ٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا * إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ( (کهف: 23-24).

«در هيچ کاري مگو که من قطعاً فردا آن را انجام خواهم داد مگر آنکه خدا بخواهد».

و با اين تعبير به آن حضرت القاء مي‌کند که سخن خود را دربارة کارهاي آينده همواره به مشيت الهي تعليق کن. و بقول طبري و ديگر مفسّران، اين آية شريفه بآن ماجرا اشاره دارد که کساني، از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- دربارة اصحاب کهف سؤال کردند، آن حضرت که مدّتي بود هر روز پيک وحي را رؤيت مي‌کرد بگمان اينکه در روز بعد نيز با او ارتباط مي‌يابد، پاسخ داد: فردا حتماً جواب شما را خواهم داد! امّا برخلاف انتظار، وحي مقدّس پانزده روز تأخير کرد! و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در اين ايام، مشتاق و منتظر و اندوهناک بود تا آنکه پيک الهي فرود آمد و وحي خداوندي در روح پاک پيامبر درخشيد و بهمراه ماجراي «أصحاب کهف» اين هشدار را نيز براي وي آورد که: «در هيچ کاري مگو که من قطعاً فردا آن را انجام خواهم داد مگر آنکه (بگويي: اگر) خدا بخواهد»[3]. 

اينک، چگونه مي‌توان تصوّر کرد پيامبري که براي غفلتي کوچک بدينگونه تأديب گرديده، بارها آهنگ خودکشي کند و هر بار توبة خويش را در اين باره بشکند! ولي کوچکترين اشاره و هشداري در قرآن مجيد براي او نيايد؟! 

باري، هر کس در «فترت وحي» بيانديشد، به روشني و وضوح در مي‌يابد که وحي محمّدي به هيچ‌وجه در اختيار او نبوده است بلکه آن فيض قدسي، به وساطت روح القُدُس از سوي پروردگار جهان به او مي‌رسيده و هر گاه حکمت الهي اقتضاء مي‌کرد مدّتي از نزول باز مي‌ايستاد چنانکه اگر بفرض، روزي مشيت خداوند تعلّق مي‌گرفت تا قرآن را از روان بنده‌اش محو سازد بي‌گمان، وي همة آيات الهي را فراموش مي‌کرد همانگونه که در قرآن شريف آمده است: 

)وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ ( (الإسراء: 86).

«اگر بخواهيم آنچه را که بسويت وحي کرديم (از روان تو) مي‌بريم»!.

آري، در کار وحي، پيک خدا نيز پيام‌رساني بيش نبود و مؤثّر حقيقي خدا بود و بس! چنانکه ضمن کتب تفسير مي‌خوانيم: 

پس از سپري شدن دوران فترت و نزول روح القدس، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در آغاز مکالمه‌اش با وي گفت: «ما جِئتَني حتّي اشتَقتُ إِلَيکَ فقالَ جِبريلُ: کنتُ أَنَا إليکَ أشوَقَ ولکنِّي عَبدٌ مأمورٌ، وما نَتَنزَّلُ إلا بِأَمرِ رَبِّکَ»[4] .... يعني: «چندان بسوي من نيامدي تا مشتاقت شدم! پيک خدا پاسخ داد: من بيشتر شوق تو را داشتم ولي بنده‌اي فرمانبردارم و جز بفرمان خداوندت فرو نمي‌آيم .....» 

سيره‌نويس تازه که از «فترت وحي» به «انقطاع وحي»! تعبير مي‌کند و ناآگاهانه تعبير «خود ساخته» را به مسلمين نسبت مي‌دهد! در صدد بر آمده است تا پس از ذکر حادثة مزبور بگمان خويش آن را «تعليل» کند! و اينک هنگام آن فرا رسيده که تعليل عليل ايشان! را ببينيم، مي‌نويسد: [انتقطاع وحي نيز قابل تعليل است. پس از آن رؤيا ظهور يا اشراق، تشنگي روح گم شده[5]، حالت التهاب و هيجان فروکش کرده، صورت گرفتن آرزوي چندين ساله نوعي سردي و خاموشي بر شعلة دروني ريخته است و مي‌بايد (!!) شک و يأس دوباره بکار افتد و تأملات و تفکّرات، مخزن خالي شدة برق را پر کند (!!) تا محمّد براه بيفتد (!!) و آن محمّد که در اعماق اين محمّد ظاهري خفته است بيدار شود و به حرکت آيد (!!)] (صفحة 45 کتاب). 

شگفتا که يک سناتور آنچناني! به اين تعليل‌هاي فنّي! روي آورده است، نه يک باطري ساز اتومبيل! که اگر دوّمي به اين شيوه، بحث کرده بود مي‌گفتيم «عادت روزانه» وي را به اين راه افکنده است ولي متأسفانه دربارة جناب سناتور از بکار بردن اين تعبير معذوريم و جز «کج نگري و غرض‌ورزي» علّت ديگري براي اين قياس‌هاي نامربوط نمي‌شناسيم، و پاسخ اين مهمات را در بيانات گذشته داديم، با وجود اين تجديد مطلع نموده و مي‌گوييم: 

اوّلاً: کسي که بقول جناب سيره‌نويس: [صورت گرفتن آرزوي چندين ساله، نوعي سردي و خاموشي بر شعلة درونيش ريخته] بود! يعني به آرزويش رسيده و خيالش آسوده شده بود، چگونه از شدّت اندوه بارها بفکر خودکشي افتاد؟! آيا اين دو نظر با يکديگر تناقض ندارند؟ اگر سيره‌نويس پاسخ دهد که: چون در اين مدّت پيک وحي نمي‌رسيد لذا آن حضرت دوباره اندوهناک گرديد که مبادا نبوّت و رسالتي در ميان نباشد و اين انديشه، آرامش وي را سلب کرد و او را بفکر خودکشي افکند! گويم: پيک وحي بتصريح گزارش عائشه، در اين مدّت مکرّر بر آن حضرت فرود مي‌آمد و به رسالت ايشان از سوي خداوند گواهي مي‌داد، پس اين پندار بافي‌ها چه معنا دارد؟! اگر نويسنده گويد: آخر، من اين مطلب را قبول ندارم که پيک وحي در نظر آن حضرت جلوه مي‌کرد و به رسالتش گواهي مي‌داد! گويم: خيلي بيجا مي‌کنيد که قبول نداريد! مگر گزارش‌ها يا روايات، به اختيار جنابعالي! و بنابر هوس و دلخواه شما ثبت شده و مي‌شود؟! شما سخنان خود را بر بنياد گزارش عائشه نهاده‌ايد و در گزارش وي به نزول پيک وحي در دوران فترت تصريح شده، بنابر اين هيچ راه گريز و فراري برايتان باقي نمانده است! 

آري، نويسندة 23 سال مي‌تواند به روايت عائشه اعتماد نشان ندهد و آن را انکار کند. اين راه به روي او باز است، ولي در آن صورت تمام بناهايي را که بر اين بنياد نااستوار، ساخته بايد ويران کند و کمترين دليلي بر تهمت‌هاي خود به رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- ندارد! 

ثانياً: در مورد آنچه نويسندة 23 سال مي‌گويد که: پيامبر «آرزوي چندين ساله»! براي نبوّت داشته و نزول اوّلين وحي، [نوعي سردي و خاموشي بر شعلة درونيش ريخته] است! پيش از اين گفتيم که آن حضرت اميد وحي و نبوّت بر خود نداشت و در اين باره باندازة کافي توضيح داديم و از قرآن کريم گواه آورديم، در اينجا با سيره‌نويس جديد مماشات مي‌کنيم! و فرض را بر اين مي‌گذاريم که آن حضرت سالها در انتظار نبوّت بود! ولي مي‌پرسيم که اين انتظار سي ساله! با نزول پنج آيه از سورة علق (که از آفرينش انسان و تعليم او بوسيلة قلم سخن مي‌گويد) چگونه با سرعت به خاموشي گراييد؟! چگونه به تعبير نويسنده: مخزن برق فوراً خالي شد! و بقول او: بروايتي تا سه سال وحي نيامد؟! 

آيا همان چند کلمه از سورة علق به آرزوهاي سي ساله پيامبر! پاسخ داد بطوريکه آن حضرت براي مدّتي مديد، آرام و خاموش شد؟ يا بعکس! رؤيت آن احوال و دريافت آن کلمات، پيامبر را به شوق و انتظار بيشتري افکند به اميد آنکه وحي مجدّد مشکلاتش را حلّ کند و کنجکاوي‌هايش را پاسخ دهد و وظيفه‌اش را در برابر خلق گمراه و بت‌پرست روشن سازد؟ کداميک از اين دو سخن، معقولتر است؟ 

آيا کسي که مدّت‌ها در تشنگي شديد بسر برده با نيم جرعه آب گوارا، بکلّي آرام مي‌گيرد يا بيشتر به آرزو و طلب مي‌افتد؟! بنابر پنداري که نويسنده بميان آورده بايد اين فترت، مدّتي پس از رسيدن پيام‌هاي وحي پيش مي‌آمد که عطش شديد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرو نشسته بود، نه