 و بلکه جبران می‌کنیم. 
10- ما تمام اشعار غزل را از هر غزل ذکر نکرده‌ایم از حافظ تا حجم کتاب زیاد نشود ممکن است خود خواننده بدیوان حافظ مراجعه کند و باقی غزل را در تحت نظر بگیرد. در حقیقت این حافظ شکن توضیح بسیاری از اشعار حافظ است که در چه موضوع و در چه مورد و چه کسانی گفته. ما به اقرار خود او اخذ کرده‌ایم پس مریدان حافظ نباید کاسة گرمتر از آش باشند مثلاً خود حافظ قائل به جبر است و بدبختی و بدنامی خود را از قضا و قدر الهی می‌داند و می‌گوید: 
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
		گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

مطَلب ‌طاعت و پیمان‌ و صلاح از منِ ‌مست
		که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست

ولی مریدان او اقرار او را نمی‌پذیرند و او را شیعه و اهل صلاح و طاعت می‌دانند، ضمناً باید دانست که دیوان حافظ به اختلاف نسخه‌ها هر غزلی نسبت بغزل دیگر تقدیم و تأخیر دارد ممکن است غزلی را که ما مقدم داشته‌ایم در نسخة دیگری مؤخر باشد خواننده باید تمام غزل‌هائی که با غزل مورد نظر او در حرف آخر مشترکست ملاحظه نماید تا غزل مقصود خود را پیدا کند. 
11- ما بکسانی که شاعران را از خطا و هوا و هوس دور می‌دانند خصوصاً بطرفداران حافظ می‌گوئیم شما هر شعری که در آن فسق و فجور و یا کفری‌ باشد حمل بصحت و تأویل می‌کنید و یا می‌گوئید ما نمی‌فهمیم بیائید و همین معامله را نیز با اشعار ما بنمائید یعنی اگر ما بشاعر می‌خوار هرزه گو بدگوئی کردیم شما تأویل و حمل بصحت کنید و بدتان نیاید، شما بدگوئی بهزاهد و فقیه و بهشت و کوثر را تأویل می‌کنید بدگوئی ما را نسبت بکافر و فاسق بطریق اولی حمل بصحت کنید و به دشمنی و عصبیت بر نخیزید. به اضافه بسیاری از زشتی و فسق شعرا قابل تأویل نیست شما می‌گوئید مقصود از رخ زیبا و شاهد رعنا که حافظ گفته ذات پاک خدا و تجلیات اوست اما چون با شعار حافظ مراجعه می‌کنیم می‌بیینیم او می‌گوید مقصود من امردان و مهوشان بشریست؛ زیرا او می‌گوید: پسران و مغبچه‌گان سرمست شنگول سیمین تن سیمین ذقن سیمین بناگوش چابک کلهدار ترک قباپوش دلیر بخون صنم جگر گوشة مردم که با زر و سیم باید دست در کمر آنان نمود و هم آغوش شد همان دلبر دین برِ دانش برِ بیوفای جفاکار سنگین دل ستمکار ناخلف پیمانشکن کافردل سرگردان می‌خور کافر کیش کمان ابرو. آیا این نشانه‌ها کافی نیست در فهمیدن مقصود شاعر و آیا این نشانه‌ها در خدا است و آیا چگونه می‌توانید این هرزگی را رفو و یا تأویل کنید. 
12- بعضی از طرفداران شعرا بزور فکر می‌خواهند زشتی گفتار شعرا را رفو کنند و آمدند اصطلاحاتی از پیش خود جعل کرده‌اند و بشعر بسته‌اند ولی باید گفت زشتی گفتار شعرا قابل رفو نیست و جعل اصطلاح کار باطل و کجروی دیگریست؛ رفو که نشد که هیچ بلکه بدتر شد؛ زیرا اگر بگوئیم مقصود شاعر از شاهد زیبا امردان و مهوشان بشری است فسقی برای او ثابت کرده‌ایم ولی اگر بگوئیم مقصود او خدا است و این خط و خال و قر و غمزه را بخد بچسبانیم وارد کفرش نموده‌ایم؛ زیر این گفتارها نسبت بخدا کفر و زندقه است پس باید گفت: 
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) در نسخة دستنویس علامه برقعی رحمه الله این بیت همانطور که مشاهده می فرمائید اینگونه آمده است: بخلدم دعوت ایزاهد مفرما.
اما در بیشتر نسخه های دیگر از آنجمله دیوان حافظ با تصحیح و مقدمة محمد بهشتی این طور آمده: بخلدم زاهدا دعوت مفرمای. که تغییرات خیلی اندک است، و ما از این ببعد به اینگونه تغییرات اشاره نمی کنیم؛ اما هر جا تغییر کلی و خیلی فاحش باشد در حواشی آنرا متذکر خواهیم شد.مردم دیدة ما جز برخت ناظر نیست
		دل سر گشتة ما غیر تو را ذاکر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار
		مکُنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم پیش تو دم
		زانکه در روح فزائی چو لبت ماهر نیستدیدة شاعر ما جز بطمع ناظر نیست
		دل شیدائی او بهر خدا ذاکر نیست

شغل او هست طواف حرم شاه و وزیر
		بمَی و باده شد آلوده دگر طاهر نیست

دامی از عشق نهاده بره شاه و وزیر
		ز ره خدعه بگوید که دلم طائر نیست

شده یک عاشق مفلس دل خود کرده نثار
		یعنی این عاشق شه بذل دگر قادر نیست

از روان بخشی عیسی و خدا دم نزند
		زانکه حق بر دهن و بر دل آن شاعر نیست

سر پیوند شهان نی بدل حافظ و بس
		لیک در مدح و ملق هم دگری ماهر نیست

برقعی هر که ز حق غافل و بیکار بماند
		بپریشانی و بیچارگیش آخر نیست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:233.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:234.txt">حافظ شكن</a></body></html>ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
		در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
		رند از ره نیاز بدار السلام رفت

در تاب توبه ‌چند توان سوخت همچو عمود
		می ده که عمر بر سر سودای خام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
		قلب سیاه بود از آن در حرام رفتشاعر مگو ز باده که ناموس و نام رفت
		بیهوده عمر نی بصلوة و صیام رفت

زاهد ز زیرکی بره کردگار رفت
		از خانة غرور(1)  بدار السلام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
		عمری که بی‌جهت سر سودای خام رفت

هشیار کن مرا که در آیم ز بیخودی
		تا بنگرم چه بر سر من صبح و شام رفت

دل‌های مرده را ز مواعظ حیات ده
		بر گو عوام را که بیامد عوام رفت

آن دل که باخت هستی خود را ببادة
		قلبش سیاه گشته و مالش بوام رفت

می‌کوش تا بتوبه رسانی وجود خود
		کافر بگفت توبه ز سودای خام رفت

رند از نفاق هم بخدا هم به پیر خود
		گفتی دروغ تا بعذاب مدام رفت

حافظ مگو بطعن دلم صرف باده شد
		قلبت سیاه بود از آن در حرام رفت

ای برقعی تمسخر او بین بحکم حق
		هر کس چنین نمود عذابش بکام رفت
------------------------------------------------------------
1) خانة غرور کنایه از دنیا می باشد که جای غرور است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:236.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:237.txt">حافظ شكن</a></body></html>ماهم ‌این‌ هفته ‌برون‌ رفت‌ و بچشمم سالی ‌است
		حال ‌هجران تو چه دانی‌ که چه‌ مشکل ‌حالی ‌است

ای که انگشت نمائی بکرم در همه شهر
		وه که در کار غریبان عجبت اهمالی است

بعد ازینم نبود شائبه در جوهر فرد
		که دهان تو بدین نکته خوش استدلالی استشاعرا شاهت اگر رفت و کم اقبالی است
		مدح خودرا برسان زود که جیبت خالی است

لیک در مدح خود اسراف مکن لاف مزن
		بین که از لاف خودت ماه بچشمت سالیست

بین بافراط گزافش که چه مهمل بافست
		تا نگوئی که عجب ‌عارف خوش احوالی است

بعد از اینش نبود شائبه در جوهر فرد
		که ‌دهان شهش این نکته خوش استدلال است

این همه یاوه سرائیست نه عرفان باشد
		این سفاهست بودی ای ساده نه شیدا حالی است

شاه انگشت نما شد بکرم در همه شهر
		لیک از عدل نگفتی عجبت اهمالی است

کوه اندوه تو را برقعیت می‌داند
		شاعرا نی بدلت امن و نه جیبت مالی است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:239.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:240.txt">حافظ شكن</a></body></html>المنة لله که درِ میکده باز است
		زانرو که مرا بر در او رو