 اسلام چگونه توانست عقيده پيدا کند که همچون پيامبران عهد عتيق[9]، حائز مقام نبوّت شده است؟! 

اگر جناب خاورشناس اين سؤال را بر قرآن مجيد عرضه کرده بود، قرآن در يک جمله به او پاسخ مي‌داد: 
)أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى ( (نّجم: 12).
آيا با پيامبر بر سر آنچه مي‌بيند جدل مي‌کنيد؟! 

آري، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- 23 سال پيک مقدس خداوندي را مي‌ديد و بدون درس آموختن و کتاب خواندن، معلومات عظيم قرآني و رهبري‌هاي گره‌گشاي خود را از او مي‌گرفت؛ پس چگونه نبوّت خويش را باور نکند و آن را خواب و خيال شمارد؟! 

پيامبري که مأمور بود بگويد: 
)إِنِّي عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي ( (انعام: 57).
«من برهان روشني از سوي خداي خود دارم».

يا بگويد: 
)أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ ( (يوسف: 108).
«من از روي بصيرت به سوي خدا دعوت مي‌کنم».

چگونه در کار خويش به يقين نرسيده بود؟! 
اساساً، اعتقاد و يقين را از لوازم وحي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بايد شمرد چنانکه امام صادق فرمود: «إِنَّ اللهَ إِذَا اتَّخَذَ عَبداً رَسولاً، أَنزَلَ عَليهِ السَّکينةَ والوَقارَ، فَکانَ الَّذي يأتيهِ مِن قِبَلِ اللهِ، مِثلَ الَِذي يراهُ بِعَينِه» يعني: «هنگامي که خداوند بنده‌اي را به رسالت برگزيند آرامش و اطمينان بر او فرو مي‌فرستد و آنچه از سوي خدا بدو مي‌رسد مانند چيزهايي است که به چشم خود مي‌بيند» يا بقول قرآن مجيد: 

)مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى ( (نجم: 11).
«در قلب پيامبر نسبت بآنچه رؤيت کرد دروغ راه نيافت، يعني آنچه را که ديد با ديدة يقين و قلب استوار ملاحظه کرد».

آري، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پيک خدا را رؤيت مي‌کرد و سرشار از يقين مي‌شد و گرنه چگونه آن همه پايداري و مقاومت در راه عقيده از خود نشان مي‌داد و هيچ تطميع و تهديدي او را از دعوتش باز نمي‌داشت؟ ولي البته اين رؤيت با آن ديده‌اي نبود که پطروشفسکي و رفقايش مي‌نگرند! و مشکل کار اينجا است که آقايان رفقا! از آنجا که در دنياي «آب و گِل» بسر مي‌برند و راهي به عالم معنا و جهان «اهل دل» ندارند، نمي‌توانند بپذيرند که انسان در اوج روحانيت خود چيزي بيش از يک «حيوان ممتاز!» است. نمي‌توانند قبول کنند که انسان ديدة ديگري هم پيدا مي‌کند. نمي‌توانند باور کنند که انسان‌هايي لياقت دارند تا با آفرينندة خويش مربوط شوند و از او (يا از پيک‌هاي او) پيام دريافت کنند زيرا در جهان‌بيني مادّي ايشان، انسان آفريدگاري ندارد و اين همه تدبير و هدفداري که در طبيعت مشهود است، زاييدة حرکت کور و بي‌هدف مادّه شمرده مي‌شود! و نور حيات و علم نيز از ظلمت مادّه مي‌تابد! و هستي (با همة فراخي و وسعت) در همين چهار ديواري! محدود مي‌شود. 

اين رفقا! اگر در تنگناي افکار مادّي گرفتار نشده بودند خيلي زود مي‌توانستند بفهمند که کانون روح محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- مَهبِط وحي و منزلگاه نور خدا بوده است ولي بنياد کارشان ويران است و تا آن اساس را اصلاح نکنند از وحي و نبوّت هيچ نمي‌فهمند. 

نويسندة 23 سال نيز هر چند مارکسيست نيست ولي در مادّيگري و گمراهي، چيزي از ايشان کم ندارد! مناسب است تا در پايان اين فصل به سخن وي باز گرديم و نشان دهيم چگونه فکر محدود مادّي بر سيره‌نويس تازه غلبه دارد و دريچه‌هاي ذهن او را بروي فضاهاي ديگر بکلّي بسته است. 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- بيت، از نويسنده اين کتاب است. 
[2]- عبارت ابن حجر چنين است: «لَيسَ المرادُ بِفتَرةِ الوحي ... عَدَمَ مَجيء جبرئيلَ إليه بَل تَأَخُّر نزولِ القُرآنِ عليهِ فقط». 
[3]- تفسير طبري (جامع البيان في تأويل آي القرآن) ذيل آيه 24 از سوره کهف. 
[4]- تفسير آلوسي بغدادي، الجزء الثّلاثون، صفحه 158. 
[5]- کم شده، صحيح است. 
[6]- به بخش نخستين از همين کتاب صفحه 30 نگاه کنيد. 
[7]- به بخش نخستين، صفحه 68 نگاه کنيد. 
[8]- اين سخن را عرب هنگامي مي‌گفت که مي‌خواست اعلام خطر کند، ابن منطور در «لسان العرب» مي‌نويسد: «فکأن القائل يا صباحاه يقول: قد غشينا العدو»! يعني: گويي کسي که فرياد «يا صباحاه» مي‌کشد مي‌گويد دشمن ما را فرا گرفته است! 
[9]- آقاي محمّد رضا حکيمي گمان کرده‌اند که پطروشفسکي چون از «پيامبران عهد عتيق» سخن بميان آورده ناگزير بناي سخن را بر پذيرش نبوّت آنها نهاده است! و از اين‌رو به رسم «کمک گرفتن از مسلمات خصم بر ضدْ خودش»! به وي پاسخ‌ داده‌اند: [همانگونه که آنان معتقد شدند که پيامبرند .... محمّد نيز چنين بود] (اسلام در ايران، صفحه 405) ولي روشن است که مقصود پطروشفکسي در اين تشبيه، بيان ديدگاه پيامبر اسلام است (که خود را پيامبر مي‌شمرد بدانگونه که انبياء عهد عتيق را، پيامبر مي‌دانست) نه آنکه پطروشفسکي ديدگاه خودش را دربارة انبياء عظام بيان کرده باشد! کسي که ارادتمند مارکس و انگلس است و از کتاب «لودو يک فوير باخ و ...» گواه مي‌آورد؟ او را با  پيامبران عهد عتيق چه کار؟! سلام بر رسول خدا

نويسندة کتاب در پي سخنان گذشته‌اش مي‌نويسد:
[در حاشية حديث عائشه راجع به کيفيت بعثت، نقل چند سطري از سيرة ابن اسحق براي مردمان نکته‌ياب خردمند(!!) سودمند است .... در روزهاي قبل از بعثت هر گاه حضرت محمّد براي قضاي حاجت از خانه‌هاي مکّه دور مي‌شد و خانه‌هاي شهر در پيچ و خم راه از نظر ناپديد مي‌گرديد بر سنگي و درختي نمي‌گذشت که از آنها صدائي بر نمي‌خاست که: السلام عليک يا رسول الله. پيغمبر به اطراف خود نگاه مي‌کرد، کسي را نمي‌ديد و غير از سنگ و درخت چيزي پيرامون او نبود. بديهي است نه درسخت مي‌تواند سخن گويد و نه سنگ، بدين دليل آشکار که آلت صوت در آنها نيست و به دليل مسلّم‌تر که ذيروح نيستند تا فکر و اراده داشته باشند و آن را بصورت لفظ در آورند]. (صفحة 45-46 کتاب) 

اين سخنان سيره نگار! نه ماية ايراد بر پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌تواند باشد، و نه دليلي بر خطاي همة علماي اسلامي شمرده مي‌شود، و نه قابل اعتماد نبودن ابن اسحق را اثبات مي‌کند! امّا سه چيز را در نويسندة 23 سال بخوبي نشان مي‌دهد: نخست: ناآگاهي او را از متون اسلامي مي‌نماياند! دوّم: تناقض گويي و غرض‌ورزي وي را آشکار مي‌سازد! سوّم: فکر بسته و محدود مادّي را در او نمايش مي‌دهد! 

امّا دليل آنکه اين حديث نمي‌تواند دستاويزي بر ضدّ پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- باشد آنست که صدورش از پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بشکل قطعي ثابت نشده است و خود نويسندة 23 سال نيز به اين امر اعتراف کرده چنانکه در صفحة 47 مي‌نويسد: 

[حديثي مستند و معتبر در اين باب نيامده]! 

و دليل بر آنکه همة علماي اسلامي نيز بخطا نرفته‌اند آنست که صحّت حديث مذکور را همگي نپذيرفته‌اند و ضمناً خود سيره‌نويس در صفحة 46 از کتابش مي‌گويد: [بسياري از فقهاء و مفسّرين سيره‌ها نيز آن را منکر شده و صدا را از فرشتگان دانسته‌اند]. 

و دليل بر آنکه 