 هر که قافیه سازد سخنوری داند

نه هر کسی که ز عرفان و یا ز فلسفه بافت
		هدایتی ز خود آورد و رهبری داند

عنایتی ز خدا لازم از هدایت وحی
		و گرنه اهل هوا راه دلبری داند

هر آنکه سیم و زر خود بشاعران بخشد
		کلاه داری و آئین قُلدری داند

هزار نکتة باریکتر تو پنداری
		و گرنه هر که شقی شد قلندری داند

تو ترک بندگی این خسان نما یک دم
		که خالق تو خدا بنده پروری داند

غلام نکبت رندان مباش و دون همت
		که رند لات کجا کیمیاگری داند

وفا و عهد نباید ز شاعران آموخت
		که لات و پست کجا جز ستمگری داند

بحرص و آز و طمع غرق گشتی ای شاعر
		رسد بیاریت آن کو شناوری داند

بقد و چهرة خوبان نباخت شاعر دل
		مگر بشاه که او ذره پروری داند

بباختی دل و دین را بزر ندانستی
		که قدر گوهر دین را نه هر سری داند

بعجب خویش اگر دید شعر خود دلکش
		عجب مدار که او عُجب و برتری داند

تو برقعی بکن از عجب و برتری دوری
		فروتنی بکند هر که رهبری داند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:444.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:445.txt">حافظ شكن</a></body></html>نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
		بَختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

کو حریفی خوش ‌و سرمست که پیش ‌کرمش
		عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

علم و فضلی که بچل سال بدست آوردم
		ترسم آن نرگس مستانه بیکجا ببرد

راه عشق ارچه کمینگاه کماندارانست
		هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزة مستانة یار
		خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببردنیست در شهر کسی مدح و ثنا را ببرد
		بخرد هر چه بدیوان و از اینجا ببرد

ترسم این شعر و غزل ریشة ما را بکند
		گر خدا رحم کند بخشد و ما را ببرد

کو رفیقی متدین که بعلم و عملش
		بمن زار شود یار و هوا را ببرد

در خیال و هوس و قید هوا پابندم
		کو پیمبر صفتی کاین همه غوغا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
		آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

بجوانی تو مشو غره و ایمن ز اجل
		اگر امروز نبردت بفردا ببرد

علم و فضلی که ببازی توبیک ‌نرگس مست
		علم نبود همه وهم است و تمنا ببرد

صوفی از لاف مباف و ز کرات تو مناز
		سامری را نرسد تا ید و بیضا ببرد

جام می بشکن و از باده مکن مدح و ثنا
		ترسم این سیل هوا یکسره از جا ببرد

دین خود را بخر و محکم و مستحکم کن
		ترسم ابلیس کند غارت و اعدا ببرد

شاعرا دم مزن از غمزة مستانة یار
		ترسم این گفتة تو عقل بیغما ببرد

برقعی! شاعر با خنده نماید اغوا
		بشکن او را که متاع همه یکجا ببرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:447.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:448.txt">حافظ شكن</a></body></html>در ازل هر کو بفیض دولت ارزانی بود
		تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

من‌ همان ساعت‌ که از می‌ خواستم ‌شد توبه‌ کار
		گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم ‌کافکنم‌ سجاده‌ چون‌ سوسن ‌بدوش
		همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی ‌چراغ جام در خلوت نمی آرم نشست
		زانکه کنج اهل دل باید که نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
		رند را آب غنب یاقوت رمانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
		جام می نگرفتن از جانان گران جانی بود

دی عزیزی‌ گفت‌ حافظ ‌می‌خورد پنهان‌ شراب
		ای عزیز من گناه آن به که پنهانی بوددر ازل کسرا بفیض دولت ارزانی نبود
		فیض دولت جز برنج و سعی انسانی نبود

هرچه گفتم توبه کن از می نجاست را مخور
		گفت آن شیطان مرا عقل و پشیمانی نبود

خود گرفتم سجده کردی شاعرا چون‌ مؤمنان
		بی‌نتیجه چون تو را فکر مسلمانی نبود

جام می باشد چراغ محفل عرفانیان
		زانکه ایشان را اگر دل بود نورانی نبود

می‌ بود آب عنب اقرار حافظ را نگر
		پس مخور گول ای برادر باده عرفانی نبود

بی‌سر و سامان شده این ملت و کشور ز شعر
		کاش اینجا عقل و کاری بود دیوانی نبود

خوش بود عزلت ولی با علم و دین باشد اگر
		گر در آنجا وهمِ پیر و فکر شیطانی نبود

نیکنامی خواهی ای دل اهل تقوی را گزین
		مرد با تقوی بدوران اهل نادانی نبود

مجلس انسی اگر پیدا شود ز اهل خدا
		شعر و مستی کن رها گر ذکر رحمانی نبود

با مرید حافظ می‌خوار گو بیدار شو
		ای عزیز آن می اگر حق بود پنهانی نبود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:450.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:451.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:46.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:47.txt">حافظ شکن</a></body></html>زاهد خلوت ‌نشین دوش بمیخانه شد
		از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب
		باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچة می‌گذشت راهزن دین و دل
		در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

گریة شام و سحر شکر که ضایع نگشت
		قطرة باران ما گوهر یکدانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشا است
		دل سوی دلدار رفت جان بر جانانه شدرند ریا کار بود دوش بمیخانه شد
		زاهد خلوت‌نشین کَی سر پیمانه شد

شاهد صوفی بود پیر و بیند بخواب
		سر که سپارد به پیر عاشق و دیوانه شد

دین و دلی گر بدی مبغچه کی می ‌ربود
		شاعر مست و هوی از همه بیگانه شد

تابش انوار عقل وسوسه را می‌برد
		بهرة علم و خرد قسمت فرزانه شد

مجلس دانش بر خود سری و گمرهی
		حلقة دین صوفیان مجلس افسانه شد

صوفی اگر جام مَی می‌شکند از ریا است
		ورنه حلالی مَی مذهب رندانه شد

گو بمریدان شعر گریة حافظ نگر
		ذکر و سحر خیزیش جمله ز ماهانه شد

گریة شام و سحر بهر چه ضایع نگشت
		اجر یکی قطره‌اش سیم و زر و دانه شد

جایگه و فخر او کجا است دربار شاه
		این غزلیات او آفت هر خانه شد

برقعی گوشه‌گیر گشته عجب نکته گیر
		نظم و نفرینش چو تیر آفت میخانه شد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:453.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:454.txt">حافظ شكن</a></body></html>یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد
		دوستی کَی آخر آمد دوستداران را چه شد

زهره‌ سازی‌ خوش ‌نمی‌سازد مگر عودش ‌بسوخت
		کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
		از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شدشاعران را زر نمی‌بخشند یاران را چه شد
		مشت شاعر خالی است مال داران را چه شد

آب حیوان تیره گون از شعر لاف شاعران
		نام غیرت ننگ آمد نامداران را چه شد

صد هزاران‌ حق‌ شکست ‌و هر حرامی‌ شد حلال
		یادگار اهل قرآن در کجا و شهسواران را چه شد

صوتی از اهل عدالت بر نیاید سال ‌ها است
		رونق بازار حق کو روزگاران را چه شد

حافظان از اهل قرآن داشت این شهر و دیار
		دور تقوی کَی سر آمد حق گزاران را چه شد

گوئیا توفیق و همت نیست دیگر بهر ما
		یک نفر بر پا نخیزد جان سپاران را چه شد

هر طرف ساز و نواز و رقص و بیعاری بپا
		کس ندارد شرم و غیرت شرمساران راچه شد

حافظا اشعار تو آموخت این بی‌مسلکی
		رفت ترس از خالق و امیدواران را چه شد

برقعی بین شعر زشت شاعر اهل هوا
		کس ندارد ذوق مستی می‌گساران را چه شد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:456.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:457.txt">حافظ شكن</a></body></html>گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
		پیش پائی بچراغ تو ببینم چه شود

صرف شد عمر گرا