچه شعر شاعر عارف چه هرزه دهنی
		که شعر باطل او شد ز دیو و اهرمنی

چگونه ملت اسلام تودة ایران
		بدین خرافة دیوان بداده‌اند تنی

بگفت شاعر کافر که بادة کهنی
		فراغتی و کبابی و گوشة چمنی

من این مقام بدنیا و آخرت ندهم
		فروخت مذهب خود را بکمترین ثمنی

مگو که رونق این کارخانه کم نشود
		بزهد همچو توئی و بفسق همچو منی

اگر بفسق نباشد اثر و یا ضرری
		چه دینی و چه شریعت چه نهی ذو المننی

تمام همت شاعر بود بنشر گناه
		شعار او شده با دین عناد و طعنه زنی

عجب عجب ز مرید سفیه این شاعر
		فروخت دین و خرد را بیاوه از سخنی

مزاج دهر تبه شد ز شعر کفر و گزاف
		گرفته باغ و چمن را چه زاغی و زغنی

نه همدمی و نه یاری نه عقلی و دینی
		خوش است برقعیا مرگ گر بود کفنی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1044.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1045.txt">حافظ شكن</a></body></html>با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
		تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سراید
		نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش ‌آن ‌صنم‌ چه‌ خوش‌گفت‌ در مجلس ‌مغانم
		با کافران چه کارت گر بُت نمی‌پرستی

عشقت بدست طوفان خواهد سپرد حافظ
		چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستیبا جاهلان بگوئید آئین حق‌پرستی
		مگذار تا بمیرد با عشق و جهل و مستی

شاعر کجا شناسد آئین مذهب و دین
		از عارفان مجوئید آئین حق پرستی

گولش مخور که گوید عاشق شو و بزن جام
		مقصود او بوده صید چون عاشق خرستی

در عین کبر و مستی از کبر می‌کند ذم
		گوید فقیه و زاهد مصداق کبر هستی

با آنکه فرد اظهر در عجب و کبر نبود
		جز عارفان خود بین خواهان راه پستی

در عین خود پرستی از خود خبر ندارد
		گوید بشعر دیوان خود را مبین که رستی

خود بت‌پرست و گوید با کافران چه کارت
		گر بت نمی‌پرستی بر گو چه می‌پرستی

ای برقعی خدا را بیدار کن تو ما را
		تا کی بنام عرفان چندین درازدستی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1047.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1048.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای دل مباش خالی یک دم ز عشق و مستی
		وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
		آری طریق دولت چالاکیست و چستی

تا فضل و علم بینی بی‌معرفت نشینی
		یکنکته ات بگویم خود را مبین که رستی

گر جان بتن ببینی مشغول کار او شو
		هر قبلة که بینی بهتر ز خود پرستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
		سهل است تلخی می در جنب ذوق و مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
		ای کوته آستینان تا کی دراز دستی(1)
-----------------------------------------------------------------
1) این غزل را گر چه علامه برقعی مستقلا آورده است اما در دیگر نسخه های دیوان حافظ ابیات این غزل با تقدیم و تأخیر (نسبت به آنچه در نسخة دستنویس علامه برقعی موجود است) در ادامة این غزل می باشد:
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی.ای دل منه تو گامی در راه عشق و مستی
		کاین ره نه دین گذارد بهرت نه حق پرستی

رستن ز هستی ای دل نبود بلاف و مستی
		رستن بزهد و تقوی است این ره برو که رستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
		در شرع همچو خامی نبود بجز درستی

خامی بجوی خامی بگذر ز عشق و مستی
		کاین لاف عشق نبود غیر از هوا و مستی

آن‌ عشق و معرفت‌ کان با عقل‌ و فضل ‌ضد است
		نب