) نافة چین = نوع عطر و خوشبوئی (نافة ختن).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:626.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:627.txt">حافظ شكن</a></body></html>مرا مَی دگر باره از دست برد
		بمن باز آورده می دستبُرد

هزار آفرین بر می سرخ باد
		که از روی ما رنگ زردی ببرد

بنازیم دستی که انگور چید
		مریزاد پائی که بر هم فشرد

برو ز اهدا خورده بر ما مگیر
		که کار خدائی نه کاریست خورد

مرا از ازل عشق شد سرنوشت
		قضای نوشته نشاید ستُرد

مکش رنج بیهوده خورسند باش
		قناعت کن درینست اطلس چو بُرد

شود مست وحدت ز جام الَست
		هر آن کو چو حافظ می صاف خوردتو را می دگر باره از دست برد
		که بر عقل و دینت زده دستبُرد

هزار آفرین باد بر زاهدی
		که می‌خوار را تحت جلاد برد

دو صد لعن بر آنکه انگور چید
		شود شَل هر آن پا که بر هم فشرد

برو شاعرا طعن زاهد مزن
		که حق حکم تعزیر دستش سپرد

تو از ضرب چوبش شوی تر دماغ
		جهنم رَوی گر که گویند مرد

بحکم الهی چو چوبت زنند
		سیه روی گردی و بد حال و خُرد

تو خود از هوس عشق را خواستی
		نه کار خدا بلکه از نفس لُرد(1) 

مده کار بد را تو نسبت بحق
		که جبر است و خود می‌توانی نخورد

قضا و ازل نیست علت بفعل
		قضا و قدر را توانی سترد

مزن دم ز حکمت میاور تو جبر
		که جبر تو بدتر شد از کفر کرد

مکش رنج و گمراه منما تو خلق
		که دیوان تو دین حق را نبرد

بگو برقعی جبر و جام تو را
		دگر مست وحدت ز کفرت شمرد
-----------------------------------------------------
1) لرد = سرکش، طاغی.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:629.xml">193</a><a class="folder" href="w:html:632.xml">194</a><a class="folder" href="w:html:635.xml">195</a><a class="folder" href="w:html:638.xml">196</a><a class="folder" href="w:html:641.xml">197</a><a class="folder" href="w:html:644.xml">198</a><a class="folder" href="w:html:647.xml">199</a><a class="folder" href="w:html:650.xml">200</a><a class="folder" href="w:html:653.xml">201</a><a class="folder" href="w:html:656.xml">202</a><a class="folder" href="w:html:659.xml">203</a><a class="folder" href="w:html:662.xml">204</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:630.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:631.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:64.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:65.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای صبا نکهتی از کوی فلانی بمن آر
		زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر

قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد
		یعنی از خاک در دوست نشانی بمن آر

در کمین گاه نظر با دل خویشم جنگ است
		ز ابرو و غمزة او تیر و کمانی بمن آر

در غریبی و فراق و غمِ دل پیر شدم
		ساغر می ز کف تازه جوانی بمن آر

منکران را هم ازین می دو سه ساغر بچشان
		دگر ایشان نستانند روانی بمن آر

ساقیا عشرت امروز بفردا مفکن
		یا ز دیوان قضا خط امانی بمن آر

دلم از پرده بشد دوش چو حافظ می‌گفت
		ای صبا نکهتی از کوی فلانی بمن آریا رب از عالم ابرار نشانی بمن آر
		یعنی از همت و کردار نشانی بمن آر

قلب بی‌حاصل ما را بنما زنده ز علم
		یعنی از گفت رسولان سخنانی بمن آر

در کمین گاه دلم نفس و هوی چیره شده
		آبرو می‌رود از عقل کمانی بمن آر

از غم ظلم و ستم کفر و خرافات جهان
		پیر و افسرده شدم تازه جوانی بمن آر

منکران را همه بر ساحل ایمان برسان
		گر پذیرند هدایت تو روانی بمن آر

عاقلا عشرتی امروز ندارد دنیا
		خبر از صنعت و کاری که توانی بمن آر

حافظا دین مده از دست مخر نکهت یار
		برقعی از غضب حق تو امانی بمن آر<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:633.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:634.txt">حافظ شكن</a></body></html>یوسف گم گشته باز آید بکنعان غم مخور
		کلبة احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن
		وین سر شوریده باز آید بسامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
		چترِ گل ‌در سر کشی ‌ای‌ مرغ‌ خوش‌خوان ‌غم‌ مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
		دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای ز اسرار غیب
		باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخورشاعرا گر شاه تو رفته است کرمان غم مخور
		باز آید سیم و زر آرد فراوان غم مخور

گر بمانی زنده بینی ناز او را روی تخت
		شعر مدح خویش را حاضر بگردان غم مخور

شاعرا یوسف بود صدیق بر فاسق مگو
		یوسف گم گشته باز آید بکنعان غم مخور

ملتت همواره ماند زیر زنجیر ستم
 		تا بود اشعار دیوانت بایران غم مخور

گر بودی یکرذل رقاصی غزل خوان شهان
		پس شدی تو از مفاخر بهر کوران غم مخور

دورگردون گر که باشد رذل پرور باک ‌نیست
		عاقبت دین و خرد آید بجولان غم مخور

می‌شود دیوان حافظ محو از حافظ شکن
		باز آید فکر روشن رو بمیدان غم مخور

حافظا بازی نباشد خلقت عالم مگو
		باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

نیست نومیدی بقلب بنده از تقدیر حق
		کی بود بازیچه اندر خلق یزدان غم مخور

گر مریدان تو اهل باطل و با قدرتند
		امتحان اهل حق باشد ز عدوان غم مخور

درجهان گنجی ز ایمان نیست به رنجی ببر
		سرزنش‌ها گر کنند از اهل ایمان غم مخور

حال ما در دورة کفار و استعماریان
		جمله می‌داند خدای حیّ سبحان غم مخور

گر خطرناکست پیمان یهود و غربیان
		تا که باشد همت و فهم جوانان غم مخور

از نبود فکر و استقلال غمناکم بسی
		لیک از کم بودی رزق لئیمان غم مخور

برقعی در کسب قدرت کوش و بیداری ما
		گر شوی هشیار از دستور قرآن غم مخور<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:636.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:637.txt">حافظ شكن</a></body></html>شب وصل است و طی شد نامة هجر
		سلامٌ فیه حتّی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش
		که در این ره نباشد کار بی‌اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه
		ولو آذیتنی بالهجر و الحجر(1) 

برای ای صبح روشن دل خدا را
		که بس تاریک می‌بینم شب هجر

وفا خواهی جفا کش باش حافظ
		فإنّ الربحَ والخسرانَ فی التجر(2) 
-------------------------------------------------------------
1) و اگرچه مرا با هجران (ترک نمودن) و زدن با سنگ اذیت نمائی.
2) در تجارت سود و زیان می باشد.ز وصلت چیست قصد و چیست آن هجر
		که وصل ذات حق کفر است و با زجر

بلی گر وصل رحمت باشدت قصد
		سلام فیه حتی مطلع الفجر(1) 

ولیکن رحمت حق دائمستی
		غلط باشد که طی شد نامة هجر

و گر وصل بیارت باشدت قصد
		عذابٌ فیه حَتی مَطلع الفجر

دلا زین عاشقی قطع نظر کن
		که عشق از فتنه باشد مانع اجر

گر از رندی عشقت رو نتابی
		نصیبت فتنه و تاریکی دجر(2) 

برو دنبال عقل و دین که این دو
		ز هر زشت و غلط باشد تو را حجر(3) 

بود دلدار حق نه روی دلبر
		فغان از بیسوادی آه ازین ضجر

وفا ای برقعی ترک جفا شد
		أیا شاعر فلا خُسران فی التجر
-------------------------------------------------------------
1) در آن (شب یا هنگام) تا صبح سلامتی و آرامش می باشد.
2) دجر = دیجور، ظلمت.
3) حجر = منع.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:639.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:640.txt">حافظ شكن</a></body></html>دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
		گلبانگ زد که چشم بد از روی گل بدور

زاهد اگر بحور و قصور است امیدوار
		ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خور ببانگ چنگ و مخور غصه ورکسی
		گوید تو را که باده مخور گو هو الغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
		در هجر وصل باشد و در ظل