لبتّه ماية ايراد بود که چرا بسياري از مشرکان، ايمان آوردند؟ ولي در جايي که خود نويسندة 23 سال برخلاف اين معنا از قرآن کريم دليل و شاهد مي‌آورد، ديگر چگونه بخود حق مي‌دهد که در اين باره معترضانه سخن گويد؟! 

سيره‌نگار در صفحة 180 از کتابش مي‌نويسد: 

[در آية 59 سورة اسري عذر معجزه نياوردن اين چنين توجيه شده است: «و ما منعنا أن نرسل بالآيات إلاّ أن کذّب بها الأوّلون. و آتينا ثمود الناقة مبصرة فظلموا بها وما نرسل بالآيات الا تخويفاً»]: سبب نياوردن معجزه اين است که سابقاً در قوم ثمود ناقة صالح را فرستاديم ولي باز ايمان نياوردند از اين‌رو هلاکشان کرديم پس اگر براي تو معجزه‌اي ظاهر سازيم و ايمان نياورند مستحّق هلاک خواهند شد در صورتي که ما مي‌خواهيم آنها را مهلت دهيم تا کار محمّد تمام شود]. 

در اينجا نويسنده اعتراف مي‌کند که فرستندة قرآن در دوران مکّه اعلام داشته اوّلاً معجزاتي را نخواهد آورد که انکار آنها ماية هلاکت مشرکان شود (و اين همان معجزات مقترحه يا تخويفي[3] است) و ثانياً اشاره کرده که خداوند مي‌خواهد تا کار محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- تمام شود يعني رسالت پيامبر به کمال خود رسيده و جامعة اسلامي پديد آيد (چنانکه در سوره‌هاي مکّي از پيروزي پيامبر بر دشمانش مکرّرسخن رفته است) نتيجة اين سخن آنست که از ديدگاه قرآن، راه هدايت و اصلاح مشرکان کاملاً بسته نبوده است جز آنکه بنظر قرآن با نمايش معجزاتِ مطلوب! مشرکان طريق صلاح نمي‌پوييدند و جز استحقاق هلاکت نصيبي نمي‌يافتند. بنابراين نه تنها قرآن مجيد دربارة کفر ابدي مکّي‌ها سخني نگفته بلکه تسليم آنان را در برابر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پيشگويي کرده است و اين نشانة ديگري از حقّانيت قرآن بشمار مي‌آيد. 

در اينجا بار ديگر (با پوزش از خداوند متعال) به تفاوت ديدگاه قرآن کريم و کتاب 23 سال اشاره مي‌کنيم که در پاسخ آنچه گذشت مي‌گويد: 

[مردماني بدين سخافت فکر و عناد جاهلانه که در صورت وقوع معجزه باز ايمان نمي‌آورند بهتر که هلاک شوند(!!) مگر چهل و هشت نفر آنها در جنگ بدر کشته شدند چه زياني به جهان رسيد؟]. (صفحة 83 کتاب) 

بنابر فتواي جناب مفتي! خداوند بدون اعتناء به آيندة گناهکاران و تحوّل اخلاقي در آنان، لازم بود همگي را درو کند و در آتش قهر بسوزاند! نمي‌دانم حضرت قاضي القضاه! با اين همه تنگ نظري و قساوت چرا هنگامي که سخن از «جنگ در اسلام» پيش مي‌آيد براي مشرکاني که خود آتش پيکار را افروخته و در آن سوخته بودند، مرثيه خواني مي‌کند و دفاع مسلمانان را از عقيده و جان و ناموس و مال خويش سنگدلانه جلوه مي‌دهد؟! آيا اين تضادّ روحي و دو شخصيتي! هدفي جز لجاجت در برابر حقيقت مي‌تواند داشت؟! 

ثانياً: معلوم نيست چرا از ميان همة کساني که در فتح مکّه اسلام آوردند جناب سيره‌نويس، ابو سفيان را بر گزيده است؟! با اينکه خود دربارة ابو سفيان و همفکران او ضمن صفحة 78 از کتابش مي‌نويسد: [بديهي است اسلام آنها از ترس بود]!! 

از اين گذشته، معلوم نيست چرا سخن ابو سفيان را هم دگرگون مي‌سازد خود را به او نيز بدهکار مي‌کند؟! بنابر آنچه در کتب تاريخ و سيره آمده است آنگاه که عبّاس عموي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ابو سفيان را به حضور رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- برد، پيامبر اکرم به او فرمود: «وَيحَکَ يا أبا سفيانَ! أَلَم يأنِ لَکَ أن تَعلَمَ أَنَّهُ لا إِلهَ إلاَّ اللهُ؟»: واي بر تو اي ابا سفيان، آيا هنگام آن فرا نرسيده که بداني جز خدا کسي سزاوار بندگي نيست؟ ابو سفيان که پس از آن همه دشمني‌هايش، نرمي و بزرگواري پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را احساس کرد گفت: «بِأبي أَنتَ وأُمّي، ما أَحلَمَکَ وأَکرَمَکَ وأوصَلَکَ! وَاللهِ ظَنَنتُ أَن لَو کانَ مَعَ اللهِ إِلهٌ غَيرُهُ لَقَد أَغني عَنّي شَيئاً بَعدُ». (سيرة ابن هشام، القسم الثّاني، صفحة 403. تاريخ طبري، الجزء الثّالث، صفحة 53) 

يعني: «پدر و مادرم فدايت باد! چقدر بردبار و بزرگوار و به خويشاوندان مهرباني، سوگند به خدا گمان دارم که اگر با خدا معبود ديگري وجود داشت کاري براي من صورت داده بود»!

اينک جا دارد سخن ابو سفيان را با گفتار نويسندة 23 سال بسنجيم که بدون ذکر هيچ مدرکي دربارة وي مي‌نويسد: 

[ابو سفيان گفت: چرا کم کم دارم بدين عقيده مي‌گرايم]!! آيا اين بد فرجامي نيست که انسان، مديون ابو سفيان هم بشود؟! 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ترجمه بيت از نويسنده است. 
[2]- در همين روزگار کساني را سراغ داريم که روزي از عقايد فلان حزب سخت دفاع مي‌کردند و با هيچ دليلي حاضر نبودند به اشتباهاتشان گردن نهند ولي پس از آنکه مدّتي گذشت و رهبران حزب به جرم جاسوسي براي روس‌ها! گرفتار آمدند و به گناه خويش اعتراف کردند و از مردم پوزش خواستند، بت‌هاي پيروان لجوج ايشان شکست و نقطه اتّکاي خود را از دست دادند و از سر سختي دست بر داشتند تا آنجا که برخي از حضرات رسماً اظهار مسلماني کردند فاعتبروا يا أولي الأبصار! 
[3]- زيرا در آيه شريفه تصريح شده که اين معجزات براي بيم دادن از هلاکت يا «تخويف» مي‌آيد: )وَمَا نُرْسِلُ بِالْآياتِ إِلاَّ تَخْوِيفاً( و معلوم است تمام معجزات چنان نبود که در پي انکار آنها عذاب و هلاکت آيد (مانند معجزاتي که قرآن کريم در سوره آل عمران از مسيح عليه السلام گزارش مي‌کند) از اين‌رو الف و لام در کمله (بالآيات) الف و لام جنس نيست بلکه براي عهد ذهني بکار رفته و به آيات مقترحه يا آيات تهديد کننده اشاره مي‌نمايد. ترديد در وحي!

از اين پس، نويسنده مي‌کوشد باز هم! قرائني از قرآن مجيد بدست آورد تا نشان دهد که پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- معجزه‌اي نداشته است! و در اين باره آياتي را مطرح مي‌سازد که البتّه پيوندي با مقصود او ندارد! مي‌نويسد: 

[آنچه در باب سه آية سورة انعام گفته شد صرف حدس و فرض نيست قرائني در آيات ديگر قرآني هست که اين حدس و فرض (!!) را تأييد مي‌کند باين معني که نشان مي‌دهد که خود پيغمبر از اينکه خداوند آيتي براي تصديق نبوت او نمي‌فرستد در باب رسالت خود دچار نوعي شک شده است. صريح‌ترين آنها (!!) آيات 94-95 سورة يونس است: )فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا (إِلَيْكَ) فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَأُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جَاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ * وَلا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينَ(= اگر شک داري در آنچه به تو نازل کرده‌ايم از خوانندگان تورات بپرس حقيقت از خداوند به تو رسيده است و در آنها شک مکن و از آن مردمان مباش که آيات خداوندي را دروغ دانسته‌اند ورنه از زيانکاران خواهي شد] (صفحة 78 از کتاب 23 سال)

در اين گفتار، آقاي سيره‌نگار دچار لغزش‌هايي چند شده است بدين قرار: 

نخست آنکه: در نقل آيات شريفه چنانکه 