امور کشور] به دست و کلا و وزرا بود»(6). او پس از شکست چالدیران ده سال دیگر زنده بود، در تمام این مدت او موجود بیچاره و مفلوکی بود که از شدت فشار روحی به میگساری و مستی دائم روی آورد، و شب و روزش را در بی‌خبری به سر می‌برد، او در این سال‌ها خودش را در باده و مستی غرق کرد تا از جهان انسان‌ها و از خویشتن بی‌خبر بماند، او دیگر علاقه‌ئی به پیگیری رسالتِ موهومِ پیش از شکست چالدیران نداشت، همة ساعات شبانه روز را با میگساری و لواط در دشت‌های دور از پایتخت در چادرها می‌گذراند، و می‌کوشید که بیشترین لذت را از زندگیش ببرد، و در عین حال از دنیا بی‌خبر بماند.
او که پیش از آن – چنانکه در جای خود دیدیم – در قلمرو علاءالدوله ذوالقدر آن جنایت‌ها کرد، اکنون از ترس این که علاءالدوله بخواهد به ایران حمله کند، با ارسال نامه و هدایای گرانبها کوشید که دوستی علاءالدوله را جلب کند، ولی در همین هنگام سلطان سلیم یک نیروی چهل هزارنفری را برای تصرف قلمرو علاءالدوله گسیل کرد، علاءالدوله کشته شد، و سرزمینش ضمیمة کشور عثمانی شد.
شاه اسماعیل همچنین کوشید که به دشمن خونینش شروانشاه که با سلطان عثمانی روابط دوستانه برقرار کرده بود نزدیک شود؛ زیرا از آن می‌ترسید که شروانشاه به کین پدرش به جنگ او برخیزد، علاوه بر این او امیدوار بود که شروانشاه واسطة برقراری ارتباط دوستانه میان او و سلطان سلیم شود، و خطر جنگ احتمالیِ آیندة سلطان را از او دور کند. شاه اسماعیل در این زمان جز به زنده‌ماندن به هیچ چیزی نمی‌اندیشید، و چون می‌دانست که در درون ایران همة ملت با او دشمنند، به دوستیش با شروانشاه افزود تا اگر بار دیگر در برابر سلطان سلیم مجبور به فرار شود نزد شروانشاه به فکر افتاد که با او پیمان وصلت ببند، و به شروانشاه پیشنهاد کرد که دخترش (دختر شاه اسماعیل) را برای پسر خویش بگیرد، آن شاه اسماعیل سنی‌ستیز که تا دیروز حتی نمی‌توانست بشنود که هرکس سنی است حق زنده‌ماندن دارد، امروز چنان به ذلت افتاده بود که یک شاهزادة سنی که دشمن خاندانی او به شمار می‌رفت دخترش را به زنی بگیرد، شاید او در شکست احتمالی آینده نزد این سنی جائی برای پنهان‌شدن بیابد، او نه تنها دخترش را به پسر شروانشاه داد، بلکه دختر شروانشاه را نیز به زنی گرفت، او آنقدر برای این وصلت اهمیت قائل شده بود که وقتی موکب عروس از شروان بیرون آمد خود با تمام بزرگان دولتش در یک موکب بزرگ و باشکوه تا چند فرسنگی تبریز به پیشواز موکب عروس رفت.
او دست به دامن شروانشاه شد تا نزد سلطان سلیم شفاعت کند که وی را ببخشاید و به دشمنی نسبت به او ادامه ندهد، شروانشاه نیز بنا به تقاضای ملتمسانة شاه اسماعیل برایش نزد سلطان وساطت کرد، سلطان سلیم که تا آن زمان سوریه و لبنان و فلسطین و مصر و حجاز را گرفته بود، وقتی از قاهره به حلب برگشت یک فتح‌نامة مفصل شامل گزارش پیروزی‌هایش برای شروانشاه فرستاد، و به او نوشت که مقصد بعدی او شاه اسماعیل خواهد بود، شاه اسماعیل نیز وقتی شنید که سلطان سلیم به حلب رسیده است، یک هیئت سفارتی از بلندپایه‌ترین مقامات دولتش را با هدایای گرانقیمت و تهنیت‌نامة مفصل به نزد سلطان سلیم فرستاد، او در نامه اش سلطان سلیم را «حامی حرمین شریفین و اسکندر زمان و مالک بلاد و امم» خواند، و خاضعانه به او نوشت که «خواست و قصد تو هرچه باشد، من آن را به جای خواهم آورد»(7). او در نامه اش به سلطان سلیم خودش را تا حد یکی از چاکران سلطان پائین آورد، و صراحتا اعلام داشت که حاضر است هر فرمانی که سلطان به او دهد را اطاعت کند. با وجودی که شاه اسماعیل تا این حد خودش را نزد سلطان سلیم ذلیل نشان داده بود، بازهم سلطان به نامة او توجهی نشان نداد، شاه اسماعیل حتی نامه‌ئی با هدایای بسیار به همراه هیئتش به مادر سلطان سلیم نوشت(8)، شاید بتواند عطوفت آن زن را جلب کند، و توسط او سلطان سلیم را از حملة مجدد به ایران باز دارد.
ولی همة تلاش‌های شاه اسماعیل برای جلب دوستی سلطان عثمانی بی‌ثمر ماند، این امر بر وحشت شاه اسماعیل از او افزود، و وی را بیشتر به میگساری و مستی کشاند، در این دوران تنها کار او میگساری و لواط بود، و تنها دلخوشیش کاسة جمجمة شیبک خان که وی را به یاد پیروزی‌های گذشته می‌افکند و دلاسائی می‌داد، افراط در میگساری و لواطگری او را از پا افکند و به شدت رنجور کرد، تا جائی که دیگر اشتهائی به غذا نداشت، همة غذایش شده بود باده‌ئی که در کاسة سر شیبک خان می‌نوشید، او هرروز ضعیف و ضعیف‌تر شد، و در اثر نخوردن غذا رنجوریش افزوده شد، و سرانجام در خردادماه 903 خ در آستانة 37 سالگی درگذشت.
شاه اسماعیل چهار پسر داشت که بزرگترین‌شان طهماسب در نیمة اسفندماه 892 متولد شده بود، قزلباشان این کودک دهسال و سه ماهه را با لقب «مرشد کامل» و «ولی مطلق» به سلطنت نشاندند، و خود به حاکمیت تاراجگرانه بر ایران ادامه دادند. این کودک نیز شیوة عیاشی پدرش، یعنی: همان میگساری و همان لواطگری را دنبال کرد و امور کشور را برای قزلباشان رها ساخت.
--------------------------------------------------------------------------------------------
1) تا آغاز قرن هفتم هجری چند امارت نسبتا نیرومند صلیبی (رها، انطاکیه، طرابلس، بیت المقدس) در شام تشکیل شده بود، در ربع نخست قرن ششم دمشق در دست خاندان ترک بوری از همپیمانان صلیبی‌ها، و بقیة شام در دست عمادالدین زنگی از سرداران سلجوقی شام بود، نورالدین زنگی – پسر و جانشین عمادالدین – از سال 525 خ تا سال 532 امارت‌های صلیبی رها و انطاکیه و طرابلس را از دست صلیبی‌ها بیرون آورده، دمشق را از سلطة بوری‌های همپیمان آنها خارج ساخت. دولت صلیبی بیت المقدس در دهة 540 با استفاده از ضعف دولت فاطمی، مصر را زیر حملات مکرر قرار داده در صدد تسخیر آن کشور بود. در سال 532 عسقلان که دروازة مصر در فلسطین به شمار می‌رفت، به دست صلیبی‌های بیت المقدس افتاد. مسیحیان مصر در این حملات با صلیبی‌ها همکاری می‌کردند، و خطر صلیبی‌ها برای مصر جدی بود، نورالدین پس از تلاش‌های نافرجامبرای دستیابی بر بیت المقدس برآن شد که مصر را بگیرد، و سپس بیت المقدس را از شمال و جنوب مورد حمله قرار دهد، او با این هدف در سال 542 فرمانده کُردتبار سپاهش موسوم به اسدالدین شیرکوه را مأمور فتح مصر کرد. اسدالدین با مقاومت نیروهای صلیبی بیت المقدس مواجه شد که از یاری مسیحیان لبنان و فلسطین برخوردار بودند. سرانجام پس از چندین حملة خستگی‌ناپذیر و مکرر، اسدالدین در زمستان سال 547 قاهره را گرفت، و نیروهای صلیبی را مجبور به ترک خاک مصر ساخت. وی دوماه بعد در گذشت و برادرزاده اش صلاح الدین شیرکوه فرماندهی نیروهای مصرا را به دست گرفت، صلاح الدین شیرکوه در شهر یورماه 550 خ پایان عمر خلافت فاطمی و تشکیل سلطنت ایوبی را در مصر اعلام داشت، و در سالهای آینده حملات گسترده‌ئی به نیروهای صلیبی برد، و سرانجام سراسر شام و فلسطین و لب