ر کرد ایرانیانی بودند که هیچ دشمنی با او نداشتند و شاید او را نمی‌شناختند، و نامش را هم نشنیده بودند، ولی او با چشم تاتارهای تاراجگر به ایران و ایرانی می‌نگریست، و براساس این نگرش برای خودش رسالتی آسمانی قائل می‌شد، و دست به جنایت‌های فجیعی می‌زد که شنیدن آنها دل هر انسان نیک‌اندیشی را می‌لرزاند.
قزلباشان پس از کشتار و غارت و تخریب طبس به یزد برگشتند، و پس از چند روز به سوی اصفهان شتافتند، آنها در راه‌شان علاوه بر شکار جانوران، مردم هر روستا که بر سر راه‌شان بودند را شکار می‌کردند، و «شکارکنان» به اصفهان رسیدند، خواننده با خواندن همین یک گزارش در بارة طبس می‌تواند درک کند که آنها در راه‌رسیدن به اصفهان در آبادی‌های سر راه‌شان چه جنایت‌ها کردند، من برای آن که خواننده را خسته نکنم از ذکر آنها درمی‌گذرم. در اصفهان شمار دیگری از علما و بزرگان شهر را که هنوز سنی مانده بودند، و در نوبت قبلی از تیغ قزلباشان رهیده جان به در برده بوند، گرفته به قتل رساندند، و اموال‌شان را به غارت بردند، در اینجا باز شاه اسماعیل به یاد محمد کره افتاد که همراه اردوی او برده می‌شد و در قفس شکنجه می‌دید، او کسانی را به ابر کوه فرستاد تا زن و فرزندان و افراد خاندان او را از قزلباش‌ها تحویل گرفته به اصفهان آوردند، او سپس دستور داد در میدان شهر خرمنی آتش افروختند، و تمامی آنها را از زن و مرد و بزرگ و کوچک زنده زنده در برابر چشمان محمد کره که از درون قفسش شاهد شکنجه‌های آنها بود، در آتش سوزاندند، خود محمد کره را نیز پس از آن با قفسش در آتش افکندند، تا آهسته آهسته زیر شکنجه کباب شود(12).
اگر بخواهیم اردوی خشم و تجاوز قزلباشان صفوی را – با بازخوانی گزارش‌های چندش‌آور مورخان صفوی -  دنبال کنیم، سخن دراز و دل‌آزار می‌شود، برخی از رفتارهای شاه اسماعیل و قزلباشانش با مردم ایران که در نوشته‌های مداحان شاه اسماعیل آمده است، چنان است که خواندش روح ما را به چندش می‌آورد، و من از ذکر آنها خودداری کرده ام، رفتارهائی که ذکر شد نمونه‌های اندکی از رفتار شاه اسماعیل و قزلباشانش با مردم ایران و با فرهنگ و تمدن ایرانی بود، قزلباشان که هیچ چیزی در بارة ایران و ایرانی نمی‌دانستند، با همة آنچه ایرانی بود دشمنی می‌ورزیدند، آنها عقیده‌ئی را با خودشان از بیابان‌های آناتولی آورده بودند، و می‌خواستند به هر قیمتی شده باشد بر مردم ایران تحمیل کنند، رفتار و آداب و رسوم‌شان که میگساری و لواطگری از جمله‌ئی آن بود، نیز چنان بود که به نظر مردم ایران چندش‌آور می‌آمد، و مذهب آنان نیز چندش‌آور و غیر قابل پیروی تلقی می‌شد، ولی قزلباشان در نظر داشتند که این مذهب و آداب و رسومش را بر مردم ایران تحمیل کنند، مقاومت مردم ایران در مقابل آنها بی‌فایده به نظر می‌رسید، زیرا قزلباشان از سیاه‌ترین شکنجه‌ها استفاده می‌کردند (که نمونه اش را در مورد مولانا خفری دیدیم)، در نتیجه بخش اعظم ایران در طی دهة اول سلطنت قزلباشان منهدم شد، و بخش بزرگی از مردم کشور در این میانه به کشتن رفتند، یا در وبای همگانی یا قحطی ساختگی که توسط قزلباشان پراکنده می‌شد تلف شدند، و بای همگانی چنین بود که قزلباشان برای ارعاب آبادی‌ها آب‌های رودها را با لاشه‌های کشتگان می‌انباشتند، تا مردمی که می‌نوشیدند و با بگیرند، و قحطی ساختگی آن بود که کشتزارها و باغستان‌ها را به آتش می‌‌کشیدند، تا مردم نتوانند به خوار بار دست یابند و از گرسنگی تلف شوند، این رفتارها را با آبادی‌هائی می‌کردند که نمی‌خواستند داوطلبانه به اطاعت درآیند و مذهب‌شان را رها کنند و شیعه شوند.
از آنجا که هرچه آثار اسلامی و مدرسه و مسجد در ایران وجود داشت – جز در قم و کاشان – همه بدون استثناء مربوط به سنی‌ها بود، همة آنها شامل نابودسازی می‌شدند، در بارة مساجد شیراز و مسجد کبود تبریز قبلاً سخن گفتیم، در اصفهان نیز ده‌ها بنای عظیم وجود داشت که در قرن اولیة اسلامی و سپس در زمان دیلمیان و سلجوقیان و همچنین سلطان یعقوب بایندر احداث شده بود، همة آنها به دست قزلباشان آسیب دیدند، مسجد جامعی در ورامین وجود داشت که از شاهکارهای هنری خاورمیانه محسوب می‌شد، و توسط شاهان دیلمی احداث شده، بعدتر توسط شاهان سلجوقی به اوج زیبائی رسیده بود، چونکه نام چهار خلیفة پیامبر در میان تزیینات و خطاطی‌های این مسجد به نحو دل‌انگیزی نقش شده بود، شاه اسماعیل مردم ورامین را گرد آورد و آنها را مجبور کرد تا کاشی‌ها و خشت‌های این مسجد را – که به عقیدة او مرکز فساد بود – یکی یکی برکنده پراکندند، او سپس دستور داد آن عده از کاشی‌های این مسجد که نام خلفا بر آنها نقش بود را در ساختمان مستراح بزرگ اردوی قزلباشان به کار گرفتند، تا هرکس به مستراح برود در درون مستراح چشمش به نام‌های سه خلیفه بیفتد که سنی‌ها از آنها پیروی می‌کردند، و در آن حال بر آنها لعنت بفرستند، ورامین چنان تخریب شد و مردمش چنان کشتار شدند که ورامین هیچگاه نتوانست رونق سابقش را باز بیابد.
بالاتر اشاره شد که مراد بیک پس از فرار از شیراز به بغداد رفت، در این زمان حاکمیت عراق در دست مردی از دست‌نشاندگان سابق مراد بیک به نام باریک بیک پُرناک بود، و همین مراد بیک وی را به حاکمیت عراق منصوب کرده بود، در اینجا یادآوری این نکته ضرورت دارد که عراق از قرن ششم ق‌م به بعد در تمام دوران هخامنشی، پارت، ساسانی، و سپس از زمان دلمی‌ها تا زمان قزلباشان بخشی از سرزمین درون مرزهای سنتی ایران به شمار می‌رفت، و مرزهای سنتی ایران در غرب کشور به فرات منتهی می‌شد، و در جاهائی تا ماورای فرات اوسط و جنوبی امتداد می‌یافت و به نزدیکی حلب می‌رسید، از این نظر عراق مثل خراسان و فارس و خوزستان و مازندران و آذربایجان، بخشی از ایران بود که جدائیش از ایران تصور نمی‌رفت، در این زمان نیز عراق تابع پادشاهی بود که پیشتر در شیراز استقرار داشت، و حاکمیتش در دست مردی بود که از شیراز تعیین و اعزام شده بود؛ و او باریک بیک پرناک بود و در بغداد مستقر بود.
ظاهراً باریک بیک پس از شکست و فرار مراد بیک در صدد برآمد که عراق را برای خودش نگاه دارد، و از فرمان مراد بیک بیرون شود، لذا وقتی مراد بیک به بغداد گریخت حمایتی از او نشان نداد؛ زیرا اگر مراد بیک در بغداد می‌ماند باریک بیک می‌بایست در اطاعت او باشد، مراد بیک پس از آن به حلب رفته از سلطان مملوکی مصر و شام تقاضای کمک کرد، ولی جواب مساعد نشنید، بعد از آن به نزد علاءالدوله ذوالقدر (از قبیلة ترک دولگادور) رفت که در کشور کوچکی در جنوب آناتولی (بین دو کشور عثمانی و مملوکی) حکومت می‌کرد و پایتختش بُستان نام داشت، علاءالدوله به مراد بیک قول مساعدت داد و دخترش را به عقد ازدواج او درآورد، ولی چون در این هنگام در آناتولی بانگ درافتاده بود که «در ایران چپاول افتاده است»، و مردا