رنه این عیب من از چشم شما می‌بینم

هر که خود را ز محبان خدا می‌بیند
		ز غرور است ورا از سُفَها(1)  می‌بینم

ای گدایان درِ پیر که دور از خردید
		من باشعار شما کفر و خطا می‌بینم
--------------------------------------------------------
1) سفهاء = جمع سفیه، بمعنی نادان.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:936.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:937.txt">حافظ شكن</a></body></html>مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
		که پیش چشم بیمارت بمیرم

نصاب حسن در حد کمال است
		زکاتم ده که مسکین و فقیرم

قدح پر کن که من از دولت عشق
		جوان بخت جهانم گر چه پیرم

قراری بسته‌ام با می فروشان
		که روز غم بجز ساغر نگیرم

مبادا جز حساب مطرب و می
		اگر حرفی کشد کلک دبیرم

در این غوغا که کس کس را نپرسد
		من از پیر مغان منت پذیرم

خوشا آن دم کز استغنای مستی
		فراغت باشد از شاه و وزیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم
		اگر چه مدعی بیند حقیرم(1)
---------------------------------------------------
1) در برخی از نسخه های دیوان حافظ بیت آخر اینگونه آمده است:
من آندم بر گرفتم دل ز حافظ
که ساقی گشت یار ناگزیرم مزن از عشق و مستی نوک تیرم
		که من از لاف تو صد نکته گیرم

اگر طعنی زنی بر حکم دینم
		جوابت گویم ای کلب کبیرم

نصاب کفر تو حد کمال است
		مکن تحقیر مسکین و قصیرم

رها کن این نوای شهوت انگیز
		بگو از عقل مسکین و قصیرم

قراری بسته‌ام با حق‌شناسان
		که ساغر را نگیرم گر بمیرم

یقین دارم که عشقت بی‌طمع نیست
		اگر چه نبود از شاه و وزیرم

طمع کرده ز پیر خود چه گوید
		من از پیر مغان منت پذیرم

تو حافظ گنج شعرت از چرند است
		من این گنج تو در آتش بگیرم

که گنج عشق پیر و گنج عرفان
		بیک غازی من از صوفی نگیرم

بود دیوان او تصنیف صوفی
		بگو ای برقعی کردی خبیرم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:939.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:940.txt">حافظ شكن</a></body></html>جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
		یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم(1) 

ساقی بیا که از مدد بخت کار ساز
		کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

جامی بده که باز به شادی روی شاه
		پیرانه سر هوای جوانیست در برم

راهم مزن بوصف زلال خضر که من
		از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

شاها من ار بعرش رسانم سریر فضل
		مملوک این جنابم و مسکین این درم

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
		کی ترک آبخور کند طبع خو گرم

گر بر کنم دل از تو و بر دارم از تو مهر
		آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

عهد الست من همه با عشق شاه بود
		وز شاهراه عمر بدین عهد بگذرم

منصور بن مظفر غازی است حرز من
		از این خجسته نام بر اعدا مظفرم

شعرم بیمن مدح تو صد ملک دلگشاد
		گوئی که تیغ تُست زبان سخن ورم

شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
		طاووس عرش می‌شنود صَیت(2)  شهپرم

نامم ز کارخانة عشاق محو باد
		گر جز محبت تو بود شغل دگرم
-----------------------------------------------------------
1) در نسخة دیوان حافظ با تصحیح و مقدمة محمد بهشتی این شعر را در بخش قصاید حافظ تحت عنوان وله فی المدح (ص: 21) آورده است؛ یعنی در بخش غزلیات نیاورده است. البته گمان می رود که ایشان از نسخة محمود وصال پیروی کرده باشند که قطعا با نسخة که علامه برقعی رحمه الله در دست داشته اختلاف دارد.
2) صَیت = آوازه، صدا.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:95.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:96.txt">حافظ شكن</a></body></html>باور نبودم آنکه تو اینقدر ماهری
		حقاکه بهرة تو بود فن شاعری

شاعر اگر که شاعریش فن خویش کرد
		منما ازو توقع صدق و برادری

نی دین در او بود نه طریق و نه مذهبی
		بیگانه از خدا است چه جا تا بدیگری

طعن و ثنا و مدح و هجایش(1)  بهیچ دان
		حرفی که از عقیده نباشد چه مثمری

مدحش چو باد پشه شمر ذم او چو نیش
		از باد و نیش پشه چه خیریست یا شری

مدحش بجز طمع نبود ذمش از غرض
		مدح از برای زر بد و ذم منع از زری

لاف و گزاف مدح بقدر عطا بود
		هر قدر بهتر است عطا مدح بهتری

مدحش نگر برای شهان حد لاف بین
		بر خوان ازین قصیده همه فن شاعری

حافظ زلال خضر بجوید ز دست شاه
		وز جام شاه جرعه کشد حوض کوثری

قدرش نموده پست که گر پا نهد بعرش
		مملوک شاه باشد و مسکین آن دری

کی جرعه نوش شاه بدی تو هزار سال
		زین لاف پر تملق خود شرم ناوری

در حیرتی که مهرش اگر بر کنی ز دل
		آن مهر بر که افکنی آن دل کجا بری

لاف دگر ز عهد الستش خبر دهد
		دانستی از کجا ز چه سوره بدو بری

دانسته باش از این لاف‌های خود
		وا سوئتا برای تو از روز داوری

منصور بن مظفر غازیست حرز تو
		پس با خدا چه کار که بابن مظفری

صد ملک دل کشاد تو را مدح او بشعر
		حقا که خوش بلاف و تملق سخنوری

نامت ز کارخانة حق محو شد از آن که
		جز عشق شه تو را نبود شغل دیگری

داده جواب میم بیا شیخنا الجواد
		ای برقعی سزا است باو فن رهبری
---------------------------------------------------------
1) هجا = هجو کردن؛ اینکه شاعری شخصی و یا قبیله ای را با القاب زشت و سخن ناشایست مورد خطاب قرار دهد و به اصطلاح به آنها فحش بگوید.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:942.xml">292</a><a class="folder" href="w:html:945.xml">293</a><a class="folder" href="w:html:948.xml">294</a><a class="folder" href="w:html:951.xml">295</a><a class="folder" href="w:html:954.xml">296</a><a class="folder" href="w:html:958.xml">297</a><a class="folder" href="w:html:961.xml">298</a><a class="folder" href="w:html:964.xml">299</a><a class="folder" href="w:html:967.xml">300</a><a class="folder" href="w:html:970.xml">301</a><a class="folder" href="w:html:973.xml">302</a><a class="folder" href="w:html:976.xml">303</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:943.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:944.txt">حافظ شكن</a></body></html>با دل شدگان جور و جفا تا بکی آخر
		آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن

مشنو سخن دشمن بد گوی خدا را
		با حافظ مسکین خود ای دوست وفا کنای خالق با قدرت ما یاری ما کن
		چاره بفساد و ضرر این شعرا کن

از بس که از آن عشوه و آن ناز بگفتند
		شد ملت ما اهل هوا دفع هوا کن

همواره ز عشق و مرض عشق ببافند
		ای صاحب اندیشه تو با عقل دوا کن

ترویج همه از نی و از نغمه و چنگ است
		دفعش بیکی نعرة حق یا بندا کن

شعر و دف و تصنیف بود سدّ ره حق
		بر گو بخردمند رهی باز بما کن

با ملت اسلام جفا تا بکی آخر
		ای اهل خرد دفع جفای سُفها کن

حجم تن ما جمله نمایان بر کوعی
		شد از کُت و شلوار خدایا تو قبا کن

با برقعی خون جگر از لطف نظر کن
		از شر اجانب تو رها ملت ما کن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:946.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:947.txt">حافظ شكن</a></body></html>منم که شهرة شهرم بعشق ورزیدن
		منم که دیده نیالوده‌ام ببد دیدن

بمی پرستی ازان نقش خود بر آب زدم
		که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس
		که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
		که در طریقت ما کافریست رنجیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
		که دست زهد فروشان خطا است بوسیدنمباش شهرة شهری بلاف ورزیدن
		هماره چشم تو آلوده شد ببد دیدن

بدست آنچه در آن هست شر و مفسدة
		مصالحی است بهر خوب و حق پسندیدن

بدیدة تو بود بد همیشه زهد و صلاح
		که خوب نزد تو مستی و عشق و رقصیدن

نشان مستی و رندی بود به بی‌باکی
		ز حق رمیدن و در هر قبیح خوش دیدن

