من نيز رفتم و آن را به فلان مبلغ خريدم و به حضور رسول خدا رفتم و خدمت او عرض کردم، آن را به فلان مبلغ خريده‌ام! فرمود: آن را براي استفاده عمومي مسلمانان وقف کن و اجرش از آن تو خواهد بود؟» 

گفتند: آري به خداوند سوگند ما از آن خبر داريم! 

حضرت عثمان گفت: شما را به خداوندي که هيچ معبود و مستعاني به غير از او مشروعيت ندارد سوگند مي‌دهم، آيا نمي‌دانيد که رسول خدا رو به مردم نمود و فرمود: «هر کس سپاه عسره را تجهيز و آماده کند خداوند او را مي‌بخشايد؟ 

من نيز همة لوازم و اسلحه و امکانات آن سپاه را مهيا کردم و حتي افسار و لگامي هم کم نداشتند؟ گفتند: آري ما از آن خبر داريم! 

حضرت عثمان گفت: خداوندا! تو نيز شاهد باش![3]» 

2-     ترمذي از ابوعبدالرحمن و مسلّمي روايت مي‌نمايد که: «پس ازآنکه خانة حضرت عثمان در محاصره قرار گرفت، او بر بالاي منزل رفت و گفت: شما را به خدا، مگر نمي‌دانيد وقتي کوه «احد» لرزيد، رسول خدا فرمود: اي احد! استوار باش! اين پيامبري و صدّيقي و شهيدي است که بر بالاي تو هستند؟» 

گفتند: آري! ما آن را شنيده‌ايم![4] 

3-     امام بخاري و امام مسلم از انس بن مالک -رضي الله عنه- روايت مي‌نمايند که گفته است: «که کوه احد در حالي که رسول خدا و ابوبکر و عمر و عثمان بر بالاي آن بود لرزيد، رسول خدا فرمود: اي احد استوار باش! اين پيامبري و صدّيقي و دو شهيدند که بر بالاي تو قرار دارند»[5]. 

4-     بخاري و مسلم بن ابوموسي اشعري روايت مي‌نمايند که: گفته است: «همراه با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در يکي از بستان‌هاي مدينه بوديم، رسول خدا به من فرمود که جلو دروازة آن بايستم! مردي آمد و اجازه ورود خواست، گفتم: تو کيستي؟ 

گفت: ابوبکر هستم! 

رسول خدا فرمود: بگذار داخل شود و سپس رسول خدا بهشتي بودنش را به او بشارت داد! 

سپس عمر آمد و رسول خدا فرمود: بگذار وارد شود، و به او مژدة رفتن به بهشت را بشارت فرمود. 

بعد عثمان آمد، رسول خدا فرمود: به او اجازه بده وارد شود و به خاطر آشوبي که براي او روي خواهد داد، او را به بهشت بشارت مي‌دهم! 

سپس حضرت عثمان وارد شد و گفت: خداوندا! از تو مي‌خواهم به من صبر عطا فرمايي و مرا ياري دهي![6]» 

5- ترمذي و امام احمد از حضرت عايشه -رضي الله عنها- روايت مي‌نمايد که گفته است: من در حضور رسول خدا بودم! 

او فرمود: اي عايشه! چه خوب بود کسي ديگري اينجا مي‌بود و با هم صحبت مي‌کرديم! 

گفتم: يا رسول‌الله اجاز مي‌دهي، کسي را دنبال پدرم ابوبکر بفرستم؟ 

او سکوت فرمود و پس از لحظاتي همان سؤال را تکرار فرمود. 

گفتم: اجازه مي‌دهي کسي را دنبال عمربن خطاب بفرستم؟ 

او چيزي نفرمود. 

سپس «وصيف» را فراخواند و او را جايي فرستاد و او رفت. 

چيزي نگذشت که عثمان آمد و اجازه ورود مي‌خواست، رسول خدا اجازه فرمود و او داخل منزل شد. 

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مدت زمان زيادي را با او سخن گفت. 

پس از خطاب به او فرمود: اي عثمان! خداوند پيراهني را – يعني پيراهن خلافت – بر تو خواهد پوشانيد، هر گاه منافقين خواستند آن را از تن بيرون کني! آن را از تن بيرون مياور، و کرامت احترام آن را حفظ کن! 

دو يا سه بار رسول خدا اين سخن را تکرار فرمود»[7]. 

نعمان بن بشير راوي اين حديث مي‌گويد: از ام المؤمنين عايشه پرسيدم: اين حديث را کي از تو نقل کرده‌اند؟ 

گفت: آن را به خاطر ندارم! 

وقتي معاويه از اين حديث مطلع شد، از حضرت عايشه خواست، آن را براي او بنويسد، حضرت عايشه آن حديث را نوشت و براي معاويه در شام فرستاد[8]. 

6- ترمذي از ابي‌الاشعث صنعاني روايت نموده که: پس از شهادت حضرت عثمان خطباي شام – که تعدادي از اصحاب رسول خدا در ميان ايشان بودند – بر روي منابر رفتند! آخرين نفر آنها مردي بود به نام مرّه‌بن کعب، او گفت: اگر به خاطر حديثي نبود که خود از رسول خدا شنيدم، از جاي برنمي‌خواستم! 

«رسول خدا در مورد نزديکي وقوع آشوب و فتنه سخن مي‌فرمود که مردي که نقاب بر چهره داشت سر رسيد! رسول خدا فرمود: آن روز اين مرد است که بر راه هدايت قرار دارد! 

من جلو رفتم و ديدم آن مرد عثمان بن عفان است! 

به طرف رسول خدا روي برگردانيدم و گفتم: يا رسول‌الله مقصود تو عثمان بن عفان است؟ 

فرمود، آري منظورم اوست![9]» 

اين احاديث بيانگر اين موضوع است که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- حضرت عثمان را در جريان آنچه براي او پيش مي‌آمد، قرار داد. و اينکه او بر راه هدايت و حق قرار دارد، و از او خواست که در برابر بلا و مصيبت شکيبا باشد و از مقام خلافت کنار نرود، زيرا قرار است او به شهادت برسد! 

حضرت عثمان در جريان حوادث شورش و فتنه اتباع فريب‌خوردة عبدالله بن سباي يهودي مي‌دانست که براي او چه حوادثي روي مي‌دهد، و سرانجام کار به کجا مي‌انجامد! زيرا آن را از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيده بود! 

حضرت عثمان در اين مورد که شورشيان پيرو عبدالله بن سبا همان فتنه‌گران هستند و راه و روش آنها باطل است و از کار خود دست بردار نخواهد بود و در نهايت مي‌توانند او را به قتل برسانند، يقين داشت. 

شايد همين علم و اطلاع قبلي ايشان بود که باعث گرديد به هيچوجه از مقام خلافت کنار‌ه‌گيري ننمايد و توصيه رسول خدا را در مورد عدم کناره‌گيري از مقامي که خداوند (از طريق اهل حل و عقد) او را به آن مفتخر فرموده، مراعات کند! و به اصرار و فشار سبأيان منافق و فريب‌خورده يهود تسليم نشود! 

شايد به همين علت بوده که حضرت عثمان اصرار مي‌فرمود که در مدينه با ايشان جنگ نکنند و به فرزندان اصحاب رسول خدا اکيداً دستور داد اسلحه‌هايشان را بر زمين بگذارند و به خانه‌هاي خود بازگردند!

خداوند او را مورد رحمت و مغفرت خويش قرار دهد، به راستي او راه صبر و اجر و استعانت از خداوند را در پيش گرفت و در برابر تقدير الهي سر تسليم فرود آورد و کشته شدن و شهادت خود را انتظار مي‌کشيد و ترجيح داد که خود را قرباني امت مسلمان کند و به خاطر او خوني بر زمين ريخته نشود! 

7- امام بخاري و ترمذي از عثمان بن عبدالله بن وهب نقل مي‌نمايند که گفته است: «مردي مصري به قصد حج خانه خدا وارد (مدينه) شد و جمعي را ديد که در جايي نشسته‌اند!

گفت: آنان کيستند؟

گفتند: آنان جمعي از قريشيان هستند! 

گفت: بزرگ آنان کيست؟

گفتند: عبدالله بن عمر 

نزد ايشان رفت و گفت: اي ابن عمر! من از تو سؤالي دارم مي‌خواهم به آن پاسخ بدهي! آيا تو شنيده‌اي يا ديده‌اي که در روز جنگ احد حضرت عثمان از ميدان جنگ فرارکند؟ 

ابن عمر گفت: آري!

گفت: آيا مي‌داني که او در غزوة بدر حضور نداشته؟

ابن عمر گفت: آري خبر دارم!

گفت: مي‌داني که در جريان «بيعه الرضوان» حاضر نبود!

ابن عمر گفت: آري مي‌دانم! 

مرد گفت: الله‌اکبر!

ابن عمر گفت: بيا همة آنها را برايت توضيح بدهم!

در مورد عقب‌نشيني در احد، من شهادت مي‌دهم که خداوند از او درگذشت و مورد عفو قرار داده، زيرا فرموده است: 

)إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْ