>
<html><body><a class="text" href="w:text:701.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:702.txt">حافظ شكن</a></body></html>درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
		زهر هجری کشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار
		دلبری برگزیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
		لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی‌تو در کلبة گدائی خویش
		رنج‌هائی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق
		بمقامی رسیده‌ام که مپرسزهر عشقی کشیده‌ام که مپرس
		بفسادش رسیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان بچارة عشق
		سه دوائی گزیده‌ام که مپرس

سه دوا عقل و هوش و استقلال
		اثری زین سه دیده‌ام که مپرس

سوی من حمله‌ها شود که مگوی
		رنج‌هائی کشیده‌ام که مپرس

من ازین عاشقان هذیان گو
		سخنانی شنیده‌ام که مپرس

کن رها عشق و کار و صنعت گیر
		رهبری من گزیده‌ام که مپرس

برقعی من ز دین و صنعت و کار
		لذتی بس چشیده‌ام که مپرس<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:704.xml">217</a><a class="folder" href="w:html:707.xml">218</a><a class="folder" href="w:html:710.xml">219</a><a class="folder" href="w:html:713.xml">220</a><a class="folder" href="w:html:716.xml">221</a><a class="folder" href="w:html:719.xml">222</a><a class="folder" href="w:html:722.xml">223</a><a class="folder" href="w:html:725.xml">224</a><a class="folder" href="w:html:728.xml">225</a><a class="folder" href="w:html:731.xml">226</a><a class="folder" href="w:html:734.xml">227</a><a class="folder" href="w:html:737.xml">228</a><a class="folder" href="w:html:740.xml">229</a><a class="folder" href="w:html:743.xml">230</a><a class="folder" href="w:html:747.xml">231</a><a class="folder" href="w:html:750.xml">232</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:705.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:706.txt">حافظ شكن</a></body></html>شراب ‌تلخ می‌خواهم‌ که‌ مردافکن بود زورش
		که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد و آسایش
		مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

نظر کردن بدرویشان منافی با بزرگی نیست
		سلیمان با چنان حشمت نظر ها بود با مورششرابِ ‌تلخ ‌می‌خواهد که مردافکن بود زورش
		چو این ملت بیاشامد رود فکر سلحشورش

دهد تن را باستعمار و زائل گردد آن هوشش
		بتسلیم اجانب مفتخر با آن شر و شورش

بساط عیش دون پرور بود جام شراب ‌و می
		که استعمار می‌خواهد شود ملت کر و کورش

شراب ‌تلخ ‌می‌خواهد که ‌تأویل ‌مریدان ‌را کند باطل
		بدانندی می عرفان نباشد تلخی و شورش

ندیدم در جهان نادان‌تر از این عارف و صوفی
		بشرط‌آنکه ‌ننمائی بکج ‌طبعان اولاد جم‌ و کورش

اگر خواهی ببینی حلقة کودن سفیهانی بدور هم
		ببین پیر مزور را که درویشان همه مورش

مگو ای برقعی دیگر از این ابزار استعمار
		که هرکس لایبالی شد دهندی ‌منصب و زورش(1)
-----------------------------------------------------------------------
1) علامه برقعی رحمه الله در چندین جا از کتاب گرانبهای حافظ شکن به ارتباط عمیق کسانی که بنام تصوف و فرقه های آن فعالیت دارند با استعمار اشاره می کند، و در شرایط کنونی نیز با یک نگاه به بزرگان خانقاه و کسانی که بنام فرقه های تصوف در کشورهای اسلامی کار می کنند متوجه می شویم که حقیقت از چه قرار است؟!<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:708.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:709.txt">حافظ شكن</a></body></html>کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
		معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم
		بود کز نقش ایامم بدست افتد نگای خوش

بغفلت عمر شد حافظ بیا با ما بمیخانه
		که شنگولان سر مستت بیاموزند کاری خوششباب و فهم و دین حق و درس فقه و کاری خوش
		انیس ‌و مونسی ‌از هر کتاب ‌و چون ‌خدا پروردگاری‌ خوش

هرانکس داشت این دولت بگو قدرش ‌بدان ‌جانا
		گوارا بادت این نعمت که داری روزگاری خوش

بشب فکر مطالب را غنیمت ‌دان و جان را قوتی میده
		چراغی‌ گر نشد مهتاب تابانی وگرنه شام تاری خوش

برو با ناله و زاری ‌تضرع کن تو بر درگاه یزدانی
		ببین بالا کواکب را و انجم را ز قدرت بی‌شماری ‌خوش

مرو دنبال ‌خودخواهی ‌ز گمراهی ‌مخوان‌ دیوان ‌هر شاعر
		که‌ ذکر و وردشان‌ دام ‌است ‌و یاری ‌خوش‌ خماری‌ خوش

عروس طبع را از آز و حرص خود کند زیور
		بود کز مردم کودن بدام افتد نگاری خوش

بگو ای برقعی یک دم طرفداران شاعر را
		بیاموزند علم و دین و بر گیرند کاری خوشگفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
		گفت در دنبال دل ره‌ گم‌کند مسکین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
		گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ایکه در زنجیر زلفت جای چندین آشنا است
		خوش‌فتاد آن خال ‌مشکین ‌بر رخ رنگین ‌غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
		دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:711.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:712.txt">حافظ شكن</a></body></html>دلم رمیده شد و غافلم من درویش
		که آن شکاری سر گشته را چه آید پیش

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
		که دل بدست کمان ابروئیست کافر کیش

بکوی میکده گریان و سر فکنده روم
		چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش

بآن کمر نرسد دست هر گدا حافظ
		خزانة بکف آور ز گنج قارون بیشدلت رمیده و هم غافلی تو ای درویش
		ولی مرید نکرد اعتراف تو اندیش

چو بید بر سر ایمان ملرز ای حافظ
		نماند بهر تو ایمان که چون شدی درویش

عجب معرفی از پیر خود تو خود کردی
		که نیست پیر تصوف بغیر کافر کیش

من از مرید تو پرسم که چیست معنایش
		که دل بدست کمان ابروئی است کافر کیش

اگر خدا است مرادش خدا ندارد کیش
		و گر که پیر مراد است گو مکن تشویش

عجب کنم ز مریدان کودن شعرا
		مگر ندیده‌اند کتابی بنام التفتیش(1)

اصول دین و عقائد نداردی تقلید(2)
		بمسلکی چو روی راه را بین از پیش

بآن کمر چو زنی دست و سیم و زر دهیش
		ترس حافظ و گو دین ندارد این دل ریش

مرو بمیکده شرمی ز خالق ای شاعر
		اگر چه شرم تو را ناید از مفاسد خویش
------------------------------------------------------------------------
1) علامه برقعی رحمه الله اشاره به کتاب کم نظیر «التفتیش فی بطلان مسلک الصوفی والدرویش» دارد که تألیف خود ایشان است، ایشان در «سوانح حیات» ضمن تألیفات خویش از این کتاب (تألیف شماره: 60) نام برده اند.
2) به کتاب «اصول دین از نظر قرآن» تألیف علامه برقعی مراجعه شود.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:714.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:715.txt">حافظ شكن</a></body></html>چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش
		بهر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجا است هم نفسی تا که شرح غصه دهم
		که دل چه می‌کند از روزگار هجرانش

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست
		ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید
		تبارک الله از این ره که نیست پایانش

بدین شکستة بیت الحزن که می‌آرد
		نشان یوسف دل از چه زنخدانشچو در شکست ز ما شعرهای دیوانش
		دگر بیاری حق بر نگشت عنوانش

کجا است هم نفسی تا دهد مرا کمکی
		دهد جواب باین کفرهای دیوانش

زمان دانش و صنعت بود رها کن عشق
		بس است نفس و هوا را که نیست پایانش

بسی ز مستی عشق و فنون آن گفتی
		مجو دگر ز صبا بوی بت پرستانش

روان زنده براه خدا نمی‌سوزد
		که نیست یار تو چون کعبه و بیابانش

اگر تو را ز وفا و صفا بود خبری
		مگیر 