شنائی
		بدان مردم دیدة روشنائی

ز کوی مغان رو مگردان که آنجا
		فروشند مفتاح مشکل گشائی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
		بسی پادشاهی کنم در گدائی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند
		که در تابم از دست زهد ریائی

بیاموزمت کیمیای سعادت
		ز هم صحبت بد جدائی جدائی

مکن حافظ از جور دوران شکایت
		چه دانی تو ای بنده کار خدائیتو را عاقلا نی سزد بیحیائی
		بشیطان و نفست مکن آشنائی

برو جمع کن بین دنیا و عقبی
		بامر شریعت نما اعتنائی

نمانده بجا صاحب عقل و فکری
		نباشد ز ایمان دگر روشنائی

ز پیر مغان رو بگردان که آنجا
		فروشند دین را بهر بی‌وفائی

مزن شاعرا دم ز پیر و ز شاهان
		که کمتر بود همتت از گدائی

شهان را نشد همتی بهر عقبی
		و لیکن گدا بهر عقبی فدائی

بگو صنعت و دین کجا میدهندت
		که در تابم از عشق و شعر ریائی

بیاموزمت یک سخن قدر میدان
		مکن از فهیمان جدائی جدائی

اگر خواستی عقل و کار و دیانت
		ز این باف و لافت حیائی حیائی

مکن برقعی از نصیبت شکایت
		چو دانی صلاح است کار خدائیزاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
		هرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
		در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

صاحب دیوان ما گوئی نمی‌داند حساب
		کاندرین طغرا نشان حسبة لله نیست 

بندة پیر خراباتم که لطفش دائمست
		ورنه ‌لطف‌ شیخ‌ و زاهد گاه هست و گاه نیست

هر که خواهد گو بیاور هر که خواهد گو برو
		کبر و ناز و صاحب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
		خود فروشان را بکوی می‌فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام‌ ماست
		ورنه تشریف تو  بر بالای کس کوتاه نیست

حافظ ‌ار بر صدر ننشنید ز عالی مشربیست
		عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1131.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1132.txt">حافظ شكن</a></body></html>بصوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
		علاج کی کنمت آخرُ الدواء الکَی

نوشته‌اند بر ایوان جنت المأوی
		که هر که عشوة دنیا خرید وای بوی

خزینه داری میراث خوارگان کفر است
		بقول مطرب و ساقی بفتی دف و نی

سخا نمانده سخن ‌طی کنم شراب کجا است
		بده بشادی روح و روان حاتم طی

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
		پیاله گیر و کرم ورز والضمانُ عَلَیاگر بعشق و هوی و هوس بنوشی می
		بود علاج سرت آخرُ الدواءِ الکَی(1) 

بغیر داغ نباشد علاج می نوشی
		اگر نشد بحجیم است داغ او از می

بگو نوشته بر ایوان جنت المأوی
		هزار وای بحافظ هزار وای بوی

که دین خود همه دادی بعشوة دنیا
		خرید در عوضش لاف‌های پی در پی

اگر خزینه داری میراث خوار باشد کفر
		بقول حافظ مطرب بفتوی دف و نی

ولی بقول نبی واجب است و گه مکروه
		گهی بد است و گهی نیک فهم کن از وی

سخا نمانده چرا طی کنی سخن بشراب
		خوری بشادی یک کافری چو حاتم طی

بلی بمثل تو یاد آور از حاتم و جم
		که با تو همقدمندی بکفر و باطل و غَی(2) 

یزید مثل تو خورد و سر حسین (ع) پاشید
		بیاد کشتة بدر و بیاد آل اُمی(3) 

بخیل بوی هدی نشنود بیا حافظ
		مکن تو بخل بده دین ببادة لایمشی

بباده امر مکن حمل وزر آسان نیست
		بخوان کلام خدا وذَر الضمان عَلَی
-----------------------------------------------------------------
1) آخر الدواء الکی = داغ کردن آخرین علاج است.
2) غَی = سرکشی، طغیان.
3) البته این بیت را علامه برقعی به تقلید از خرافات موجود در جامعه آورده است؛ و إلا در هنگام قتل حسین(رض) یزید نه تنها در جریان نبوده بلکه در سرزمین شام (خارج از عراق) بوده است، و بیشتر روایات صحیح دلالت دارد که یزید در جریان قتل حسین بن علی(رض) نبوده و بعد از شنیدن آن ناراحت و غمگین شده است.
و اما در رابطه با خاندان بنی امیه باید گفت که خدمات ایشان به اسلام نمایان و غیر قابل انکار است؛ امیر معاویه(رض) در زمرة کاتبین وحی در حیات پیامبر بزرگوار اسلام(ص) خدمت می نموده و هم ایشان اولین کسی است که نیروی دریائی برای مسلمانها آماده کرده و سرزمین های زیادی را فتح نموده است، گذشته از آن امیر معاویه(رض) شخصیتی است که توانست بعد از خانه جنگی های بسیار امت اسلامی را دوباره متحد نموده. همین طور خدمات علمی، نظامی و عمرانی سایر خلفای بنی امیه (از جمله عمر بن عبد العزیز، هشام، ولید و ...) نیز خیلی شایان و قابل قدر می باشد.
برای تفصیل بیشتر به کتابهای تاریخ مراجعه فرمائید.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1134.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1135.txt">حافظ شكن</a></body></html>نوش کن جام شراب یک منی
		تا بدان بیخ غم از دل بر کنی

دل گشاده دار چون جام شراب
		سر گرفته چند چون خم دنی

دل بما در بند تا مردانه وار
		گردن سالوس و تقوی بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
		خویش را در پای معشوق افکنیبگذر از جام شراب ای دنی
		تا که بیخ کفر از دل بر کنی

دل بحق در بند تا مردانه وار
		خود پرستی و هوا را بشکنی

هر کسی سالوس باید بشکند
		لیک تقوی را نباید بشکنی

هست تقوی امر حق ای بو الهوس
		از شکست امر حق دم می‌زنی

خیز و جهدی کن تو شاعر تا مگر
		خویش را در راه معبود افکنی

کوی معشوق تو کی لائق بود
		تا بر او انسان کند کج گردنی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1137.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1138.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
		دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آئی

دائم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
		دریاب ضعیفان را در وقت توانائی

دیشب گلة زلفش با باد صبا گفتم
		گفتا غلطی بگذر زین فطرت سودائی

صد باد صبا اینجا با سلسله می‌رقصند
		این است حریف ای دل تا باد نه پیمائی

یارب بکه بتوان گفت این نکته که در عالم
		رخساره بکس ننمود آن شاهد هر جائی

ساقی چمن و گل را بیروی تو رنگی نیست
		شمشاد خرامان کن تا باغ بیارائی

در دائره قسمت ما نقطة پرگاریم
		لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
		کفر است درین مذهب خود بینی و خود رأییای خالق بیهمتا دانیم که یکتائی
		در ذات و صفات ذات شاهد بهمه جائی

در قدرت و در سطوت مقهور تو می‌باشد
		این عالم و هر عالم، هر پستی و بالائی

هر ذره‌ای از ذرات بگذشته و حال و آت(1) 
		بر جمله توانائی هم حاضر و بینائی

عاری تو ز حالاتی دائم بکمالاتی
		اوصاف تو بُد ذاتی همواره توانائی

دانی تو شکایاتم گویم بتو حالاتم
		نی اهل جساراتم چون شاعر دنیائی

گوید گل این بستان شاداب نمی‌ماند
		دریاب ضعیفان را در وقت توانائی

دائم تو توانائی نی وقت توانائی
		فیض تو بود دائم هر وقت و بهر جائی

این شعر نه با خالق نی بندة او زیبد
		شاعر تو مگو با حق وقت است که باز آئی

گر بندة حق خواهی باشد غلط ار گوئی
		رخساره بکس ننمود آن شاهد هر جائی

مخلوق ‌نه‌ هر جائی‌ است ‌پس ‌لاف ‌تو با شاه ‌است
		یا پیر که بگرفته است در قلب تو مأوائی

شعرش بنگر جانا تا نیک بخود آئی
		بنگر که برای پیر افکنده چه غوغائی

صد باد صبا آنجا با سلسله می‌رقصند
		یعنی که سلیمانست بادش کند اجرائی

افکنده برون از حد لافی و گزافی را
		بنگر که چه می‌گوید 