سلمانان در راه خدا بجنگند (نه براي دنياطلبي و غنيمت‌يابي)! دوّم آنکه: مسلمانان با کساني بجنگند که براي پيکار با ايشان آمده‌اند (نه کساني که سر جنگ با آنها ندارند)! سوّم آنکه: مسلمانان به هيچکس تجاوز روا ندارند يعني زنان و کودکان و پيران و کساني را که اهل جنگ نيستند همه را محترم شمرند چنانکه طبري از ابن عبّاس (پسر عموي پيامبر) آورده که در تفسير آية مزبور گفت: 

«لاتَقتُلُوا النِّساءَ وَلا الصِّبيانَ ولا الشَّيخَ الکَبيرَ ولا مَن أَلقي إِلَيکُمُ السَّلَمَ وَکَفَّ يدَهُ، فَإِن فَعَلتُم هذا فَقَدِ اعتَدَيتُم». (تفسير طبري، ذيل آية 190 از سورة بقره)

يعني: «زنان و کودکان و پيرمردان و کسي که اظهار صلح به شما مي‌کند و دست از جنگ باز مي‌کشد، هيچکدام را نکشيد که اگر چنين کرديد بي‌ترديد تجاوز نموده‌ايد».

سپس در آية بعد مي‌فرمايد: 

)وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ( (بقره: 191).

«و هر کجا که بديشان دست يافتيد آنها را بکشيد».

بنابراين معلوم شد که اين حکم براي کفّارِ مهاجم است که مسلمانان را در معرض تاخت و تاز قرار مي‌دادند و البتّه کسي را که به جنگ مسلمانان آمده و اسلحه بروي آنان مي‌کشد نبايد نوازش نمود! گويا نويسندة نازک‌دل! انتظار داشته که قرآن مجيد دستور دهد تا مسلمانان در برابر شمشير تيز دشمنان، گردن خم کنند باميد آنکه جناب ايشان قانع شوند که شخصيت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تحوّل نيافته است!.

آنگاه مي‌فرمايد: 

)وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ( (بقره: 191).

«و آنان را از آنجايگاه که شما را بيرون راندند، اخراج کنيد».

بعبارت ديگر مي‌فرمايد: خانه‌هاي خود را از مشرکان مکّه پس بگيرد و ايشان را از خانه‌هاي خويش بيرون رانيد. آيا اين حکم، غيرعادلانه است؟

تاريخ گواهي مي‌دهد که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در فتح مکّه بدون خونريزي به اينکار اقدام نمود يعني خانه‌هاي مهاجران را از غاصبين بازگرفت* و البته مشرکان ياري مقاومت در خود نديدند و پيامبر نيز خونريزي را روا نديد و عفو و رحمت را از ياد نبرد.

امّا نويسندة 23 سال بخش اخير از آية مزبور را چنين ترجمه کرده است: «آنها را از خانه‌هايشان آواره کنيد...»!. حقّاً که آن جناب در ترجمة آيات گوي سبقت از همگنان ربوده! و در انصاف نيز معجزه نموده! زيرا که خانه‌هاي مسلمانانِ مهاجر را خانه‌هاي مشرکان قلمداد فرموده است. گويي خانه‌هاي مزبور را از پدرشان به ارث برده بودند!

نتيجة آن است که نويسندة با انصاف! آيات قرآن را تقطيع نموده و آنها را با ترجمه‌هاي مغلوط خود قرين مي‌سازد و از اين شاهراه! به دلخواه خويش مي‌رسد.

پس از اين، نويسنده چنين افاده مي‌فرمايد: «در سورة مکّي انعام آية 108 مي‌خوانيم: 

)وَلا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ  مَرْجِعُهُمْ  فَيُنَبِّئُهُمْ  بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ( (أنعام: 108).

در اين آيه معلوم نيست خداوند مي‌فرمايد يا پيغمبر(!!) به بعضي از ياران سرکش(!!) و تندخوي خود چون عمر وحمزه(!!) اين دستور را مي‌دهد که به خدايان قريش دشنام ندهيد زيرا آنها نيز از روي ناداني خداوند را دشنام مي‌دهند ما خود چنين خواسته‌ايم که هر طائفه به کردار خود ببالد[2](!!) ولي سرانجام، بازگشت آنها به خداست و آنها را به کيفر کردارشان مي‌رساند. امّا در مدينه، مخصوصاً پس از آنکه قوّت مسلمانان فزوني گرفته است، نه تنها صحبت از دشنام و ناسزاگفتن به خدايان قريش در ميان نيست بلکه آنان را از مسالمت و روي خوش نشان‌دادن به کافران نهي مي‌فرمايد: 

)فَلا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمْ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَكُمْ وَلَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ ( (محمّد: 35).
«سستي به خرج ندهيد به صلح نگرائيد چه شما برتر و قوي‌تريد وخداوند به کارهاي شما نقص روا نمي‌دارد».]
(صفحة 138)

غلط‌ها و کجرويهاي گوناگوني که سيره‌نويس در اين چند سطر مرتکب شده بر کساني که با تفسير و تاريخ اسلام آشنايي دارند پوشيده نيست و أساساً کدام صفحه از کتاب 23 سال است که خالي از غلط و عاري از کجروي باشد؟! بقول شاعر:
با من کج و با خود کج و با خَلقِ خدا کج
 آخر قدمي راست بنه‌ اي همه جا کج!

در خلال چند سطر مزبور اوّلاً: نويسنده اظهار ترديد مي‌کند که: «در اين آيه معلوم نيست خدا مي‌فرمايد يا پيغمبر»؟ و اين ترديد بسيار بيجا و خنک است زيرا اگر ترديد دارد که قرآن کريم، وحي الهي است در اين صورت چرا سراسر کتاب خود را انباشته که قرآن مجيد، وحي خدا نيست؟ و چه لزومي داشته کسي که هنوز مسئله‌اي براي خودش حل نشده تا اين اندازه در رأي مشکوکش پافشاري کند؟!

واگر اسلوب بيان در آية مزبور او را به  ترديد افکنده و نمي‌داند که در اين آيه گوينده خدا است يا پيامبر؟ اين امر بيشتر ماية شگفتي است! زيرا عبارت: )کَذلِکَ زَينَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُم( بوضوح نمايانگر کلام الهي شمرده مي‌شود و اساسا کدام بخش از قرآن، کلام خدا و وحي الهي نيست؟

و در صورتيکه عبارت )ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَرْجِعُهُم( او را بترديد افکنده که: چرا در ميان گفتار، خداوند از خودش با ضمير غايب سخن مي‌گويد؟ بايد بر بيسوادي او افسوس و اندوه خورد! که از ساده‌ترين قواعد علم بيان بي‌خبر است، بلکه به محاورات معمولي توجّه ندارد، بلکه آنچه را که خودش مي‌نويسد نيز نمي‌فهمد! زيرا يکي از رايج‌ترين شيوه‌ها در سخن‌گفتن «صنعت التفات» است که گوينده گاهي پس از اعلام حضور خود، غايبانه از خويشتن سخن مي‌گويد (يا بالعکس) مانند آنچه سيره‌نويس در صفحة 125 از کتابش مي‌نويسد: [به روزهايي مي‌رسيم که مبدأ حوادث و دگرگونيهائي مي‌شوند و مسير تاريخ را تغيير داده در ذهن انسان جاويد مي‌مانند]! ملاحظه کنيد که چگونه نويسنده در آغاز گفتارش با بکاربردن فعل «مي‌رسيم» حضور خود را اعلام مي‌کند ولي در پايان کلام، از حضور به غياب مي‌رود و به جاي آنکه بنويسد: «... در ذهن ما جاويد مي‌مانند» با اين تعبير که: «... در ذهن انسان جاويد مي‌مانند» سخن را تمام مي‌کند. آري، اين اسلوب در زبانهاي گوناگونِ مردم دنيا رواج دارد و در زبان عربي نيز معروف و متداول است و ما در جاي خود شواهد آنرا نشان خواهيم داد.

ثانياً: گفتار سيره‌نگار دربارة اينکه «قرآن مجيد مسلمانان را در دوران مکّه از دشنام به بت‌ها باز مي‌دارد ولي در مدينه سخني از اين مقوله در ميان نيست» آدمي را به شگفتي مي‌برد که اين سياستمدار عصر طلايي! چگونه از فهميدن ساده‌ترين مسائل اجتماعي درمانده است؟ قرآن مجيد مي‌فرمايد: «بُت‌هاي مشرکان را دشنام مدهيد زيرا که آنان از راه ستمگري و ناداني به خداي يکتا دشنام مي‌دهند» واين حکم، محدود به دوران معيني نيست بويژه که قرآن کريم در مقام «تعليل» برآمده يعني علّت نه