ز آمده است: 
)مَا عِندِي مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنْ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ( (أنعام: 57).
«نزد من آن (خوارق عادت و عذابي) که با شتاب مي‌خواهيد نيست، فرمان تنها از آن خدا است».
و نيز آمده است: 
)قُلْ لَوْ أَنَّ عِندِي مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الأَمْرُ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ( (أنعام: 58)
«بگو اگر آنچه با شتاب مي‌خواهيد نزد من بود، ميان من و شما کار خاتمه يافته بود».
و همچنين مي‌خوانيم: 
)وَقَالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الآيَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ( (عنکبوت: 50).
«گفتند چرا بر او آياتي (تکويني) از سوي خدا نازل نشده؟ بگو جز اين نيست که آن آيات نزد خدا است و من فقط بيم‌رساني آشکارا هستم».
از تورات و انجيل نيز با همة دگرگونيهاي آندو، همين مفاد و معني بدست مي‌آيد (به سفر خروج تورات باب چهارم، و به انجيل يوحنّا، باب يازدهم رجوع شود).

پس اگرنويسندة بييست و سه سال در کتب پيامبران ذکري از معجزات ديده است در آثار مزبور، آن معجزات به قدرت نفساني پيامبران نسبت داده نشده است تا جناب سيره‌نويس! به خود حق دهد و بگويد: [آيا ساده‌تر و عقلائي‌تر نيست که (خداوند) نيروي تصرّف در طبايع مردم را به وي بدهد ...] بقول ابونواس بايد گفت: حفظت شيئاً وغابت عنک أشياء![11] اگر آتش بر ابراهيم -عليه السلام- سرد و سلامت شد، اگر عصاي موسي -عليه السلام- به افعي مبدّل گشت، اگر مردگان به دعاي عيسي -عليه السلام- زنده شدند، اگر طوفان و فرشتگان به ياري محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- آمدند، همه به ارادة خدا و اذن تکويني او رخ داد، نه بقدرت نفساني پيامبران چنانکه در قرآن فرمود: 

)وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ ( (رعد: 38).
«هيچ پيامبري، معجزه‌اي جز به اذن خدا نمي‌آورد».
امّا «إذن خدا» همان فرمان نافذي است که در کائنات جريان دارد چنانکه باز در قرآن کريم مي‌خوانيم: 
)وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ ( (اعراف: 58).
«سرزمين پاک، گياهش به اذن خداوندگارش بيرون مي‌آيد».

آري همان فيض و إذن الهي که در نظام طبيعت به زمين مي‌رسد تا درختان را بروياند و سرسبز سازد، در نظام هدايت و قدرت چون به چوبدست موسي -عليه السلام- مي‌رسد، جماد را به حيوان منقلب مي‌کند و مردگان را به دعاي عيسي -عليه السلام- حيات مي‌بخشد و فرشتگان را به ياري محمد – عليه الصلوة والسلام – برمي‌انگيزد.

دوم آنکه: معجزات پيامبران، هرگز کسي را وادار به ايمان نمي‌کند و امکان ترديد و تفکّر و تحقيق را از مردم سلب نمي‌نمايد و با آزادي انتخاب برخورد ندارد امّا تصرّف در طبايع مردم و إجبار آنان به راه راست، که نويسندة ناشي! آنرا پيشنهاد مي‌نمايد موجب سلب آزادي و تعطيل نيروي گزينش در بشر است! از اينرو مي‌بينيم کساني معجزات پيامبران را از نو سحر مي‌شمرند و در دلالت آنها بر نبوّت ترديد مي‌کنند ولي با فرض تصرّف در طبايع، زمينة هيچگونه مقاومت يا انتخاب باقي نمي‌ماند و اين برخلاف سنّت الهي است که آدميان را انتخابگر آفريده با اين حال، چگونه مي‌شود که انبياء را براي تعطيل نيروي گزينش در آدمي ارسال دارد؟!

اينگونه قياسهاي مع‌الفارق! و پيشنهادهاي موهن از سيره‌نويس! ما را به ياد آن آية کريمه از قرآن مي‌افکند که فرمود:
)وَلَوْ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتْ السَّمَوَاتُ وَالأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ( (مؤمنون: 71).

«اگر حق از هوس‌هاي ايشان پيروي کند نظام آسمانها و زمين و هر کس در آنها است به تباهي مي‌رود»!.
نويسندة بيست و سه سال گفتار خود را چنين دنبال مي‌کند: 
[پس مسئلة رسالت انبياء را بايد از زاويه ديگر نگريست و آنرا يک نوع موهبت و خصوصيت روحي و دماغي فردي غيرعادي تصوّر کرد. مثلاً در بين جنجگويان گاهي به اشخاصي چون کوروش – سزار – اسکندر – ناپلئون و نادر برمي‌خوريم که بدون تعليمات خاصي در آنها موهبت نقشه‌کشي و فن غلبه بر حريف موجود است يا در عالم دانش و هنر اشخاصي چون اينشتن – ارسطو – اديسون – هومر – ميکلانژ – وينچي – بتهون – فردوسي – حافظ – ابن سينا – نصرالدين طوسي – ابوالعلاء معرّي و صدها عالم، فيلسوف، هنرمند، مخترع و مکتشف ظهور کرده که با انديشه و نبوغ خود تاريخ تمدّن بشر را نور بخشيده‌اند. چرا نبايد در امور روحي و معنوي چنين امتيازي و خصوصيتي در يکي از افراد بشر باشد؟ چه محظور عقلي، در راه امکان پيداشدن افرادي هست که در کنه روح خود، به هستي مطلق انديشيده و از فرط تفکّر کم‌کم چيزي حس کرده و رفته‌رفته نوعي کشف، نوعي اشراق باطني و نوعي الهام به آنان دست داده باشد و آنها را به هدايت و ارشاد ديگران برانگيزد]؟. (صفحه 37 کتاب)

عبارات مذکور، نمايشگر هدف اصلي نويسنده در اين فصل است و سخنان پيشين او به منزلة پيشگفتاري بر اين سخن به شمار مي‌آيد. در اينجا سيره‌نويس نودرآمد! ديدگاه اصلي خود را دربارة «مسألة نبوت» نشان مي‌دهد و ادّعايي را که کساني چون «گلدزيهر» و ديگران آورده‌اند بازگو مي‌کند!

ما با اين ادّعاي جاهلانه و راه‌حلّ ناشيانه! که نبوّت را «يک نوع خصوصيت روحي و دماغي»! معرّفي مي‌نمايد از چند جهت برخورد داريم.

نخست آنکه گوييم: نويسنده براي اثبات مدّعاي خود هيچ برهاني إقامه ننموده و به اين سخن اکتفا کرده است که: [چه محظور عقلي در راه امکان پيداشدن مردي هست که ...]! گيرم که مانع عقلي در راه «امکانِ» پديدآمدن چنين افرادي نباشد امّا هر عاقلي مي‌داند که از «امکان» تا «وقوع» فاصله بسيار است و هرچيز که امکان دارد، نتوان گفت که بايد به وقوع پيوسته باشد! و با «ممکن است» و «چه مانعي دارد» و «احتمال مي‌رود»! مدّعايي ثابت نمي‌شود!دوّم آنکه: آنچه سيره‌نويس گويد امکان دارد افرادي باشندکه [در کنه روح خودبه هستي مطلق انديشيده و از فرط تفکّر کم‌کم ... نوعي کشف، نوعي اشراق و نوعي الهام به آنان دست داده باشد]. اگر چنين افرادي باشند همان صوفيان و عارفانند! چنانکه سيره‌نويس ناشي! به اين معنا اعتراف نموده و در صفحة 43 از کتاب خود، وحي پيامبر را با اشراق متصوّف همسان مي‌شمارد و مي‌نويسد: [... در غار حرا از آن فکر اشباع شد. و سپس به شکل رؤيا يا به اصطلاح متصوّفه (اشراق) ظاهرگرديده است]!

ولي صوفي و عارف، وجود پيامبر را نفي نمي‌کنند! مگر نه آنکه بزرگان عرفا و صوفيه مانند حارث محاسبي و ابوطالب مکّي و سهل بن عبدالله تستري و ابوبکر شبلي و ابراهيم نخعي و احمدبن عاصم انطاکي و ابن عربي و فريدالدين عطّار و شمس‌الدّين تبريزي و مولوي و أبوسعيد أبي‌الخير و صدرالدين قونوي و عبدالرحمن جامي و شهاب‌الدين سهروردي و جُنيد بغدادي و ابوالقاسم قشيري و ابوالحسن خرقاني و خواجه عبدالله انصاري و عين القضاه همداني و صدها صوفي و عارف ديگر، همگي به نبوّت پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- گرويدند و آن حضرت را