ام گناه از خداوند آمرزش مي خواهيد. پس آنان قبل از انجام گناه تصميم گرفتند توبه کنند تا انجام دادن آن کار آسان شود، و زشتي آن را از بين برود، و با اين کار يکديگر را تشويق مي کردند.قَالَ قَآئِلٌ مَّنْهُمْ لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ گوينده اي از آنان گفت: «يوسف را مکشيد و او را به ژرفاي چاه بياندازيد تا کسي از مسافران او را بر گيرد، اگر مي خواهيد کاري بکنيد».
 قَالُواْ يَا أَبَانَا مَا لَكَ لاَ تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ گفتند: «پدر جان! چرا نسبت به يوسف به ما اطمينان نداري حال آنکه ما خير خواه او هستيم؟»
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ او را فردا با ما بفرست تا بخورد و بازي کند، و ما نگاهبان و مراقب وي خواهيم بود. 
قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ' گفت: «اگر او را ببريد اندوهگين مي گردم، و مي ترسم در حالي که شما از او غافل هستيد گرگ وي را بخورد».
قَالُواْ لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَّخَاسِرُونَ گفتند:«اگر گرگ او را بخورد در حالي که ما گروه نيرومندي هستيم آنگاه زيانکار خواهيم بود». 
(قَالَ قَآئِلٌ ) برادران يوسف مي خواستند وي را بکشند يا تبعيد کنند، اما يکي از آنان گفت (لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ ) يوسف را مکشيد ، زيرا کشتن او گناهي بسيار بزرگ و زشت است، بلکه او را تبعيد کنيد، و شما با دور کردنش از پدر به هدف خود مي رسيد، پس او را ( فِي غَيَبَِ الْجُبِّ ) به ژرفاي چاه بياندازيد و تهديدش کنيد که ماجراي شما را به اطلاع کساني نرساند که او را مي يابند بلکه بگويد «برده اي فراري هستم» . تا (يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ ) برخي از کاروان هايي که مقصد دوري را در پيش دارند و از آن جا رد مي شوند او را بر مي گيرند و با خود ببند. 
و نظر اين گوينده در مورد يوسف از همه بهتر، و در اين قضيه از همه نيکوکارتر و پرهيزگارتر بود. زيرا شر نيز مراتبي دارد و مي توان با تحمل ضرر سبک ضرر سنگين را دفع نمود. 
و هنگامي که بر اين رأي اتفاق ن مودند، ( قَالُواْ ) برادران يوسف براي اينکه به هدف خود برسند، به پدرشان گفتند: (يَا أَبَانَا مَا لَكَ لاَ تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ ) پدر جان! چرا نسبت به يوسف به ما اطمينان نداري و به خاطر چه نگران يوسف هستي؟ بدون اينکه سبب و انگيزه اي براي ترس داشته باشي؟ 
(وَإِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ (حال آنکه ما خير خواه او هستيم و نسبت به او دلسوزيم و آنچه را براي خود دوست داريم براي او هم دوست مي داريم. و اين دلالت مي نمايد که يعقوب عليه السلام اجازه نمي داد يوسف با برادرانش به صحرا و جاهاي ديگر برود. 
پس هنگامي که اتهامات را از خود دور کردند آنچه را که به نفع يوسف بود و پدر نيز آن را براي او مي پسنديد بيان کردند تا پدر اجازه بدهد يوسف همراه آنان به بيانان برود. بنابراين گفت: 
(أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ ) فردا او را با ما بفرست تا بخورد و در بيابان تفريح نمايد و لذت ببرد (وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ) و ما او را از هر اذيت و آزاري محافظت خواهيم کرد . يعقوب در پاسخ آنان گفت: (إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِهِ ) به محض اينکه او را ببريد ناراحت مي شوم و اين کار بر من دشوار مي آيد، زيرا توان تحمل جدايي او را حتي براي مدت اندکي ندارم، پس او را نمي فرستم. و دليل دوم براي نفرستادن وي اين است که (أَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ) مي ترسم از او غافل بمانيد و گرگ او را بخورد. چون او کوچک است و نمي تواند در مقابل گرگ از خود دفاع کند و خود را برهاند. (قَالُواْ لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَّخَاسِرُونَ) گفتند:«اگر گرگ او را بخورد در حالي که ما گروه نيرومندي هستيم و بر محافظت او مي کوشيم آنگاه زيانکار خواهيم بود، و خيري در ما نيست،  اميد فايده و سودي از ما نمي رود. 
هنگامي که اسباب آرامش پدرشان را فراهم آوردند و موانع فرضي اين کار را برطرف نمودند يعقوب به منظور سرگرمي و تفريح يوسف به وي اجازه داد همراه برادرانش برود.فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَأَجْمَعُواْ أَن يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـذَا وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ و هنگامي که او را بردند و تصميم گرفتند وي را به ژرفاي چاه بياندازد به او وحي نموديم که قطعاً آنان را در آينده از اين کارشان خبر خواهي کرد، در حالي که نمي فهمند. 
وَجَاؤُواْ أَبَاهُمْ عِشَاء يَبْكُونَ و شبانگاه ، گريان به نزد پدرشان آمدند. 
قَالُواْ يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ گفتند: «اي پدر! ما رفتيم که مسابقه دهيم و يوسف را نزد اسباب و اثاثيه خود گذاشتيم و گرگ او را خورد، و تو هرگز ما را باور نمي داري هر چند راستگو هم باشيم». 
وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ و پيراهن او را آلوده به خون دروغين آوردند، گفت: (نه) بلکه نفس شما کار زشتي را براي شما آرسته است، و من صبر نيک را پيشه مي کنم، و بر آنچه بيان مي داريد خداوند ياور من است. 
هنگامي که برادران يوسف (به سفر تفريحي خويش) رفتند، تصميم گرفتند يوسف را در ژؤفاي چاه بياندازند همچنان که يکي از آنان اين را گفت، که قبلاً نيز به آن اشاره شد. و آنها قدرت خويش را در مورد يوسف اعمال کردند و او را در چاه انداختند. سپس خداوند متعال در اين حالت دشوار بر او وحي نمود: (لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـذَا وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ(   قطعاً آنان را در سرزنش خواهي نمود و آنان از اين کارشان مطلع خواهي کرد و آنها اين را نمي فهمند. 
پس اين مژده اي است مبني بر اينکه او به زودي از اين چاه نجات خواهد يافت، و خداوند او را با خانواده و برادرانش به صورتي که قدرت و فرمانروايي از آن يوسف خواهد بود جمع مي کند. 
(وَجَاؤُواْ أَبَاهُمْ عِشَاء يَبْكُونَ ) و شبانگاه گريه کنان پيش پدرشان آمدند تاخير از وقت معمول و هميشگي که از صحرا مي آمدند؛ و گريه کردنشان را  دليلي بر راستگو بودن خود قرار دادند. پس آنها در حالي که عذري دروغين مي آوردند، گفتند (يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ) اي پدر! ما رفتيم که مسابقه دهيم. مسابقۀ دوندگي يا مسابقه تيراندازي و نيزه افکني. (وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا) و يوسف را نزد اسباب و اثاثيه خود گذاشتيم تا همان جا راحت بنشيند( ف