 ده تا بفرستم بتو پیغامی چند

تو بدان مقصد عالی که خدا فرموده
		نرسی تا بره خیر زنی گامی چند

تابکی وصف می و جام و دیگر خم و سبو
		حرمت عمر نگهدار تو ایامی چند

بگذر از رندی و بدنامی و طعن و تحقیر
		حفظ اعضا ز معاصی کن و اندامی چند

هنر می تو بگو چیست بجز بد مستی
		وصف حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خداتان پیر است
		از پی او بروید از پی انعامی چند

چشم انعام مدارید ز یاران خدا
		بر شما دابّه گان بس بود انعامی چند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:345.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:346.txt">حافظ شكن</a></body></html>دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
		وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعة پرتو ذاتم کردند
		باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
		آن شب قدر که این تازه براتم دادند

من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب
		مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند

بعد ازین روی من و آینة وصف جمال
		که در آنجا خبر از جلوة ذاتم دادندمحو در پیرو و ز خود بیخود از آن بادة مکر
		جامی از خوی همان دیو صفاتت دادند

چه نحوست سحری بود وچه منحوس شبی
		آنشب مکر که از خدعه براتت دادند

دیو آنروز تو را مژدة بیدینی داد
		که بر آن طبع گدا صبر و ثباتت دادند

بعد ازین روی تو و روی همان پیر مغان
		که نشانی بتو از لات و مناتت دادند

تو اگر کامروا گشتی و خوشدل چه عجب
		مستحق بودی و این خبث ز ذاتت دادند

حافظا خبث سریرت نه سحر خیزی بود
		که ز بند غم اسلام نجاتت دادند

حافظا سیم و زر شاه بود آب حیات
		دانم این سیم و زر از غصه نجاتت دادند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:348.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:349.txt">حافظ شكن</a></body></html>سخن بویان(1)  غبار غم چو بنشینند بنشانند
		پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند
		بدین درگاه حافظ را چه می‌خواهند می‌رانند
-------------------------------------------------------------
1) در بعضی نسَخ «سمن بویان» آمده است.سخن‌دانان چو لاف ‌شاعران بینند کم خوانند
		ولی اهل هوس آن را چو می بینند می‌خواهند

دوای لاف عشقی را نباشد جز خردمندی
		ز مکر عاشقان آنان که در بندند درمانند

بدرگاه‌ مغ ‌و مرشد چو گمراهان ‌نیاز آرند بستایند
		ولی چون عاقلی بینند بستیزند و نستایند

بدرگاه تصوف گر بخوانندت طرب منما
		که در درگاه حق صوفی نمی‌خواهند و میرانند

چو منصور آنکه کفر خود کند ظاهر شود پیری
		ورا در آتش دوزخ چه می‌سوزند می‌سازند

ز لاف ‌و باف شاعر چون شدی ای برقعی آگه
		نمودی آگه آنان را چو می‌خوانند می‌دانندای که لاف و باده بیحد شد بدیوان شما
		جهل میبارد از این گفت پریشان شما

تا بکی از عزم دیدار شهان دم میزنی
		باز گرد با خدا گو چیست فرمان شما

بخت خواب آلود خود بیدار کن با ذکر حق
		ذکر حق آبی زند بر روی رخشان شما

عمر را ضایع مکن با ساقیان جام و جم
		طی کند بیهوده گفتن زود دوران شما

تا بکی ای شاعر شیراز گوئی با شهان
		اندرین ره گشته بسیارند قربان شما

شاعرا با ساکنان یزد می‌گوئی چرا
		بندة شاه شمائیم و ثناخوان شما

تا بکی دوری تو از حق از خدا همت طلب
		راه حق‌جو برقعی جان من و جان شما<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:351.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:352.txt">حافظ شكن</a></body></html>دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
		گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
		با من راه نشین بادة مستانه زدند

شکر ایزد(1)  که میان من و او صلح افتاد
		صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
		قرعة فال بنام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
		چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب
		تا سر زلف عروسان چمن شانه زدند
-----------------------------------------------------------
1) در نسخه ی دستنویس علامه برقعی «شکر آنرا» آمده است.شاعران بهر شهان خویش بافسانه زدند
		که غلامان شهان صف در میخانه نهادند

فاسقان را ز ملائک شعر و شاعر است
		عقل او را بربودند و بماهانه زدند

دوش دیدی که شیاطین بشر ای شاعر
		عقل آدم بربودند و بافسانه زدند

ساکنان درِ سلطان و شیاطین بشر
		با تو خناس سیر بادة مستانه زدند

شکر داری که بابلیس تو را صلح افتاد
		صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

جای شکر است و بسی رقص ‌که دیوان ‌بشر
		با شیاطین ره پیمانه بمیخانه زدند

آسمان بار شیاطین نتوانست کشید
		با شهَب بر سر شان شعلة رجمانه(1)  زدند

این تو بودی که توانست چنین بار کشد
		قرعة بار بنام چو تو دیوانه زدند

جمله هفتاد و دو ملت که یکی صوفی بود
		چون ندیدند حقیقت ره خصمانه زدند

کس چو حافظ بحقائق همه جا لطمه نزد
		آتشی بود که بر خانه و بر لانه زدند

برقعی میکشد از صورت اوهام نقاب
		هم خرافات که در قالب و پیمانه زدند
------------------------------------------------------------
1) اشاره به بعضی آیات قرآنی از جمله آیة شماره: 5 سورة مُلک و آیات: 6- 8 سورة صافات، که زدن شیاطین توسط شعله ها و شهاب های آسمانی در آنها ذکر شده است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:354.xml">104</a><a class="folder" href="w:html:357.xml">105</a><a class="folder" href="w:html:360.xml">106</a><a class="folder" href="w:html:363.xml">107</a><a class="folder" href="w:html:366.xml">108</a><a class="folder" href="w:html:369.xml">109</a><a class="folder" href="w:html:372.xml">110</a><a class="folder" href="w:html:375.xml">111</a><a class="folder" href="w:html:378.xml">112</a><a class="folder" href="w:html:381.xml">113</a><a class="folder" href="w:html:384.xml">114</a><a class="folder" href="w:html:387.xml">115</a><a class="folder" href="w:html:390.xml">116</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:355.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:356.txt">حافظ شكن</a></body></html>شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند
		که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من از چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
		هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
		شهان بی‌کمر و خسروان بی‌کُلهند

بهوش باش که هنگام باد استغنا
		هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

غلام همت دردی کشان یک رنگم
		نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه بخرابات جز بشرط ادب
		که سالکان رهش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است همتی حافظ
		که عاشقان ره بی‌همتان بخود ندهندشراب و پیر برای کسان دو دام رهند
		که گمرهان جهان زین دو دام می‌نرهند

تو از چه عاشق و مستی و رند نامه سیاه
		سیاه‌تر ز تو پیران که رهزنان رهند

ورع نه شیوه درویش و شاعر و عارف
		که هر سه طائفه پر مدعی و پر گنهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
		همه کپر و سیه روزگار و دل سیهند

بهوش باش که این عاشقان ز استغنا
		همه فقیر و زیر و گدای پادشهند

قدم منه بخرابات برقعی بی‌ترس
		که ساکنش همه جاسوس و محرمان شهند

ببین چرند ز حافظ جناب عشق بلند
		بعاشقان کوته قد بگو ز کی بکشند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:358.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:359.txt">حافظ شكن</a></body></html>	هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
		سعادت همدم او گشت و دولت هم قرین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
		