l><body><a class="text" href="w:text:1113.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1114.txt">حافظ شكن</a></body></html>بتا با ما مورز این کینه داری
		که حق صحبت دیرینه داری

نصیحت گوش کن کاین در بسی به
		از آن گوهر که در گنجینه داری

بفریاد خمار مفلسان رس
		خدا را گرمی دوشینه داری

بد رندان مگو ای شیخ هشدار
		که با حکم خدائی کینه داری

نمی‌ترسی ز آه آتشینم
		تو دانی خرقة پشمینه داری

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
		بقرآنی که اندر سینه داریمخوان لافی که در گنجینه داری
		مکن رقصی که از بوزنیه داری

ببین زشتی اوهام خودت را
		اگر صافی یکی آئینه داری

بد رندان بامر حق بگوییم
		که با حکمش بساط کینه داری

نمی‌ترسم من از افسانة تو
		اگر صد خرقة پشمینه داری

تو و پیر تو نزد من بیک جو
		بآهی کز بخار سینه داری

نمی‌ترسی تو هیچ از خالق خود
		که با دین کینة دیرینة داری

ندیدم یاوه گو تر از تو حافظ
		بقرآنی که با او کینه داری

مکن قرآن حق را دام تزویر
		مگر با نهروانی(1) پینه(2) داری
-------------------------------------------------
1) نهروانی = کسی که در جنگ نهروان بر علیه علی(رض) شرکت نموده است.
2) پینه = پیوند، ارتباط.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1116.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1117.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
		لطف کردی سایة بر آفتاب انداختی

تاچه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
		حالیا نیرنگ نقش خود بر آب انداختی

گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
		سایة دولت برین کنج خراب انداختی

داور داراشکوه ‌ای آنکه تاج آفتاب
		از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی(1) 

نصرة الدین شاه یحیی آنکه خصم ملک را
		از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
----------------------------------------------------------
1) در بیشتر نسخه های دیوان حافظ (از جمله دیوان حافظ با تصحیح محمد بهشتی) این بیت اینگونه آمده است:
نصرت الدین شاه یحیی آنکه تاج آفتاب
از سر تعظیم و قدرت در تراب انداختـی
و بیت بعدی وجود ندارد.ای که بهر دام لفظ مستطاب(1)  انداختی
		همچو صیادان تو دامی را بآب انداختی

بهر صید شاه یحیی یک غزل گفتی چو آب
		در کمند لاف آن غاصب رقاب(2)  انداختی

هیچ‌کس‌ با شمع ‌رخسارش ‌چو تو عشقی ‌نباخت
		پس تو چون پروانه خود در اضطراب انداختی

این نه عشق است و نه دلبازی که ‌از راه طمع
		خویش با لاف و تملق در سراب انداختی

ننگ عشق وی نهادی در دل ویرانه ات
		سایة بذلش بر احوال خراب انداختی

شاهد مقصود تو زین یاوه سیم و زر بود
		تا بدامت بافسانه آن جناب انداختی
-------------------------------------------------------------
1) مستطاب = خوب، جلب کننده.
2) غاصب رقاب = غصب کنندة گردنها؛ کنایه از ظلمی که پادشاه مذکور بر مردم روا می داشته است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1119.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1120.txt">حافظ شكن</a></body></html>بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
		خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
		حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن
		که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی

کار خود گر بکرم باز گذاری حافظ
		ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:113.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:114.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای دل ار بهر کمالات خود آماده کنی
		بهر فیض و درجاتی که خدا داده کنی

بشنو این نکته گوارا شده بهر تو حلال
		روزی پاک و مقدر تو چرا باده کنی

شاعرا بندگی حضرت یزدان کافی است
		که خود از نفس و هوی و هوس آزاده کنی

غم روزی مخوری بهر تو شاهان هستند
		چند بیتی و گزافی ز خود آماده کنی

تو که آخر چو گل کوزه گران خواهی شد
		حالیا به که بزرگی همه بنهاده کنی

همه اسباب تو در بندگی خواجه جلال
		بنده شو تا سفری روی بآباده کنی

برقعی خواهی اگر از تو شود حق خوشنود
		شرطش آنست که خوشنود خود از داده کنی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1122.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1123.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
		در فکرتِ تو پنهان صد حکمت الهی

عمریست پادشاها کز می تهیست جامم
		اینک ز بنده دعوی و ز محتسب گواهی

کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
		صد چشمه آب حیوان از قطرة سیاهی

در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
		بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
		گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

جائی که برق عصیان بر آدم صفی زد
		ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام
		رنجش ز بخت منما باز آ بعذر خواهیشاعر مباف و متراش نوری برای شاهی
		در فکر زورگویان کَی حکمت الهی

بهر تو خلق کرده حق این صنوف نعمت
		تا کی تو غافل استی از نعمت الهی

شاعر دیگر مزن دم از چشمة خرافات
		آن ظلمت تو بدتر ز افکار پادشاهی

بنگر که چون تملق آرد برای فاسق
		انسان که از شرافت دارد ز حق گواهی

شه را ز اوج دانش آرد باوج حکمت
		پنهان کند بفکرش صد حکمت ار تو خواهی

گوید تبارک الله بر کلک شه که در دین
		صد چشمه آب حیوان بگشوده از سیاهی

در دین که ما ندیدیم از کلک او بیانی
		در مال هم تو دیدی لابد حواله گاهی

از حکمت سلیمان بهر شهان ببافد
		نی صنعت و نه کاری نی بهر سر کلاهی

شاعر ز دین و صنعت بر گو دگر رها کن
		با لاف شب نشینی وز باد صبحگاهی

شهرا کند خدا و خود را کند چو آدم
		بنگر گزاف و لافش هنگام عذر خواهی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1125.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1126.txt">حافظ شكن</a></body></html>ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
		ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

چوگل‌ گر جزوة داری‌  خدارا صرف ‌عشرت‌ کن
		که قارون را غلط‌ها داد سودای زر اندوزی

برو می ‌نوش ‌و رندی ورز و ترک ‌زرق ‌کن ‌ای ‌دل
		ازین بهتر عجب دارم طریقی گر بیاموزی

بعجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
		بیا حافظ که جاهل را هَنی تر(1)  می‌رسد روزی
------------------------------------------------------------------
1) هَنی تر = گوارا تر، بیشتر. و در اکثر نسخه های دیوان حافظ بجای واژة «هنی تر» واژة «زیاده» آمده است؛ که همین معنی را میرساند.نسیم یار نی باشد کمال و فخر پیروزی
		اگر با عقل و دین سازی چراغ دل بر افروزی

تو جزئی ‌زر نگه ‌می‌دار و جزئی ‌صرف ‌عیشت ‌کن
		که باشد پیری و نقصان و بیکاری بیک روزی

مرو دنبال خودکامی‌ که ‌خودکامی است‌ بدنامی
		که ‌حکم حق همین باشد اگر سازی و گر سوزی

برو حق گو و حق جو شو مجو با حق ره رندی
		از این بهتر عجب دارم طریقی گر بیاموزی

ببر لذت ز علم و فضل و رو ترک طرب بنما
		بعجب رندیت شاعر بجز لهوی نیندوزی

مکن خدعه مگو عالم ز ترک لهو شد محروم
		که عالم را دیگر همی است غیر از لهو و پفیوزی(1) 

بترک رندیش جاهل مخوان زیرا بود عالم
		توئی جاهل هنی تر بر تو از جهلت رسد روزی
--------------------------------------------------------------------------
1) پُفیوزی = بی غیرتی، سستی، کارهای جاهلی و اعمال بی فایده (اصطلاح عامیانه).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1128.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1129.txt">حافظ شكن</a></body></html>سلامی چو بوی خوش 