يست، خانة کعبه را بويژه در وقت ازدحام مردم، بمنزلة «پايگاه تبليغاتي» خود قرار داده بود و چون قبائل گوناگون عرب از نواحي پراکنده به زيارت کعبه مي‌آمدند پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- فرصت را مغتنم مي‌شمرد و آنها را به توحيد و اسلام فرا مي‌خواند. حلبي در سيرة خود آورده است: «عَن جابِرِ بنِ عَبدِالله رَضِي اللهُ تَعالي عَنهُ قال: «کانَ النَّبِي صلى الله عليه وسلم يعرُضُ نَفسَهُ عَلَي النّاسِ فِي المَوقِفِ ويقُولُ: أَلا رَجُلً يعرُضُ عَلي قَومَهُ، فَإنَّ قُرَيشاً قَد مَنَعُوني أَن أُبَلِّغَ کَلامَ رَبّي» وعَن بَعضِهِم: «رَأَيتُ رَسولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم قَبلَ أَن يهاجِرَ إِلَي المَدينَةِ يطوفُ عَلَي النّاسِ فِي مَنازِلِهِم أَي بِمِني يقُولُ: يا أَيهَا النّاسُ إنَّ اللهَ يأمُرُکُم أَن تَعبُدُوهُ وَلا تُشرِکُوا به شَيئاً ....». (السيره الحلبيه، الجزء الثّاني، صفحة 153) 

يعني: «از جابر بن عبدالله انصاري رسيده که گفت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در موقف حج، خود را بمردم معرّفي مي‌کرد و مي‌گفت آيا مردي نيست که قوم خويش را با من آشنا کند؟ قريش مرا از آنکه سخن خداوندم را بديگران برسانم باز داشته‌اند. و از برخي ياران پيامبر رسيده که گفت: رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- را پيش از هجرت به مدينه ديدم که در ميان مردم مي‌گشت و به منازل ايشان در (مني) سر مي‌زد و مي‌گفت: هان! اي مردم، خداوند شما را فرمان داده که او را بندگي کنيد و هيچ چيز را شريک وي مگيريد ...». 

در اثر اين تبليغات، گروهي از قبائل عرب به اسلام گرويدند، بويژه مردم مدينه که اکثر ايشان مسلمان شدند و بقول طبري: «فَلَم تَبقَ دارٌ مِن دُوِر الأَنصارِ إلاّ وفيها ذِکرٌ مِن رَسولِ اللهِ»[1] يعني: «هيچ خانه‌اي از خانه‌هاي انصار نماند مگر آنکه در آنجا از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- سخن مي‌رفت» به طوري که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- چون به مدينه هجرت کرد شهر مزبور کاملاً آماده استقبال از آن حضرت بود. و در تمام کتب تاريخ و سيره از پيمان‌هايي که نمايندگان مدينه با پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌بستند و سپس به شهر خود باز مي‌گشتند و به تبليغ اسلام مشغول مي‌شدند، با عنوان: «بَيعَةُ العَقَبَة» ياد کرده‌اند (به سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 431 و تاريخ طبري، الجزء الثّاني، صفحة 355 و طبقات ابن سعد، القسم الأوّل، صفحة 147 و ديگر کتب سيره و تاريخ نگاه کنيد). 

عجب آنکه سيره‌نويستازه نيز خود در فصل ديگر از کتابش به اين ماجري اعتراف نموده و ضمن صفحة 130 مي‌نويسد: 

[در حجّ سال 620 شش نفر از يثربيان با محمّد ملاقات کرده و به سخنان او گوش داده بودند. در حجّ سال 621 يک عدّة 12 نفري با وي ملاقات کردند و ديدند حرف‌هائي که محمّد مي‌زند خوب است ... آن دوازده نفر با وي بيعت کردند و در مراجعه به يثربت مسلمان شدنِ خود و فکر همپيماني با محمّد را با کسان خويش در ميان نهادند و گوئي اين تدبير و سياست مورد پسند و قبول عدّة بيشتري قرار گرفت و. از همين روي سال بعد (622) يک عدّة هفتاد و پنج نفري (73 مرد و 2 زن) در مکاني بيرون از شهر بنام عقبه با محمّد ملاقات کردند و پيمان عقبة دوّم ميان آنها بسته شد]. 

چيزي که از نظر نويسندة 23 سال پوشيده مانده آن است که دعوت مزبور، ويژة مردم مدينه نبود بلکه طوائف و قبائل گوناگون عرب را فرا مي‌گرفت مثلاً حَلَبي و ديگران، گزارشي از گروه مسيحيان «نَجران» آورده‌اند که بهنگام عبور از مکّه، تحت تأثير دعوت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قرار گرفتند و مسلمان شدند و آياتي از قرآن کريم در سورة قصص (که سوره‌اي مکي است) دربارة آنها فرود آمد[2] (السّيره الحلبيه، الجزء الثّاني، صفحة 38) يا ابن هشام از اسلام «طُفَل بن عَمرو» سخن گفته است که سرانجام بهمراه هفتاد و يا هشتاد خانوادة مسلمان از قبيله «دَوس» بحضور پيامبر رسيد (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 382). 

و همچنين مورّخان، از اسلام «ضِماد» که مردي از قبيلة «أَزد» بود و از اسلام «أَبوذَرّ» که از قبيلة «غِفار» شمرده مي‌شد در دوران مکّه ياد کرده‌اند که هر کدام فرمان مي‌يافتند تا به سوي قوم خود باز گردند و به تبليغ اسلام پردازند و در نتيجة اينکار، گروهي را به سوي اسلام جلب مي‌کردند چنانکه ابن کثير از «ابوذر» آورده که گفت: «أَتينا قَومَنا غِفارَ فَأَسلَم بَعضُهُم قَبلَ أَن يقدِمَ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم المدينةَ» (سيرة ابن کثير، الجزء الأوّل، صفحة 451) يعني: «بسوي قوم خود غِفار، آمديم و برخي از ايشان پيش از آنکه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به مدينه وارد شود مسلمان گشتند». 

اين روش که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرستادة خود را به سوي قومي مي‌فرستاد و به تعبير طبري: «أَمَرَهُ أَن يقرِئَهُمُ القُرآنَ ويعَلِّمَهُمُ الإسلامَ ويفَقِّهَهُم فِي الدّينِ»[3] او را مي‌فرمود تا ايشان را با خواندن قرآن آشنا سازد و اسلام را بآنها بياموزد و در کارِ دين آنان را فهيم کند» در مدينه نيز همچون مکّه دوام داشت و اقوام و قبائل بسياري از اين راه به اسلام گرويدند تا آنجا که اسلام در روزگار پيامبر به «يمن» راه يافت بدون اينکه با اهل يمن جنگ و نزاعي در گيرد و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- ابو موسي اشعري و مُعاذ بن جَبل [4] و همچنين علي بن ابي‌طالب[5] -عليه السلام- را براي تبليغ دين و گردآوري زکوه به يمن گسيل داشت. بنابراين، تلاش نويسندة 23 سال در اينکه نشان دهد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران مکّه توفيق نيافت جز عدّه‌اي از اهل مکّه کسي را به اسلام متمايل سازد، دروغ محض و مصداق روشنِ «خيانت در گزارش تاريخ» است! راستي جرأت بي‌اندازه مي‌خواهد که نويسنده‌اي با وجود تصريح تاريخ در اين باره، بدانگونه برخلاف واقع سخن گويد و هيچ نيانديشد که بر کجروي‌هاي او انگشت نقد گذاشته شود و از خلال اعترافات وي، تناقضات و اشتاباهاتش آشکار گردد! و اين نيست جز ثمرة همان بي‌توفيقي و دوري از هدايت خداوند: 

)وَمَنْ لَمْ يَجْعَلْ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ ([6] (نور: 40).
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحه 355 و همچنين: سيره ابن هشام، القسم الأوّل صفحه 430. 
[2]- به آيات 52-55 سوره شريفه قصص نگاه کنيد. 
[3]- تاريخ طبري، الجزء الثاني، صفحه 357. 
[4] - ابن عبدالبّر در استيعاب درباره معاذ بن جبل مي‌نويسد: بعثه رسول الله صلى الله عليه وسلم قاضياً الي الجَنَد من اليمن يعلّم الناس القرآن و شرائع الاسلام و يقضي بينهم (ج 2، ص 1403).
[5]- ابن سعد در طبقات مي‌نويسد: عن علّي عليه السلام قال: «بعثني رسول الله صلى الله عليه وسلم الي اليمن فقلت يا رسول الله بعثني وأناشاب أقضي بينهم ولا أدري ما القضاء فضرب صدري بيده ثم قال: اللهم اهد وثبت لسانه فوالذي فلق الحبّة ما شککت في قضاءٍ بين اثنين (طب