ن که رساند این دعا را
		که بشکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

چه قیامت است جانا که بعاشقان نمودی
		رخ همچو ماه تابان قدر سرو دلربا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
		بپیام آشنائی بنوازد آشنا را

بخدا که جرعة ده تو بحافظ سحرخیز
		که دعای صبحگاهی اثری کند شما راسعی صوفی همه آنست که دام اندازد
		فاسقان را همه در کفر مدام اندازد

زیر عرفان بنهد دام ز کفر و عصیان
		ای بسا اهل خرد را که بدام اندازد

ای خوشا مرد نکوکار که صوفی بکشد
		سر و دستار ریا باده و جام اندازد

عارف خام که اصرار می و جام کند
		سعی‌ها کرد که مردم بحرام اندازد

طعنه بر زهد مزن بهر می و جام که می
		دل چون آئینه در زنگ ظلام اندازد

می حرام است بشب حافظ آن کرده حلال
		بدلیلی که افق پردة شام اندازد

من ندانم که مریدان بِچه تأویل کنند
		ز چه در شام ز می حکم حرام اندازد

شاعرا سر ز خجالت تو بیفکن بر زیر
		برقعی برقع کفر تو تمام اندازد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:522.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:523.txt">حافظ شكن</a></body></html>بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
		کز آتش درونم دود از کفن بر آید

بنمای رخ که خلق واله شوند و حیران
		بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
		هر جا که نام حافظ در انجمن بر آیددست از سرت ندارم تا این مِحَن سر آید
		یا خود رسی به پیرت جانت ز تن بر آید

بگشای قبر حافظ بنگر بمدفن او
		تا لافرا به بینی کذب سخن بر آید

دودی هم ار بر آید از آتش درون نیست
		از آتش جهنم دود از کفن بر آید

منمای کفر صوفی مگشای دام عرفان
		دیگر که آه و فریاد از مرد و زن بر آید

تا کی تو دین فروشی از حسرت لب پیر
		تا کی ز عشق دیوت جان از بدن بر آید

دریاب کار و صنعت بگذار عشق و حسرت
		تا ذکر غیرت تو در انجمن بر آید

ای برقعی ز مستی بگذر ز عاقلان باش
		تا شعر عقل و دینت در هر دهن بر آید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:525.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:526.txt">حافظ شكن</a></body></html>کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود
		بنفشه در قدم او نهاد سر بسجود

ببوس جام صبوحی بنالة دف و چنگ
		ببوس غبغب ساقی بنغمة نی و عود

بدور گل منشین بی شراب و شاهد چنگ
		که همچو دور بقا هفتة بود معدود

ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
		شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

بباغ تازه کن آئین دین زردشتی
		کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی بیاد آصف عهد
		وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ بیمن تربیتش
		هر آنچه می‌طلبد جمله باشدش موجودکنون که گشته بنی آدم افضل موجود
		فرشته در قدم جد اوست سر بسجود

سزا است ذکر تو از خالقت بحمد و ثنا
		کنی تو ترک صبوحی و نغمه نی و عود

بدور عمر مگو از شراب و شاهد و چنگ
		بدانکه دار فنا هفته‌ای بود معدود

شب از بروج و کواکب نگر بقدرت حق
		بروز بین گل و سنبل ز خالق معبود

مگو ز شاهد فاسق منوش باده و می
		بگیر عبرتی از قصه‌های عاد و ثمود

جفنگ تا بکی ای شاعر ز می مخمور
		حدیث عاد و ثمود است از خدای ودود

رها کسی نکند گفته‌های قرآن را
		مگر چو شاعر کافر شود سگ مردود

تو را چه نفع ز آئیین دین زردتشتی
		که تازه‌اش کنی چیست قصدت ای نمرود

وزیر گاه کنی آصف و گهی عیسی
		که تا وزیر بگوید عجب ‌ترانه و سرود

بدین لغز که سرائی چه سود جز تکفیر
		ز هر طرف چه وزیر و چه مؤمن مسعود

همیشه تکیه کن ای برقعی بلطف خدا
		نه یمن تربیت هر عماد نا محمود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:528.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:529.txt">حافظ شكن</a></body></html>خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
		گر ماه مهر پرور من در قبا رود

حافظ بکوی میکده دائم بصدق دل
		چون صوفیان بصفه دارالصفا روددل خون شود ز دیده و بر روی ما رود
		بر این دل غمیده ندانی چها رود

اندر درون سینه هوی و هوس بود
		خیری اگر بقصد دل آید هوا رود

بر خاک پاک گر بگذاریم روی خویش
		در حق ما ز خالق رحمت عطا رود

سیل است و برف عمر بهر کس گذر کند
		بنیاد او بلغزد و از او قوا رود

ای دل بنال دیده تو جاری کن اشک و آه
		تا بنگری که ملت غافل کجا رود

خورشید ذره پرور آمده از لطف کردگار
		از علم و دین توان بتو این ارتقا رود

ای برقعی چون حافظ مسکین مباش کو
		چون صوفیان مست بهر جا خطا رودز تو حافظا رساندم بنَدیم و شه دعا را
		که بشکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

گوید او که شاهی من نه خدای داده باشد
		نتوانمی تشکر به نداده آن خدا را

باضافه شاه گوید بگدای کوی ما گو
		بشود گدای حق و طلبد ز حق عطا را

تو چگونه عارف استی که نظر بشاه داری
		تو اگر حلال جوئی مطلب ز کس سخا را

چه حکایت است جانا که تو عاشق شهانی
		سزدانکه دل ببازی تو ز عشق یک گدارا

سحر و دعا و ذکرت همه زاری و تضرع
		بقصیده بهر شاه است و ترحم ای نگارا

حافظ از ملازمین و ندمای شاه باشد
		همه شب بمجلس می‌شده یار دلربا را

بخدا که جرعة می بشب و سحر پیاپی
		ببهار و بهمن و دی بگرفته می شما را

برقعی گدای شاهان نبود ز اهل عرفان
		نظری نما بدیوان و شناس بینوا را<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:531.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:532.txt">حافظ شكن</a></body></html>راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
		شعری بزن که با آن رطل گران توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
		جام می مغانه هم با مغان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعة مراد است
		چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

حافظ بحق قرآن کز شید و زرق باز آ
		باشد که گوی دولت در این جهان توان زدراهی مرو که ننگ عرفان بر آن توان زد
		شعری مخوان که هنگ عصیان بر آن توان زد

بر آستان زشت پیر مغان منه سر
		تا بانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

از شرم بر زبانت ناید اگر رکیکی
		شاید که بند ایمان بر آن زبان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار حق پرستی
		جامی ز حمق و مستی هم با مغان توان زد

درویش را نباشد جز احمقی و تسخیر
		یا شارب درازی کاتش در آن توان زد

مستان که دین و ملت از یک هوس ببازند
		عشق است منشاء آن این دو بآن توان زد

شد رهزن دیانت این عشق و مستی تو
		با عشق و جام باده صد کاروان توان زد

عشق و جوانی و جهل شد منشاء هلاکت
		چون جمع شد رذائل اصلش چسان توان زد

شاعر بحق پیران این شید و زرق کم کن
		شاید که گوی دولت در آن زمان توان زد

ای برقعی ز دانش هشیار باش و بیدار
		چون جمع شد فضائل گوی بیان توان زد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:534.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:535.txt">حافظ شكن</a></body></html>دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد
		بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد

بکوی می فروشانش بجامی بر نمی‌گیرند
		زهی سجادة تقوی که یک ساغر نمی‌ارزدجهان پر غم و غصه تو را همسر نمی‌ارزد
		مشو تسلیم این ابتر تو را دلبر نمی‌ارزد

بکوی حق برو بنگر که صوفی و می و پیرش
		بیکجو بلکه یکموی دم استر نمی‌ارزد

زهی سجادة تقوی که قرآن می‌کند مدحش
		خدا باشد خریدارش بجز کوثر نمی‌ارزد

مکن ‌عُجب و مزن طعنش ‌مگو ای شاعر کافر
		که نزد میفروشانش بیک ساغر نمی‌ارزد

چه باک ‌ار گوهر ایمان نخواهد