هرهای عراق برای قزلباشان چندان مشکل نبود، تا این زمان سراسر ایران تاریخی جز خراسان و ماوراءالنهر در درون قلمرو شاه اسماعیل قرار می‌گرفت، اکنون او در آستانة 22 سالگی و در عنفوان جوانی و غرور بود، پیروزی‌های پیاپی از او شخصیتی ساخته بود که به هیچ چیز کمتر از خدائی‌کردن راضی نمی‌شد، عقده‌های دوران کودکی و پرورش غلط قزلباشان و تلقین‌های آنها احساس قدرت فائقه، بی‌اطلاعی از جامعه و تاریخ و دین و مذهب، اطاعت بنده‌وار سران قزلباش و خلیفگان و فرمانبری بی‌چون و چرای مریدان از او... همة اینها شاه اسماعیل را در میان تارهای عنکبوتی خردسوز توهم جاهلانه اسیر کرده بود، او با تمام وجودش باور کرده بود که تنها رهبر مسلمانان جهان و نمایندة امامان شیعه است، و در تمام لحظات زندگیش توسط الهام آسمانی و رهنمودهای غیبی امامان هدایت می‌شود، و هرکاری که از او سر می‌زند خواست و مشیئت خدا و امامان است، او باورش شده بود که ولی الله اعظم است و رسالت نابودسازی سنیان به او محول شده است، رؤیاهائی که بنابر آرزوهایش می‌دید، این باور را تقویت می‌کرد.
قزلباشان که از برکت شاه اسماعیل از آوارگی در کوهستان‌ها و بیابان‌های آناتولی رهیده و از جامه‌های ژنده و پا برهنگی و گرسنگی بیرون آمده، با تاراج اموال ایرانی‌ها غرق ثروت و دولت شده بودند، و همة دختران و پسران ایران را در اختیار داشتند تا هرچه دلشان بخواهد بر سر آنها درآورند، وی را با صمیم قلبشان خدای خویش می‌دانستند، و واقعاً هم به جای خدا می‌پرستیدند، آنها عملاً خدائی جز شاه اسماعیل را نمی‌شناختند، یک بازرگان ونیزی که با دیگر همکارانش همراه اردوی شاه اسماعیل به اینسو و آنسو می‌رفت، تا اموال غارت‌شدة مردم ایران را با بهای دلخواهشان از قزلباشان بخرند، و به اروپا بفرستند و با بهای مناسب به فروش برسانند، و از این راه ثروت‌های افسانه‌ئی بیندوزند، در یادداشت‌هایش راجع به عقیدة اسماعیل‌پرستانة قزلباشان چنین می‌نویسد: «نام خدا را مردم [یعنی قزلباشان] در سراسر ایران فراموش کرده، و فقط نام اسماعیل را به خاطر سپرده اند، اگر کسی هنگام سواری از اسب بر زمین افتد یا از اسپ پیاده شود، خدای دیگری را جز شیخ [یعنی اسماعیل] به یاری نمی‌طلبد.
مسلمانان می‌گویند: (لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ! اما ایرانیان [یعنی قزلباشان] می‌گویند: لا اله الله، اسماعیل ولی الله»(16). و یکی دیگر از همردیفان این بازرگان می‌نویسد که اسماعیل برای قزلباشان هم خدا است، هم پیامبر است، و هم ولی امر، و شیخ طریقت(17).
-------------------------------------------------------------------------------------
1) یاقوت حموی، معجم البلدان: 4 / 397 – 398.
2) ابن حوقل، صورت الارض: 370.
3) آثار البلاد قزوینی: 2 / 152. 
4) حبیب السیر: 478.
5) تاریخ روضه الصفا: 16.
6) جهان‌گشای خاقان: 209.
7) لب التواریخ: 244.
8) همان: 245.
9) احسن التواریخ: 84.
10) روضه الصفا: 48.
11) جهانگشای خاقان: 220.
12) حبیب السیر: 3 / 480 – 482. جهانگشای خاقان: 225 – 226.
13) اسماعیل حقی اوزون: 2 / 245.
14) خواندمیر: 499. احسن التواریخ: 103. لب التواریخ: 249.
15) عالم آرای صوفی: 477.
16) سفرنامة ونیزیان: 386.
17) همان: 323.زمانی که قزلباشان در ایران مشغول کشتار و تاراج و کشورگیری بودند سُغد و خوارزم و خراسان و گرگان در دست یکی از امرای ازبک به نام محمد خان بود که لقب شهبیک خان برخورد نهاده بود، قزلباش‌ها چون نمی‌توانستند این لقب را درست تلفظ کنند او را شیبک خان نامیدند، شیبک خان در سال‌های 879 و 880 بر سمرقند و بخارا دست یافت و فرغانه را از بابر تیموری گرفت، و طی سلسله لشکرکشی‌های ناکام و کامیاب تا سال 887 بلخ و مرو و هرات و نیشاپور و گرگان را از فرزندان سلطان حسین بای‌قرا (متوفی 885 خ) گرفت، و دامنة متصرفاتش را به دامغان رساند، او که خود را شاه ایران می‌نامید فضلا و دانشمندان فراری از قزلباشان را زیر چتر حمایت گرفت، و برآن شد که به جنگ قزلباشان برخیزد و سلطة آنها را براندازد، اما از شگفتی‌های روزگار آن که درست هنگامی که او آمادة حرکت به درون ایران بود قائم سلطان – پادشاه مغول دشت قبچاق – به خوارزم لشکر کشید، و شیبک خان مجبور شد به دفع این خطر بشتابد، وقتی او در تلاش عقب‌راندن قائم سلطان از خوارزم بود، قبائیل شیعة هزاره که ترکیبی از بقایای مغول‌ها و بقایای عرب‌های فارسی‌زبان‌شدة خراسان بودند، در خراسان میان سر به شورش برداشتند، و شیبک خان مجبور شد که بخشی از نیروهایش را برای سرکوب هزاره‌ها گسیل کند، او در سال 889 از قائم سلطان شکست یافته به مرو عقب نشست، و خوارزم به دست مغولان افتاد، در جنگ با هزاره نیز او تلقات سنگینی داد، این شگست‌ها روحیة سربازان او را درهم شکست، و از توانائی‌های نظامیش کاست.
شاه اسماعیل که از شکست‌های شیبک خان اطلاع یافته بود، در زمستان آن سال با قزلباشانش به بهانة زیارت مرقد امام رضا به مشهد حرکت کرد، او دامغان و گرکان را گرفته منهدم کرد و از آنجا وارد مشهد شد، و پس از کشتاری که در مشهد کرد، یک گروه قزلباش را روانة مرو موضوع گرفت، و مأمورانی را به سمرقند و بخارا فرستاده، نیروی آن نواحی را به مدد فرا خواند، قزلباشان دژ مرو را در محاصره گرفتند، شیبک خان همه‌روزه سپاهیانش را از دژ بیرون می‌فرستاد تا محاصره را درهم شکند، ولی هربار اینها شکست یافته به دژ برمی‌گشتند، پیش از آن که نیروی امدادی از سمرقند و بخارا برای شکیب خان نامه نوشته به او پیشنهاد صلح داد، و متذکر شد که چون در آذربایجان حوادثی رخ داده است، تصمیم دارد به آذربایجان برگردد و جنگ با او را به وقت دیگری موکول کند، او سپس بدون آن که منتظر پاسخ شیبک خان شود به محاصرة مرو پایان داد، و به ظاهر آن شهر را به قصد آذربایجان ترک کرد، بنابر حیله‌ئی که سران قزلباش اندیشیده بودند، یک دسته از قزلباشان در نزدیکی مرو مستقر شدند، و دستور یافتند که هرگاه شیبک خان از قلعه بیرون شود و در صدد حمله به آنها برآید در برابرش پا به فرار نهند تا شیبک خان تعقیب‌شان کند، شاه اسماعیل و قزلباشانش مرو را رها کرده دور شدند، و در کنار دهی به نام محمودآباد اردو زدند، به قزلباشانی که قرار بود از برابر شیبک خان بگریزند، گفته شده بود که به طرف محمودآباد به راه افتند تا در آنجا شیبک خان در حین تعقیب‌شان به دام افتد.
نقشة سران قزلباش کارگر افتاد، و شیبک خان به گمان آن که شاه اسماعیل از جنگ با او ترسیده و عقب نشسته است، روز بعد از حرکت واردی شاه اسماعیل از مرو بیرون آمد، و گروهی از قزلباشان را در نزدیکی مرو یافت، اینها تا او را دیدند پا به فرار نهادند، شیبک خان آنها را تعقیب کرد، ولی در محمودآباد خود را با شاه اسماعیل و قزلباشان مواجه دید، و راهی جز جنگیدن برای نماند، شاه اسماعیل عادتش آن بود که وقتی جنگ آغاز می‌شد دور از میدان نبرد، با دسته‌ئی از ندیمانش مشغول سرگرمی می‌شد، اینجا نیز وقتی شیبک خان و قزلباشان 