ي از موطن خود دور شده بود، سرانجام تصميم به بازگشت گرفت و در اين حال ترديد داشت که آيا پيامبر اسلام حقّاً از مقام نبوّت برخوردار است يا به رسم ملوک و پادشاهان، آهنگ حکومت و فرمانروايي بر مردم دارد؟! ابن هشام از قول وي چنين گزارش مي‌کند: 
«در مسجد مدينه بر رسول خدا وارد شدم و بر او سلام کردم. پيامبر پرسيد کيستي؟ گفتم: عدّي بن حاتم! پيامبر از جاي برخاست و مرا به سوي خانه‌اش برد. همچنان که مي‌رفتيم پيرزني ناتوان با پيامبر روبرو شد و او را از رفتن بازداشت. پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مدّتي دراز به خاطر آن زن ايستاد و با وي دربارة حاجتش گفتگو کرد. پيش خود گفتم: «وَاللهِ ما هذا بِمَلِکٍ» = به خدا سوگند که اين مرد، پادشاه نيست. رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مرا به خانة خود برد و تشکي چرمي که درونش ليف خرما بود به من داد و گفت بر اين تشک بنشين. گفتم: تو خود بر آن بنشين. فرمود: نه، تو بنشين! من بر تشک نشستم و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بر روي زمين نشست. پيش خود گفتم: «وَاللهِ ماهذا بِأَمرِ مَلِکٍ» = سوگند به خدا اين، رفتار پادشاه نيست. سپس به من گفت: اي عدي بن حاتم! مگر تو به کيش رَکُوسيه نبودي؟ گفتم: چرا. فرمود: مگر تو از قوم خودت، چهار يک نمي‌گرفتي؟ گفتم: آري. فرمود: اينکار، در کيش تو برايت حلال نبوده است. گفتم: آري به خدا! و دانستم که او پيامبري مرسل است وچيزهايي را که مردم نمي‌دانند، او مي‌داند «عَرَفتُ أَنَّهُ نَبِي مُرسَلٌ يعلَمُ ما يجهَلُ». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 580 و 581)

آثار فراواني که دربارة تواضع و زهد و قناعت و ساده‌زيستن و مال‌نياندوختن پيامبر آمده، همه نشان مي‌دهند که آن بزرگمرد از زندگاني شاهانه بسي دور و بيگانه بوده است و ما در پايان همين فصل، نمونه‌هايي از آثار مزبور را مي‌آوريم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صفحه 39 از کتاب 23 سال.
[2]- صفحه 302 از کتاب 23 سال.
[3]- صحيح مسلم، ج 4، ص 2284.
[4]- الوفا بأحوال المصطفي، تأليف ابن جوزي، ص 438.
[5]- الوفا باحوال المصطفي، ص 436.
[6]- سيره ابن هشام، ج 1، ص 571.
[7]- چه بسا پيامبري که گروهي بسيار به همراه او به نبرد رفتند و از آنچه در راه خدا بدانان رسيد، سست نشدند وناتوان و زبون نگشتند وخدا شکيبايان را دوست مي‌دارد.پيامبر در صلح حديبيه[1]

امّا نويسندة 23 سال به منظور فراهم‌آوردن شواهد، به رويدادهايي که به هيچ وجه با مقصود وي تناسب ندارد، دست مي‌آويزد، شايد! بتواند اثبات کند که پيامبر اسلام در مدينه به شيوة پادشاهان رفتار مي‌نموده و مانند سياست‌بازان، رنگ عوض مي‌کرده است!

حسن انتخاب سيره‌نويس هنرمند! در اين باره بدانجا رسيده که «صلح حديبيه» را نمايانگر روش مزبور مي‌شمارد و چنين مي‌نويسد: [عُمَر يکي از بزرگترين و برجسته‌ترين شخصيت‌هاي اسلام و مورد اعتماد و احترام پيغمبر بوده و همان کسي است که در سالهاي اوّل بعثت، پيغمبر آرزو داشت که در جرگة مسلمانان درآيد زيرا به قوت سجايا و شجاعت و صراحت موصوف بود. پس از صلح حديبه بر آشفت و آن معاهده را شکست و رسوائي خواند(!!) چهقريش تمام شرائط خود را بر محمد قبولانده بود. عمر در اين بحث به حدّي تندي کرد که پيغمبر برآشفت و با خشم فرياد زد: «ثکلتک امّک» = مادرت به عزايت بنشيند! و عمر بي‌درنگ در مقام خشم پيغمبر دم فروبست. اين محمدي که صلح حديبيه را امضاء کرده است آن محمد ده دوازده سال قبل که آرزو مي‌کرد اشخاصي چون عمر و حمزه اسلام آورند نيست(!!) اين محمد با نازل‌کردن سورة فتح: )إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً(، عقب‌نشيني(!!) و تسليم به دستور قريش را پيروزي درخشان مي‌نامد و همه نيز قبول مي‌کنند و حتي ابوبکر، با وقار و پختگي ذاتي، خشم و نارضائي عمر را فرو مي‌نشاند و او را متقاعد مي‌کند. صلح حديبيه نوعي عقب‌نشيني بود(!!) و از اين رو عمر خشمگين شد ولي در همين حال اين صلح تدبير سياسي حضرت رسول را نشان مي‌دهد و مي‌تواند گفت از اين رو آن را پذيرفت که مطمئن نبود در صورت درگيري جنگ، قريش مخذول و منکوب شوند(!!).] (صفحة 171 و 172)

چيز غريبي است! نويسندة بهانه‌جو تاکنون معترض بود که چرا پيامبر اسلام با مخالفان خود پيکار مي‌کرد؟ و اينک اعتراض دارد که چرا پيامبر با مردم مکّه، از در صلح درآمده و قرارداد متارکة جنگ را امضاء نمود؟ پس، بناي نويسنده بر آن است که هر عملي را پيامبرانجام داده باشد، تخطئه کند و او را با جنگ و صلح کاري نيست!

البتّه چنين روحيه‌اي براي آنکه سخن خود را به کرسي نشاند از تناقض‌گويي و سفسطه‌گري هيچ ابائي ندارد و از اين رو سخنان وي در خور اعتبار نيست با اين همه، ما براي گفتارِ بي‌اعتبارِ او چند پاسخ داريم: 

نخست آنکه: صلح پيامبر با قريش بدان گونه که نويسنده ادّعا مي‌کند: «از بيم مخذول و منکوب‌نشدن آنها» نبود و پيامبر خدا از اين حيث ترسي در دل نداشت زيرا پيامبر در ماه ذي‌قعده از سال ششم هجرت از مدينه حرکت کرد و به سوي مکّه رهسپار شد و به قريش پيام داد که ما در «ماه حرام» قصد جنگ نداريم بلکه به آهنگ طواف کعبه آمده‌ايم. با اين همه، همينکه به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- خبر رسيد قريشيان نمايندة وي يعني: عُثمان بن عَفّان را کشته‌اند بلافاصله ياران خود را گرد آورد و با آنکه اصحابش از عِدّه و عُدّة کافي برخوردار نبود و جز شمشير، سلاحي به همراه نداشتند، از آنها «بيعت» گرفت تا با قريش پيکار کنند!

اگر پيامبر از جنگ با مکّيان هراس داشت چرا بدين کار دست زد و چرا به بهانة «تجهيز قوا» به مدينه بازنگشت؟ مگر نه آنکه سيره‌نگار، خود اعتراف مي‌کند که: 

[قبل از صلح حديبيه که احتمال جنگ با قريش مي‌رفت، حضرت از ياران خود بيعت گرفت که در صورت عناد قريش با آنها بجنگند][2]. پس بيم‌داشتن از مکّيان چه معنا دارد؟! آري، پيامبر خدا بر آن شد تا با قريش نبرد کند ولي دوباره خبر رسيد که اهل مکّه عثمان را نکشته‌اند بلکه نماينده‌اي از جانب خود براي مذاکره گسيل داشته‌اند. در اينجا بود که زمينة صلح پيش آمد.

دوّم آنکه: صلح حديبيه نشان داد که برخلاف ادّعاي سيره‌نگار، اسلام آئيني جنگ‌طلب نيست و نمي‌خواهد «بزور شمشير» خود را بر مردم تحميل کند بلکه اگر متجاوزان، از فتنه‌گري باز ايستند اسلام شمشير خويش را به کنار مي‌نهد و همان راه دعوت و ارشاد را ادامه مي‌دهد چنانکه مدّتي قبل از صلح حديبيه، دستور متارکة جنگ در قرآن کريم بدين صورت آمده بود: 

)وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ( (أنفال: 61).

«اگر دشمنان به صلح گرايش نشان دادند تو نيز بدينکار تمايل نشان ده و بر خدا توکّل کن که او شنوا و دانا است».

اساساً پيکار رسول خدا با کفّار به اين دليل بود که مشرکان، آغازگر شکنجه و جنگ بودند و هم براي اين بود که آنان به تعبير قرآن مجيد: 

)وَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ( (محمّد: 1)

«راه خدا را بروي مرد