مان کن آهنگ گلستان کن
		تا سرو بیاموزد از قد تو دل جوئی

هر مرغ بدستانی در گلشن شاه آید
		بلبل بنوا سازی حافظ بغزل گوئیای عقل چه می‌جوئی عاقل تو چه ‌می‌گوئی
		هر چند که بتوانی بر خیز و بزن گوئی

بردند ز ما دین و هم عزت و استقلال
		این شعر و غزل خوانی وین شاعر پرگوئی

آواره کن این دشمن تا آنکه باستقلال
		برخیزی و غم ریزی حق گوئی و حق جوئی

گر طالب ایرانی یا آنکه مسلمانی
		دشمن ز وطن میران با قوت و نیروئی

گو ملت بی‌سر را بدبخت مسخَّر را
		این کافر ابتر را میران بترش روئی

هر ملت نادانی دشمنی بکمین دارد
		جانش تو منور کن از دانش و خوش خوئی

امروز که خوشحالی دارای زر و مالی
		میزن تو پر و بالی پرواز بدلجوئی

امروز که‌ حق خوار است نی‌ گرمی بازار است
		بر خیز و خریداری می‌کن تو بنیکوئی

هر بنده که دل خون شد یاگمره و مفتون شد
		بی‌غیرت و بی‌خون شد از ناله بکن موئی

منواز ستمگر را از شه مطَلب زر را
		از خالق اکبر گو گر برقعیا گوئی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1153.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1154.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
		تا را هرو نباشی کی را هبر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
		تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

در مکتب حقائق و پیش ادیب عشق
		هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

خواب و خورت ز مرتبة خویش دور کرد
		آنگه رسی بعشق که بیخواب و خور شوی

گر نور حق بدل و جانت اوفتد
		بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

از پای سرت همه نور خدا شود
		در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر
		زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چه زیر و زبر شود
		در دل مدار هیچ که زیر و زبر شویای بی‌بصر بکوش که اهل بصر شوی
		با خبرگی چه سود گر از دین بدر شوی

دست از مس هوس چو فقیهان ره بشوی
		تا کیمیای فهم بیابی و زر شوی

گر از مس وجود بشوئی عدم شوی
		با بودنت عدم نتوان با ثمر شوی

دست از مس وجود چه شوئی بشعر لاف
		دست از هوی بشوی که یکتا گهر شوی

عشق خدا محال و ندارد ادیب خاص
		های ای پسر بکوش مبادا که خر شوی

بی‌عشق نور حق بدل و جان گر اوفتد
		البته ز آفتاب فلک خوبتر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود
		در راه ذو الجلال چو تو با هنر شوی

وجه خدا اگر بودت دین حق او
		زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

اما اگر ز وجه خدا پیر مقصد است
		حاشا ز وجه او تو اگر با اثر شوی

اهل هنر که مقصد او پیر عشق اوست
		خود مرده است کی تو باو زنده‌تر شوی

دستور ترک خواب و خوراک از چه می‌دهی
		خود کی بدی چنین که چنین راهبر شوی

هر چند اهل عشق تو این پند می‌دهند
		اما ریاضتی است ز حق دورتر شوی

با ملتی که گشت مسخر بگو بکوش
		باید بکار و هوش ز پستی بدر شوی

ای برقعی مباف ز عشق و ز شعر لاف
		از صنعت است و کار که با زور و زر شوی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1156.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1157.txt">حافظ شكن</a></body></html>دیدم بخواب دوش که ماهی بر آمدی
		کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من
		کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
		دریا دلی بجوی دلیری سر آمدی

گر دیگری بشیوة حافظ زدی رقم
		مقبول طبع شاه هنر پرور آمدیای کاش شاعری بجهان رهبر آمدی
		وقتی نشد که مستی شاعر سر آمدی

خوش رهنما است شعر باین ملت جهول
		شاعر اگر بعقل و خرد رهبر آمدی

ایشاعران بس است دگر طعن و لاف و باف
		دلبر برفت و شاهد و ساقی کر آمدی

اکنون زمان کار و دگر صنعت است و دین
		بر مستی و هوا شرر از داور آمدی

دیگر ملاف شاعر و پستی مکن بزرگ
		اکنون که خوار و پست ضرر پرور آمدی

حافظ اگر ز کار و هنر می‌زدی رقم
		مقبول طبع مهتر و هم کمتر آمدی

اما شهان چو مثل تو هستند در هوس
		مدح گزاف در برشان خوشتر آمدی

چون قصد هر دو بهره بری شد ز یکدیگر
		یار است هر که را که ز وی این بر آمدی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1159.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1160.txt">حافظ شكن</a></body></html>برو زاهد بامیدی که داری
		که دارم همچنان امید داری

بجز ساغر که دارد لاله در دست
		بیا ساقی بیاور تا چه داری

مرا در رشتة دیوانگان کش
		که مستی خوشتر است از هوشیاری

بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز
		که کردم توبه از پرهیزگاری

بوقت گل خدا را توبه شکن
		که عهد گل ندارد استواریآن پیک نامور که رسید از دیار دوست
		آورد حرز جان ز خط مشگبار دوست

کحل الجواهری بمن آر ای نسیم صبح
		زان خاک نیکبخت که شد بگذار دوست

مائیم و آستانة عشق و سر نیاز
		تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوستبرو شاعر بجو یک کار و باری
		غرور است آنچه تو امیدواری

بجز الحاد و کفر و شرک و خدعه
		بیاور تا ببینم من چه داری

 ز زیر بار بیگانه برون آی
		رها کن مسلک بی‌بندوباری

برو در زمرة قرآنیان باش
		ز مستی دور شو گر هوشیاری

بپرهیز از خدا شاعر بپرهیز
		رها کن عشق و شو پرهیز کاری

بیا در مسجد و دین را فراگیر
		اگر خواهی بعقبی رستگاری

شدی مشرک چو در دل پیر داری
		برای روی پیران سجده آری

مرو در حلقة جهال و پیران
		که دنیا را نباشد اعتباری

عزیزان و بهار عمر بگذشت
		مگر آینده را فرصت شماری

بخواه ای برقعی بیداری ما
		چرا ما را بغفلت می‌گذاری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1162.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1163.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای باد نسیم یار داری
		زان نفخة مشکبار داری

زنهار مکن دراز دستی
		با طرة او چه کار داری

ای گل تو کجا و روی زیباش
		او مشک و تو خار بار داری

نرگس تو کجا و چشم مستش
		او سر خوش و تو خمار داری

روزی برسی بوصل حافظ
		گر طاقت انتظار داریشاعر که نظر بیار داری
		نی صنعت و کار و بار داری

از عمر خودت چه بهره بردی
		با طرة او چه کار داری

عارف تو کجا و دین و شرعی
		او عقل و تو ننگ و عار داری

صوفی تو کجا و حق پرستی
		تو پیر لِه(1)  خوار داری

شاعر تو کجا و هوشیاری
		تو مست و سر خمار داری

ای پیر مزن دم از حقیقت
		از خدعه دو صد هزار داری

عاشق تو کجا و غیرت و کار
		ای عقل تو اختیار داری

ملت تو اگر که هوشیاری
		بر خیز و بکن قیام و کاری

روزی که رسی بوزر اشعار
		نی طاقت و نی فرار داری

درویش بمان همی بتشویش
		کز وهم تو کردگار داری

ای برقعی از ستم بپرهیز
		از جور چه انتظار داری
----------------------------------------------------
1) لِه = کسی که در زیر دست و پا لگد مال شده باشد (انسان حقیر و پست).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1165.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1166.txt">حافظ شكن</a></body></html>لبت می‌بوسم و در می‌کشم می
		بآب زندگانی برده‌ام پی

بزن در پرده چنگ ایماه مطرب
		رگش بخراش تا بخروشم از وی

نجوید جان از آن قالب جدائی
		که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی
		حدیث بی‌زبان را بشنو از نیبدانستم مرامت برده‌ام پی
		مرام تست ترویج می و نی

عروس دیو گردد مرد خمار
		چو لب بر جام و نوشد جرعة می

هر آن کس می خورد آبش حمیم است
		بدوزخ حشر او شد با جم و کی

مزن در پرده چنگ ای مطرب پست
		برو کن گریه و هم توبه از وی

مکن دیگر تو با قانون ح