دفي در برابر هم قرار گرفته بودند، زبير به عمار گفت: ابويقظان آيا مي‌خواهي مرا به قتل برساني؟!

عمار ياسر گفت: نه به هيچوجه، ابوعبدالله! 

هر يک از آنها به طرف سپاهيان خود برگشتند! 

حضرت علي بن‌ابيطالب -رضي الله عنه- در حالي که ميان طرفين جنگ به سختي ادامه داشت، کسي را دنبال زبيربن عوام فرستاد تا با او صحبت کند، زبير با عجله از ميان صفوف سربازان درگير خود را به حضرت علي رسانيد و همچنان که هر دو سوار بر اسب بودند با يکديگر صحبت نموده و به توافق‌هايي رسيدند. 

حضرت علي فرمود: اين همه آدم و امکانات را براي جنگ گرد آورده بوديد، فکر مي‌کنيد نزد خداوند مي‌توانيد عذر و بهانه‌اي داشته باشيد! 

اي زبير! مگر آن فرمودة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به خاطر نداري که خطاب به تو مي‌فرمود: «با علي به ناحق وارد جنگ مي‌شوي و به او ستم مي‌کني!؟» 

زبيربن عوام گفت: چرا به خاطر دارم! سوگند به خداوند همين الآن آن فرموده رسول خدا به يادم آمد، سوگند به خداوند اگر پيشتر آن فرموده او را به خاطر مي‌آوردم هيچگاه به عراق نمي‌آمدم و با تو مخالفت نمي‌نمودم، سوگند به خداوند از اين لحظه به بعد با تو و سپاهيانت نخواهم جنگيد![3] 

پس از آن زبير ميدان جنگ را ترک کرد و به حق گردن نهاد و يقين پيدا کرد که در اين نزاع و اختلاف به حضرت علي به عنوان اميرالمؤمنين و خليفه مسلمين ستم روا داشته و حضرت علي حق به جانب بوده است! 

زبير بر اسب خود سوار شد و سپاهيانش را در حالي که جنگ به شدت ادامه داشت ترک کرد! او به همراهي پيشخدمتش از «وادي‌ السباع» مي‌گذشت! يکي از جنايت‌پيشگان اتباع عبدالله بن سبا به نام «عمرو‌بن جرموز» وقتي او را در حال ترک ميدان جنگ مشاهده کرد، او را تحت تعقيب قرار داد! 

پس از آنکه زبيربن عوام براي رفع خستگي زير درختي به استراحت پرداخته و از اينکه ميدان جنگ را ترک کرده بود احساس آرامش مي‌کرد! ابن‌جرموز از فرصت استفاده کرد و بر او حمله برد و در حالي که درخواب عميقي فرو رفته بود، او را به قتل رسانيد و سپس اسب و اسلحه و انگشترش را برداشت و بازگشت! 

پيشخدمت زبيربن عوام بر جنازه او نماز ميت خواند و در آن مکان مجهول در دره «سباع» او را دفن کرد! 

«عمروبن ‌جرموز» که حضرت زبيربن عوام -رضي الله عنه- را به قتل رسانيده بود با شادماني نزد حضرت علي -رضي الله عنه- آمد، تا به خاطر کشتن دشمنش، زبير به او مژده بدهد و جايزه بگيرد!؟ 

وقتي حضرت علي از کشته شدن زبير باخبر گرديد، به سختي گريست و براي او از خداوند طلب رضايت و مغفرت نمود، و سپس شمشير زبير را از او گرفت وگفت: اين شمشير بود که بارها در مواقع سخت از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- حمايت نمود! سپس فرمود: «من خودم از رسول خدا شنيدم که فرمود: به قاتل ابن صفيه «زبير» مژده بدهيد که جهنمي است». 

لازم به يادآوري است که زبير پسر صفيه دختر عبدالمطلب و عمه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بود. 

پس از آن حضرت علي ابن‌جرموز را به خاطر کشتن زبير به سختي مورد ملامت قرار داد و او را نفرين نمود و از خود طرد کرد! 

عمروبن جرموز همچنان در عراق زندگي مي‌کرد، تا اينکه عبدالله بن زبير قيام کرد و مدعي خلافت گرديد و برادرش مصعب بن زبير را والي عراق نمود، آنگاه ابن‌جرموز از ترس خوانخواهي مصعب‌بن زبير دچار هراس و نگراني شد! 

مصعب‌بن زبير کسي را نزد او فرستاد و گفت به او بگوييد: از عراق خارج شود کاري به کار او ندارم، او در امان است و به خاطر کشتن پدرم او را قصاص نمي‌کنم، سوگند به خداوند او از اين حقيرتر و خوارتر است که در کنار پدرم و همرديف او قرارش دهم و به جاي او قصاص کنم! من مجازات او را به قيامت موکول مي‌کنم! 

اما طلحه بن‌عبيدالله -رضي الله عنه- فرمانده دوم سپاه بصره هنگامي که سوار بر اسب در ميدان جنگ مي‌تاخت تيري که معلوم نبود توسط چه کسي انداخته شده و به او اصابت نمود و خون به شدت از بدن او جاري شد! 

به او گفتند: يا ابا محمد! تو زخمي هستي به درون خيمه‌ها برو تا مداوا شوي! 

طلحه ‌بن عبيدالله خطاب به پيشخدمتش گفت: مرا کمک کن و جاي مناسبي را برايم پيدا کن! او را به داخل بصره بردند و در يکي از خانه‌هاي آنجا مورد معالجه قرار گرفت، اما همچنان از زخم او به شدت خون مي‌رفت، تا در نهايت وفات يافت و در بصره به خاک سپرده شد!

بر اثر ندامت زبير و خارج شدنش از ميدان جنگ و مرگ طلحه -رضي الله عنه- و کشته و زخمي شدن هزاران نفر از دو طرف مرحله اول از جنگ جمل پايان يافت و در اين مرحله اين سپاه حضرت علي بود که بر سپاه بصره برتري خود را نشان دادند و پيروز گرديدند! 

حضرت علي -رضي الله عنه- وقتي که آن همه کشته و زخمي از دو طرف را مي‌ديد به سختي متأثر و متألم گرديد. 

حضرت علي -رضي الله عنه- پسرش حسن را که در نزديکي او بود در آغوش کشيد و او را به خود فشرد و فرمود:پسرم! کاش پدرت بيست سال پيش از اين از دنيا مي‌رفت و اين روز را نمي‌ديد! 

حسن بن علي فرمود: پدر! من خدمتتان پيشنهاد کردم که از مدينه خارج نشوي!! 

حضرت علي فرمود: به هيچوجه نمي‌دانستم، کار به اين وضع و حال مي‌انجامد! پس از اين رويداد زندگي چه ارزشي دارد؟ و به چه خيري مي‌توان اميدوار بود؟[4]» 

بعد از آنکه روز به نيمه رسيد، مرحله دوم جنگ جمل در حالي که سپاه بصره دو فرماندة خود يعني طلحه و زبير را از دست داده بود، آغاز گرديد! 

سپاه بصره در مرحله بر گرد ام المؤمنين عايشه که بر شتر خويش سوار شده بود جمع شدند، و انگار او در اين مرحله فرماندهي سپاه را بر عهده داشت! 

اما حضرت عايشه -رضي الله عنها- براي پايان جنگ به سختي تلاش مي‌نمود و در پي راهي براي پايان دادن به جنگ و در پيش گرفتن راه صلح و آشتي بود! اما اتباع عبدالله بن سبا که در سپاه حضرت علي نفوذ کرده و حتي عملاً زمام امور جنگ را در دست گرفته بودند، هوشيارانه همه سعي خود را براي ادامه جنگ و خونريزي و ندادن فرصت مصالحه و گفتگو به کار مي‌گرفتند! 

همة کساني را که از سپاه بصره با آنها روبرو مي‌شدند، با توجه به اينکه خود را در خط مقدم سپاه حضرت علي جاي داده بودند، از دم تيغ مي‌گذرانيدند! 

کعب‌بن سور قاضي بصره که زمام شتر حضرت عايشه را در دست گرفته بود، و تمام تلاش خود را براي پايان دادن به جنگ و وارد شدن به گفتگو‌ براي ايجاد صلح و آشتي به کار مي‌گرفت. 

عايشه -رضي الله عنها- گفت: اي کعب! شتر را رها کن! و قرآني را بردار و به ميان آنها برو و آنان را به حرمت کتاب و کلام خداوند سوگند بده! که از جنگ و خونريزي دست بردارند! و ايشان را به التزام به احکام قرآن و صلح و آشتي فراخوان! شايد خداوند تو را وسيله‌اي براي پايان اين جنگ ناخواسته قرار دهد و بيش از اين خونها به ناحق بر زمين ريخته نشوند! 

کعب‌بن سور قرآني را برداشت و خود را به جلو سپاه بصره رسانيد و به طرف سپاهيان حضرت علي جلو رفت و بانگ زد: اين مسلمانان! من کعب‌بن سور قاضي بصره هستم! شما را به التزام به کتاب خداوند و صلح و آشتي بر اساس آن فرا مي‌خوانم! 