ود بغیر وهمی کان را بخود ببستی

قصدت گر از ندیدن آن کت بخود نیازی
		پس من ندیدم از تو جز فضل و عقل دستی

جز فضل خویش بینی در دفترت ندیدم
		زین گفته‌ات عیان شد کز مستیت نرستی

هر قبلة که بینی جز قبلة خدائی
		او همچو کار پیران باشد ز جهل و پستی

ای برقعی پرهیز زین شاعران صوفی
		بر نام عشق و مستی تا کی دراز دستی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1050.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1051.txt">حافظ شكن</a></body></html>حافظ امید عاطفتش با کدام دوست
		دوست پریوشی است که او را فرشته خوست

گر از غرور دوست بحق آن حماقت است
		زیرا خدا نه وش بود و نی فرشته خوست

چندان گریست شاعرو اشکش چه جوی شد
		هرکس شنیدکذب ورا گفت این چه جوست

از جرئت است و حمق که یک بندة ضعیف
		گوید بخالقش که مرا گشته‌ای تو دوست

دارم عجب ز صوفی و پیرش که از گزاف
		پیرش ‌بچشم ‌صوفی ‌و چشمش ‌بشست ‌و شوست

حافظ نموده خویش پریشان ز زلف پیر
		نی صنعت و نه کار پریشانیش نکو است

ای برقعی ز کار، پریشانیت رود
		با قادری بساز که دلها بدست اوستکه برد بنزد شاهان ز من گدا پیامی
		که بکوی میفروشان دو هزار جم بجامی

شده‌ام خراب و بد نام و هنوز امیدوارم
		که به همت عزیزان برسم به نیکنامی

تو که کیمیا فروشی نظری بقلب ما کن
		که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

اگر این شراب خام و اگر آن فقیه پخته
		بهزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

زر هم می فکن ای شیخ بدانه‌های تسبیح
		که چو مرغ زیرک افتد نفتد بهیچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم بلطف و مفروش
		که چو بنده کمتر افتد بمبارکی غلامیکه برد ز ما فقیهان بر شاعران پیامی
		دو هزار یاوه گو را شرفی جم است و جامی

شدة خراب و بد نام و هنوز امیدواری
		که بهمت گدایان برسی بنیک نامی

تو که بی‌بضاعتی خود چه عجب که کیمیا را
		طلبی ز می فروشی که فکنده است دامی

توکه خوش نمودة دل بدو لفظ خام و پخته
		چه توقع از تو باشد که هنوز از عوامی

سگ درگه فقیهان بهزار هزار رتبه
		به ازان شراب پیر است چه پخته و چه خامی

تو چه مرغ زیرکی پا زدة بسبحة شیخ
		که بساختی ز تسبیح هزار دانه دامی

تو گدای شاه و پیری و غلام بهر شیطان
		نبود برای شیطان ز تو خوبتر غلامی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1053.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1054.txt">حافظ شكن</a></body></html>وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
		حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی دوران عمر در عوض خواهد
		جهد کن که از عشرت کام خویش بستانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
		عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند اینقدر که صوفی را
		جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

پند عاشقان بشنو وز در طرب باز آ
		کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
		با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

جمع کن باحسانی حافظ پریشان را
		ای شکنج گیسویت مجمع پریشانیوقت را تلف کردن بیخودی و مجانی
		به ز آنکه چون شاعر طی کنی نجـرانی

گرچه گوید این شاعر وقت را غنیمت دان
		فرصت است قصد او بهر عیش نفسانی

حافظا تو خود گوئی وقت را غنیمت دان
		پس چرا تو خود کردی صرف میل جوانی

کام بخشی دوران عمر در عوض گیرد
		پس مرو بخود کامی آنقدر که می‌دانی

گه می و مطرب جوئی گه ز عشق می‌گوئی
		تا بماندی از تو نغمه‌های شیطانی

زاهد پشیمان را خوف حق بود در سر
		شاعرا مزن طعنی کاورد پریشانی

آنکه شد پشیمان از ترک باده زاهد نیست
		زاهد حقیقی را کی بود پشیمانی

نیست بادة صوفی غیر رندی و مستی
		جنس خانگی یا نه نیست غیر دکانی

پند عاشقان گند است مشنوی چرندش را
		عاقلا مده از دست عقل و هوش انسانی

پیش زاهد از باطل دم مزن که محرم نیست
		رو بنزد رندان گو فسق و کفر پنهانی

از طبیب حق پنهان ورد فسق باید کرد
		با طبیب صوفی گو ورد لوطی و زانی

برقعی ز قرآن نیست عشق و رندی و مستی
		از هوای نفس است و وز نوای نادانی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1056.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1057.txt">حافظ شكن</a></body></html>عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
		ای پسر جام مَیَم ده که به پیری برسی

چه شکرها است درین شهر که قانع شده‌اند
		شاهبازان طریقت بمقام مگسی

دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
		گفت ای عاشق بیچاره تو یار چه کسی

لَمع البرقُ مِن الطور فآنَستُ به
		فلعلِّی لک آتِ بِشهاب قَبس(1) 

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
		حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

چند پوید بهوای تو بهر سو حافظ
		یَسَّر اللهُ طریقًا بِک یا مُلتَمسی(2) 
--------------------------------------------------------------
1) حافظ شیرازی در این بیت از آیة کریمه اقتباس نموده و در ضمن آنرا تقدیم و تأخیر نیز کرده است که معنی بیت چنین می باشد: از جانب طور درخشش برق آمد و من بدان انس گرفتم که شاید بتوانم برای تو کمی آتش بیاورم.
2) ای کسی که من جویندة او هستم خداوند راه رسیدن من بتو را آسان گرداند.عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
		شاعرا دم مزن از می چه قدر بد نفسی

نطق گویا دهدت گر مدد حضرت حق
		رشتة کفر بزن لیک مزن دم ز خسی

چه‌ هوس‌ها است در این ‌عشق که ‌قانع ‌شده‌اند
		لاف‌زنهای طریقت بمقام مگسی

هر که دنبال سر دیو بیفتد آخر
		وقت بیچارگیش دیو نپرسد چه کسی

لمَع الدیرُ مِن النار فآنستَ به
		کان رجمًا لک یرمی بشرارِ قبس(1) 

همچو جغدان بزن از شجرة زقوم صفیر
		صوفی افسوس که دوزخ شده بهرت قفسی

چند پوئی بهوایش تو بهر سو حافظ
		فلقد خَیَّبک اللهُ فلا تلتمس(2) 
--------------------------------------------------------------------
1) آتش در دیر (عبادتگاه راهب) شعله ور شد و تو آنرا دیدی و در واقع شرارة آتش بوده که تو را می زده است (اشاره به آیة کریمه که شهابهای آسمانی برای زدن شیاطین است که می خواهند از اسرار آسمانی مطلع شوند).
2) الله متعال ترا  زیانکار گردانید و نتوانی آنرا جستجو کنی و بدست آوری.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1059.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1060.txt">حافظ شكن</a><a class="text" href="w:text:1061.txt">ایضاً حافظ شکن</a></body></html>ساقی بیا که شد قدح لاله پر زمی
		طامات تا بچند و خرافات تا بکی

در ده بیاد حاتم طی جام یک منی
		تا نامة سیاه بخیلان کنیم طی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
		و امروز نیز دلبر مهروی و جام می

حافظ حدیث سحر فریب خوشت رسید
		تا حد مصر و چین و باطراف روم و ری(1)
---------------------------------------------------------------
1) در دیوان حافظ با تصحیح محمد بهشتی این بیت اینگونه آمده است:
تا حد چین و شام و باقصی روم و ری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:107.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:108.txt">حافظ شكن</a></body></html>شاعر سخن ز جام و می و باده تا بکی
		نی لاله چون تو مست بودی در هوای می

گر می‌خوری بیاد حاتمی از کافران طی
		همچون یزید می خور و یاد بنی اُمی(1) 

فردا شراب کوثر و حور از برای تست
		بر این هوا بخواب که بینی بخواب وی

قرآن نگر که نفی تمنا نموده است
		داری امید و عمر بباطل کنی تو طی

امروز را بمستی و فردا بهشت و حور
		پس دوزخ از برای که باشد عذاب کی

آری رسید سحر مقالت بهر طرف
		بینی جزای آن چ