خت در خود فرو مي‌رود و سرگرم تخيلات و رؤياها مي‌شود ... تأمّل در سوره‌هاي مکّي جان پر از رؤياي کسي را نشان مي‌دهد که از تنعمّات زندگاني بدور افتاده است و با خويشتن يا طبيعت نجوائي دارد و گاهي خشم خود را بر متکبّران مغرور و بي‌ارزشي چون (ابولهب) و (ابوالأشدّ) فرو مي‌ريزد. بعدها که محمّد به دعوت برخاست مخصوصاً پس از توفيق‌يافتن و بالارفتن شأن او، مؤمنان از خزانة معمور تخيلات خود حوادثي آفريدند که نمونه‌اي از آنرا در فصل پيش از طبري و واقدي آورديم]. (صفحة 24 و 25)

در اين باره از چند جهت سخن داريم: 

اوّلاً؛ آغاز اين گفتار، سراسرِ آن را بي‌اعتبار مي‌کند، زيرا نويسنده اعتراف دارد که سخن او «از حدود فرض و حدس خارج نيست»! و به زودي خواهيم ديد که پندارهاي وي ازنوع حدسيات عُقلائي نيز به شمار نمي‌آيد.

ثانياً؛ اينکه گويد چون پيامبر از «تنعمّات زندگي» به دور افتاده بود لذا بر أبولهب و أبوالأشد خشم آورده! سخني گزاف و ناروا است زيرا پيامبر در کودکي تحت سرپرستي نياي خود «عبدالمطّلب» بود که به گواهي کتب سيره و تاريخ از إنعام و مهرباني دربارة نوادة کوچک خويش به هيچ وجه دريغ نداشت. سپس به خانة عمويش «ابوطالب» رفت که بنابر أسناد تاريخي، ابوطالب او را از فرزندان خويش عزيزتر مي‌شمرد و به قول دکتر جواد علي در کتاب «تاريخ العرب في الإسلام»: «أمّا ابوطالب، فقد کان يحب النبي حب عبدالمطلب له وکان يقدمه علي أولاده»[3] يعني «ابوطالب مانند پدرش عبدالمطلّب همواره به پيامبر علاقمند بود و او را بر فرزندان خود مقدّم مي‌داشت» چنانکه در سفر به شام فرزندانش را با خود نبرد ولي او را به همراه بُرد و تا پايان عمر در برابر کافران قريش از وي حمايت مي‌کرد. و مورّخان آورده‌اند که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به هنگام مرگ همسر ابوطالب، يعني فاطمه دختر اسد، بسي افسرده شد، سبب اين امر را از آن حضرت پرسيدند، پاسخ داد: «إنها کانت أمي، إن کانت لتجيع صبيانها وتشبعني وتشعثهم وتدهنني، وکانت أمّي»! يعني: «او به راستي براي من مادر بود! کودکان خود را گرسنه مي‌داشت و مرا سير مي‌کرد و آنها را گردآلود رها مي‌کرد و مرا پاکيزه مي‌ساخت و روغن به سرم مي‌ماليد. او حقّاً براي من مادر بود»!. (تاريخ اليعقوبي، طبع بيروت، المجلد الثّاني، صفحة 14) سپس پيامبر در جواني با زني ثروتمند و مهربان يعني خديجه پيمان زناشويي بست و سالها در نعمت وراحت بسر برد. پس آن محرومِ دورمانده از «تنعمّات زندگي» کدام بوده است؟!

ثالثاً: گيرم که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از نعمت هرگز نصيبي نداشت و ابولهب (عمويش) از نعمت‌خوارگان بود، امّا مگر پيامبر تنها يک عموي ثروتمند داشت تا او را مورد اعتراض قرار دهد؟ مگر (عبّاس» عموي ديگر پيامبر به شمار نمي‌آمد و مگر او هم مالدار و مرفّه نبود؟ پس چرا نام وي در قرآن کريم نيامده و مورد سرزنش قرار نگرفته است؟!

آنچه که نويسنده نمي‌تواند دريابد اين است که قرآن مجيد با أمثال ابولهب به خاطر عناد شديد او با حق و دفاع تند وي از باطل به مخالفت برخاسته نه به لحاظ آنکه او از سُفرة نعمت برخوردار بوده و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- محروم شده است! کسي که هر اختلافي را به «جنگ شکم»! باز مي‌گرداند، کجا تواند اهداف عالية قرآن مجيد را دريابد و مقاصد بزرگ آنرا درک کند؟ شما که هر شعاري را به تنعّم مادّي رجعت مي‌دهيد، هنوز انسان را نشناخته‌ايد و کمترين اختلاف شما با قرآن در ارزيابي مقام انسان است!

باري؛ قرآن کريم از ميان کافراني که در روزگار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌زيستند، نام هيچکس رانياورده و از کفّار، به صورت عمومي ياد کرده است، چنانکه مي‌خوانيم: ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ﴾، ﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ﴾، ﴿جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ﴾ ... و از ميان کافران تنها کسي که در قرآن مجيد به طور مشخّص، ياد شده ابولهب، عموي مالدار و معاند پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بوده است! تا همه بدانند که به هنگام مخالفت با حق، خويشاوندي با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- کمترين سودي نمي‌دهد، همچنانکه ثروت و اعتبار هيچ بکار نمي‌آيد! در اين مرحله است که قرآن شريف مي‌فرمايد: 

)تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ * مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ * سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ(  (مسد: 1-3).

«کار[4] ابي‌لهب به زيان انجاميد و جانش به خسارت پيوست. مالش براي وي کاري نکرد و دستآوردش مفيد نيفتاد. بزودي در آتشي شعله‌ور خواهد افتاد».

امّا از «أبوالأشدّ» (که مردي از «بني جُمَح» بود) در قرآن ميجد به هيچ وجه نامي نرفته است، جُز آنکه برخي از مفسّران گفته‌اند آية 

)لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ فِي كَبَدٍ ( (بلد: 4).

دربارة او نازل شده[5]، ولي چنانکه ملاحظه مي‌شود، لفظ آيه، کلّي و عام است و اختصاص به يک تن ندارد.

آري، قرآن مجيد افرادي را بدون ذکر نامشان مذمّت نموده و صفات ناپسند آنان را آورده است تا ديگران از داشتن چنان صفاتي بپرهيزند، و روشن است که مقاصد آيات مقصور و محدود به آنها نيست.

رابعاً؛ نويسنده‌اي که در آغاز سخن اعتراف دارد: [آنچه ما اکنون مي‌نويسيم از حدود فرض و حدس خارج نيست] چگونه به خود اجازه مي‌دهد در چند سطر بعد بنويسيد: [مؤمنان از خزانة معمور تخيلات خود حوادثي آفريدند که نمونه‌اي از آنرا در فصل پيش، از طبري و واقدي آورديم]؟! جاي دارد که از سيره‌نويس جديد! پرسيده شود: مگر شما خود به خيال پردازي متوسّل نشديد و فرض و حدس (آنهم غير عُقلائي) را به ميان نياورديد؟ پس چطور ديگران را براي تخيل سراپا دروغي که به آنها بسته‌ايد (و در فصل پيشين به اثبات رسيد) سرزنش مي‌کنيد؟!

نويسنده‌اي که ادّعا دارد: آنچه پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در چهل و اند سالگي بر مردم تلاوت کرده، نتيجة خيالات او، مثلاً در دوازده‌ سالگي بوده است!! آيا از خود نمي‌پرسد: چگونه اين خيالات! سي سال از بروز و ظهور خودداري کردند؟ چرا پيش از زمان رسالت، مردم مکّه از اين نمونه سخنان از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشنيدند؟ چرا پس از تلاوت آيات، ديگران نتوانستند از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تقليد کنند و آيه‌سازي نمايند؟ چرا امروز که صدها سال از نزول قرآن کريم سپري مي‌شود، شما منکران نبوّت، از آوردن کتابي چون قرآن عاجزيد؟ در دنيا هر شاعري که سبک تازه‌اي در شعر ابداع کرده، پس از چندي، ديگران هزاران بيت به همان سبک و شيوه سروده‌اند، امّا چرا کسي تاکنون نتوانسته سبک قرآن را تقليد کند و همانند آن سوره‌ها بياورد؟! چرا شيوة بيان قرآن در جهان يگانه مانده ولي از نوع غزل و قصيده و مثنوي و رباعي و مخمّس و جُز اينها صدها هزار بيت ساخته‌اند؟ مگر قرآن کريم مکرّر مخالفانش را به آوردن سوره‌اي مانند آن دعوت نکرده، پس چرا اين عُلما و فضلا! زبانشان بسته است و قدرت تقليد