چنان گروه گروه براي عيادت و آخرين ديدار با عمر فاروق به سوي منزل ايشان سرازير شدند و از عملکرد و دست‌آوردهاي مهم و بزرگ و باارزش و خوب او ياد مي‌کردند! 

جوان مسلماني نزد او آمد و گفت: يا اميرالمؤمنين! به خاطر بشارت خداوند به تو تبريک مي‌گويم، تو يار و همنشين رسول خدا، و در اسلام پيش‌قدم بوده‌اي و اينها همانطور که خود به خوبي مي‌داني، و همچنين مسلمين زمام امور خود را در اختيار تو نهادند که راه درايت و دادگري را در پيش گرفتي و اينکه هم به فيض شهادت در راه خداوند نايل آمده‌اي! 

حضرت عمر -رضي الله عنه- در پاسخ به آن جوان فرمود: اي کاش مايه به مايه (حساب و کتابم) درآيد! 

وقتي آن جوان از جاي خود برخاست، حضرت عمر ديد که پيراهن او بلند است و بر روي زمين کشيده مي‌شود! او را فراخواند، روبروي او که ايستاد، فرمود: پسرم! پيراهنت را بالاتر ببر! زيرا موجب پاکيزگي لباس و خوشنودي پروردگارت مي‌شود. 

عبدالله بن عباس -رضي الله عنهما-  نيز در مورد فضايل عمر فاروق سخن گفت و هر چه را که مي‌گفت درست بود. 

بخشي از سخنان او چنين بود: 

«يا اميرالمؤمنين! تو يار و همنشين خوبي براي رسول خدا بودي و زماني از او جدا شدي که از تو خوشنود بود، بعد از آن هم يار و همنشين خوبي براي ابوبکر بودي و زماني از او جدا شدي که از تو راضي بود، يار خوبي براي ياران رسول خدا بودي و اينک در حالي از ايشان خداحافظي مي‌کني که از تو رضايت دارند1 

به درستي تو اميرالمؤمنين و امين المؤمنين و سيدالمؤمنين بودي، بر پاية کتاب خداوند داوري مي‌کردي و دارايي‌ها را عادلانه تقسيم مي‌کردي، مسلمان شدن تو افتخار‌آميز و خليفه شدنت مايه فتح و پيروزي بود و زمين را از عدالت خويش پر کردي!»

او از سخنان ابن عباس متعجب گرديد و از بالين سر بلند نمود و نشست و خطاب به عبدالله بن عباس که در کنار علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- نشسته بود، گفت: اي ابن عباس! آنچه را که گفتي نزد خداوندم براي من شهادت خواهي داد!؟ 

حضرت علي بن ابيطالب نيز فرمود: من نيز نزد خداوند آنها را برايت شهادت مي‌دهم!!

مردم همچنان نزد او مي‌آمدند و او را تعريف و تمجيد مي‌کردند، و هر چه را که مي‌گفتند: درست بود و بدون کم و زياد. 

مي‌گفتند: يا اميرالمؤمنين خداوند تو را پاداش نيک دهد که چنين و چنان بودي و پس از آن منصرف مي‌شدند و دسته‌اي ديگر مي‌آمدند و زبان به محاسن نيک او مي‌گشودند! 

عمر فاروق در پاسخ به آنان مي‌گفت: به خاطر امارت و خلافت از من تعريف و تمجيد نکنيد! من همنشين رسول خدا بودم و او از من راضي بود، و يار و دوست ابوبکر بودم و دستوراتش را اطاعت مي‌کردم و تا زماني که او وفات يافت و همچنان فرامين او را فرمانبرداري مي‌کردم!

تنها چيزي که در مورد آن براي خود نگران بودم همين امارت بر شما بود، سوگند به خداوند دوست دارم که بدون آنکه کمترين پاداشي را بخواهم از مسئوليت هاي آنان در قيامت رهايي پيدا نمايم! سوگند به خداوند دوست دارم همانگونه که آن را آغاز کردم از آن خارج شوم که نه اجري را مي‌خواهم و نه مسئوليتي را داشته باشم! 

وقتي به عبيدالله بن عمر خبر دادند که پدرش به وسيله ابولؤلؤ ضربت خورده پريشان و هاج و واج گرديد، همچون ديوانه‌اي درآمد! 

وقتي سرآسيمه به سوي خانه مي‌آمد به عبدالرحمن بن ابي‌بکر رسيد و عبدالرحمن او را از نشست مخفيانه آن سه توطئه‌گر يعني – ابولؤلؤ و هرمزان و جفينه – باخبر کرد. که چگونه با ديدن او دست و پاي خود را گم کردند و از جاي برخاستند و خنجر ابولؤلؤ از دستش بر زمين افتاد؟! درست همان خنجري که ابولؤلؤ براي کشتن حضرت عمر فاروق از آن استفاده کرد. 

عبيدالله بن عمر يقين پيدا کرد که اقدام به ترور پدرش توطئه مجوس بوده اما آن سه نفر در آن مشارکت داشته‌اند! هر چند ابولؤلؤ خودکشي کرده، اما بايد آن دو نفر ديگر را به خاطر مشارکت در آن توطئه که به کشته شدن حضرت عمر فاروق انجاميده قصاص شوند! 

عبيدالله بن عمر شمشيرش را از نيام کشيد و به سوي هرمزان رفت و با يک ضربه ششمير او را از پاي درآورد! 

عبيدالله مي‌گويد: وقتي هرمزان سوزش شمشير را چشيد، شهادتين را بر زبان آورد! 

پس از آن به سوي جفينه رفت و او را با ضربه‌هاي متعدد شمشير به قتل رسانيد. 

عبيدالله بن عمر مي‌گويد: وقتي جفينه را با شمشير از پاي درآوردم، او صليبي را بر روي صورت خود نهاد، (يعني بر آيين مسيحيت جان داد). 

او به خانه ابولؤلؤ رفت و دختر او را از دم تيغ گذرانيد! 

او مي‌خواست همة بردگان رومي و ايراني را که در مدينه مي‌يافت به قتل برساند، و در مدينه به دنبال آنها مي‌گشت. وقتي مسلمانان باخبر شدند، با شتاب به سوي او رفتند و در حالي که شمشيرش را در دست گرفته و از آن خون مي‌چکيد، محاصره کردند! 

عمروبن عاص به احتياط درحالي که با او به نرمي سخن مي‌گفت جلو رفت و شمشير را از دست او گرفت. 

سپس او را بازداشت کرده و به زندان انداختند! 

پس از آنکه او مدتي را در زندان گذراند، مسلمانان در مورد او که بدون محاکمه دو مرد و يک دختر را به قتل رسانيده بود، اختلاف نظر پيدا کردند، حتي اگر مشارکت هرمزان و جفينه در طرح توطئه ترور پدر او به اثبات مي‌رسيد، او اجازه نداشت خودسرانه اقدام به چنين كارى نمايد، و احکام و مقررات را زير پا بگذارد و به حق اجراي احکام توسط خليفه نيز تعرض کند! 

تعدادي از اصحاب رأيشان بر اين بود که او به خاطر کشتن نارواي آن سه نفر بايد محاکمه و قصاص شود! 

عده‌اي هم خواستار عدم قصاص او شدند و عفو او را درخواست کردند و گفتند: او شر هرمزان و جفينه را از سر مسلمانان برداشته است! مي‌خواهيد با قصاصش او را در کنار پدرش به خاک بسپاريد! مگر مي‌شود پذيرفت که عمر ديروز ترور شود و امروز پسرش نيز کشته شود؟! 

در نهايت در اين مورد اتفاق نظر پيدا کردندن که تا زمان انتخاب خليفه او در زندان باقي بماند. 

وقتي عثمان بن عفان -رضي الله عنه- به عنوان خليفه برگزيده شد، عمرو بن عاص به او گفت: پيش از آنکه تو زمام خلافت را در دست بگيري، عبيدالله بن عمر سه نفر را کشته است و اين اقدام او در زمان خلافت تو نبوده و مسئوليتي بر عهدة تو نيست و من بر اين باورم که او را مورد عفو قرار دهي! 

حضرت عثمان اين پيشنهاد را پذيرفت و ديه هرمزان و جفينه و دختر ابولؤلؤ را از دارايي شخصي خود پرداخت و عبيدالله را آزاد کرد. 

حضرت عمر -رضي الله عنه- در لحظات پايان عمر خويش فرزند خود عبدالله را فراخواند و گفت: بدهکاري‌هايم را حساب کن ببين چه مقداري است؟ 

عبدالله آنها را حساب کرد و ديد که حدود هشتاد هزار درهم است! 

عمر گفت: يا عبدالله! پس از مرگ من اين بدهکاري‌ها را از دارايي خانوادة عمر پرداخت کن! اگر کافي نبود از دارايي‌ خانواده عدّي و اگر آن هم کافي نبود، آن را از دارايي خانوادة قريش پرداخت کن! 

عبدالرحمن بن عوف گفت: يا اميرالمؤمنين! چرا براي پرداخت آن از بيت‌المال قرض نگيريم! 

حضرت عمر فاروق فرمود: پناه بر خدا اگر چنين کنم! زيرا ممکن