اي» در آنها بر «عقل‌گرايي» غلبه داشت و لذا در کار خود (بويژه اگر کار بزرگ و مشکلي را هدف‌گيري کرده بودند) شکست مي‌خوردند. بر خلاف پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- که به تصديق دوست و دشمن، نيروي عقل بر کارهايش غلبه داشت و با حسن سياست، نهضت خود را رهبري مي‌کرد و با قدرت تدبير شؤون گوناگون مردم را اداره مي‌نمود و از سخنانش قوّت انديشه نمايان بود و در رفتار وي با نزديکان و شاگردانش، کمال خردمندي ديده مي‌شد و وعده‌هايي که دربارة شکست دشمن و پيروزي خود مي‌داد همگي به وقوع پيوست و امروز هيچ مورخ منصف و صاحب‌نظري در دنيا پيدا نمي‌شود که او را انساني خيالباف و بيمار گونه و پريشان احوال بشمار آورد که 23 سال با اشباح موهوم سرگرم و درگير بوده است! و لذا مي‌بينيم نويسندة 23 سال با همة غرض‌ورزي، دربارة توان عقلي و قدرت مديريت آن حضرت مي‌نويسد: 

[چگونه مي‌شود تصوّر کرد مردي به فراست و تدبير و دورانديشي حضرت رسول، مردي که از صفر آغاز کرده، چنين دستگاهي را از هيچ بوجود آورده است....]. (صفحة 276 از کتاب) 

و باز دربارة شخصيت برتر و حسن تدبير آن حضرت اعتراف مي‌کند که: [بدون هيچ ترديدي محمّد از برجسته‌ترين نوابغ سياسي و تحوّلات اجتماعي بشر است. اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد هيچ يک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابري نمي‌کنند]. (صفحة 14-15) 

اگر ادّعا کنيم چنين شخصيتي که عقل و فراست و تدبير بي‌نظير بر او غلبه داشته، در عين حال مقهور اوهام و خيالاتي بدون واقعيت بوده است بطوري که در بهترين و پر بارترين سال‌هاي عمرش، روز و شب با اشباح موهوم سخن مي‌گفته و مانند بيماران رواني هيچ نمي‌فهميده که گرفتار وهم و خيال است! آيا در اين ادّعا دچار تناقض‌گويي نشده‌ايم؟ 

دوم آنکه: افراد بيمارگونه يعني کساني که در اوقات گوناگون، چهره‌هاي غريب بنظرشان مي‌رسد و صداهاي عجيب مي‌شنوند (با آنکه هيچ کدام واقعيت ندارد) هرگز آورندگان فرهنگ و آموزگاران معرفت نمي‌توانند باشند زيرا اشباح خيالي، معلوماتي در خور اهميت به کسي نمي‌آموزند! آري، اينگونه افراد نه از معلّمان کتاب و حکمت شمرده مي‌شدند و نه از قانونگذاران دنيا بودند بلکه حداکثر، با شرح احوال دروني خود عدّه‌اي ساده دل را بر مي‌انگيختند تا در مسير تمايلات ايشان گام بردارند. امّا انبياء الهي همواره منشأ هدايت و رشد فرهنگي مردم و مصدر آگاهي و بصيرت بوده‌اند چنانکه در قرآن کريم وظيفة پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را همين امر پر اهميت شمرده و مي‌فرمايد: 

)كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (    (بقره: 151).

«چنانکه رسولي در ميان شما از خودتان فرستاديم که آيات ما را بر شما مي‌خواند و پاکتان مي‌سازد و کتاب و حکمت بشما مي‌آموزد و چيزهايي به شما مي‌آموزد که آنها را نمي‌دانستيد».

بعلاوه خود نويسنده 23 سال به نقش بزرگ پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در انقلاب فرهنگي جامعة خويش اعتراف کرده و مي‌نويسد: 

[قبل از اسلام، عرب به قبيله و نسب خود مي‌باليد و حتي تيره‌هاي مختلف بر يکديگر تفاخر مي‌کردند. در اين مفاخره پاي مکارم و فضائل هم در ميان نمي‌آمد، برتري در زور، کشتن، غارت و حتي در تجاوز به ناموس ديگران بود، تعاليم اسلامي اين اصل را منکر شد و وجه امتياز اشخاص برايمان و تقوي قرار گرفت....] (صفحة 293 از کتاب 23 سال) پس تعاليم و آموزشهاي پيامبر بود که فرهنگ عرب را منقلب کرد و عادات ديرينة ايشان را دگرگون ساخت و از گروهي عرب بت‌پرست و دخترکش و نادان، افرادي برجسته و با ارزش و خردمند تربيت کرد و جامعه‌اي بمراتب برتر و نيرومندتر از گذشته پديد آورد و البته هيچ متفکّر منصفي نمي‌تواند بپذيرد که اشباح خيالي و رؤياهاي غار! بتواند فرهنگي نوين و اجتماعي مترقي بوجود آورند و تحوّل در عقايد و افکار و اخلاق جامعه ايجاد کنند. 

سوّم آنکه: رؤيت اشباح دروغين و دستور گرفتن از آنها! به هيچ‌وجه با آيات حکيمانة قرآن و نقش رهبري آن، مناسبت ندارد زيرا اغلب آيات برحسب «شأن نزول‌ها» و حوادث جاري، بتدريج مي‌آمدند و در عين کلّيت و شمول خود، مشکلات زماني را نيز حل مي‌کردند و به پرسش‌ها، پاسخ مي‌دادند و جامعة اسلامي را بسوي نظامي برتر هدايت مي‌نمودند. از طرفي، پيروي از قوّة خيال و اشباحي که از آن منبعث مي‌شوند با نظام زندگي انسان موافقت ندارد و اگر عقل، مقهور قوّة خيال شود نظم زندگي شخصي مختل مي‌گردد، چه رسد به زندگي اجتماعي شخص! و چه رسد به آن زندگي اجتماعي که شخصي خيال پرور و بيمار گونه رهبرش باشد! 

پس اگر کسي مانند نويسندة 23 سال فرض (!!) کند که آيات قرآن از اشباح خيالي الهام گرفته و مولود طغيان قوّة مخيله بوده است با اين ايراد روبرو مي‌شود که چگونه اين آيات شريفه توانسته‌اند جامعه را بتدريج و مرحله بمرحله بسوي نظامي برتر هدايت کنند؟ آيا ايجاد نظم و تدبير امور، زاييده انحراف در نيروي خيال است يا نتيجه کمال در قوّة عقل؟! 

اينجا است که سيره‌نويس تازه، به بن‌بست مي‌رسد! زيرا يا بايد پيامبر راستين اسلام را بکلّي دروغگو شمارد که اين فرض را خود او آشکارا باطل و مردود مي‌داند و در صفحة 128 از کتابش مي‌نويسد: [مسلماً حضرت محمّد بآنچه مي‌گفته است ايمان داشته و آن را وحي خداوندي مي‌دانسته است] و يا بايد تعاليم عاليه و تلاش‌هاي مدبّرانة پيامبر را مولود طغيان قوّة خيال! فرض کند که اين نيز از درجة اعتبار ساقط و باطل است. پس راهي نمي‌ماند جز همان حقيقتي که قرآن مجيد بيان داشته است: 

)قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ ( (نحل: 102).

«بگو اين قرآن براستي روح القدس از سوي خداوند تو فرود آورده است».

آري، روح القدس را بمنزلة «عقل منفصلي» بايد دانست که بقول قرآن مجيد از «افق بالاتر» آمده و بر ضمير پيامبر پرتو افکنده است، وحي محمدي -صلى الله عليه وآله وسلم- را تنها در رابطه با اين حقيقت مي‌توان تفسير کرد چنانکه در سورة شريفة «نجم» مي‌خوانيم: 

)وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى * مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى * وَمَا يَنْطِقُ عَنْ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى * وَهُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلَى * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى * فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى * مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى( (نجم: 1-11).

با تأکيد بر اينکه زيبايي و جاذبة اين آيات و نکات باريک آن در ترجمه نمي‌آيد، مي‌توانيم آيات شريفه را چنين ترجمه کنيم: 

«سوگند به ستاره چون (از افق) فرود آيد، که هم سخن شما نه گمراه شده و نه بباطل گراييده است، و نه از سر هوي سخن مي‌گويد. 