بوسفیان و ربیعه که در فتح مکه مسلمان شدند.
و ابولهب سه فرزند داشت به نامهای: عتبه، مغیث و عتیبه؛ دو تای اول مسلمان شدند، و سومی را پیامبر دعای بد کرد(8) . 
اینها بودند فرزندان و نوه‌های عبدالمطلب، پس چگونه در آنجا چهل نفر حاضر شده است، و حال آن که تعداد اینها از چهارده نفر فراتر نمی‌رود؟!
اینک اسامی آنها بیان می‌شود:
1- پدر: (عبدالمطلب).
2- پسر: (حمزه).
3- پسر: (عباس).
4- پسر: (ابوطالب).
5- پسر: (حارث).
6- پسر: (ابولهب).
7- نوه: (طالب بن ابی طالب).
8- نوه: (عقیل بن ابی طالب).
9- نوه: (علی بن ابی طالب).
10- نوه: (جعفر بن ابی طالب).
11- نوه: (ابوسفیان بن حارث).
12- نوه: (ربیعه بن حارث).
13- نوه: (عتبه بن ابی لهب).
14- نوه: (مغیث بن ابی لهب).
15- نوه: (عتیبه بن ابی لهب)(9) .
استاد محترم، کجاست چهل نفر؟!!
گاهی راوی دروغگو بعضی از جنبه‌ها را در نظر نمی‌گیرد و رسوا می‌شود. 
چهارم: در روایت ابن ابی حاتم کلمات حدیث اینگونه هستند: (و جانشین من در میان خانواده‌ام خواهد بود). و در روایت طبری عبارت مبهم است، و با این کلمات آمده که: (تا برادرم و فلان و فلان شود)، پس ابن ابی حاتم فقط جانشینی در میان خانواده را ذکر کرده، و روایت طبری مبهم است، و هر دو صحیح نیستند.
پنجم: این روایت علی را متهم می‌کند که او فقط به طمع ریاست مسلمان شد، نه اینکه به ایمان علاقه‌مند باشد.
ششم: افراد زیادی در زمان اسلام علی(رض)  و بعد از آن مسلمان شدند، اما پیامبر(ص) به هیچ‌کسی وعدة وزارت و امارت را نداد، و اگر پیامبر (ص) چنین کاری را کرده بود آنها نیز از او می‌خواستند!! 
هفتم: این روایت در واقع پیامبری را به حکومت و پادشاهی تبدیل می‌کند که پسران از پدران آن را به ارث می‌برند، و حال آن که نبوت ارثی نیست و نسب در آن تقدمی ندارد.
ابن قیم می‌گوید: (قرار گرفتن خلافت در دست ابوبکر و عمر و عثمان (رض) و نرسیدن آن به علی(رض)  شاید علت و رازش این بوده است که اگر علی بعد از وفات پیامبر (ص) خلافت را به عهده می‌گرفت؛ ممکن بود که باطل گرایان بگویند: او پادشاهی بود که خانواده‌اش پادشاهی را از او به ارث بردند. بنابراین، خداوند مقام رسالت و نبوت را از این شبهه مصون داشت.
هرقل به ابوسفیان گفت: (آیا از پدران و نیاکان او کسی پادشاه بوده است؟ گفت: نه. هرقل به او گفت: اگر یکی از نیاکان او پادشاهی می‌بود می‌گفتم: مردی است که پادشاهی پدرش را می‌خواهد)(8). در این سخنان هرقل باید تأمل کرد.
از این رو مقام والای آنحضرت از شبهه پادشاهی و از اینکه پدران او یا خانواده‌اش پادشاه باشند مصون ماند. 
شاید راز دین ایشان و همه پیامبران از خود چیزی به ارث باقی نگذاشته‌اند همین است که این شبهه پیش نیاید و باطل‌گرایان گمان نبرند که پیامبران دنیا را برای فرزندان و وارثان خود جمع‌ کرده‌اند، چنان که انسان مال خودش را برای فرزندان خود به ارث باقی می‌گذارد.
خداوند پیامبران را از این شبهه مصون داشت و وارثان آنها را از ارث آنان محروم گردانید تا اتهامی متوجه حجت‌ها و پیامبران خدا نگردد و کوچکترین شبهه‌ای در نبوت و رسالت آنها طاری نگردد)(9). 
هشتم: می‌گویم: شاید راز اینکه خداوند علی (رض) را به خلافت نرسانید همین بوده است تا نبوت از شبهه دور بماند، و اگر علی(رض)  بعد از پیامبر (ص) به قدرت می‌رسید، عقیده شیعه که در مورد او چیزهای ناحقی ادعا می‌کنند تقویت می‌شد و پیامبری به پادشاهی تبدیل می‌گشت که به ارث برده می‌شود.
شاید کسی بگوید: مگر خلافت بوسیله معاویه به پادشاهی تبدیل نشد؟! 
می‌گوییم: بله، ولی این در مقام نبوت اشکالی وارد نمی‌کند، ما در مورد بدور ماندن مقام نبوت از حدس و گمان‌های دشمنان سخن می‌گوییم.
نهم: طبق مذهب شما وعده‌ای که پیامبر (ص) به او داده بود که بعد از او خلیفه شود تحقق نیافت، و پیامبر (ص) به وعده‌اش وفا نکرد. 
اگر بگویید: پیامبر (ص) خواست ولی ابوبکر و عمر نخواستند!
می‌گویم: امکان نداردکه پیامبر (ص) چیزی را وعده دهد که توان اجرای آن را ندارد، و طبق آنچه شما می‌گویید باید می‌فرمود: «اگر ابوبکر و عمر راضی باشند»!
حدیث دوم: (آیا نمی‌پسندی که برای من به منزلة هارون برای موسی باشی، با این فرق که بعد از من پیامبری وجود ندارد).
پاسخ:
اول: اینکه، پیامبر (ص) در غزوة تبوک علی را به عنوان جانشین خود در مدینه گذاشت، و عادت پیامبر (ص) بر همین بود که وقتی بیرون می‌رفت یکی از اصحاب را در مدینه به عنوان جانشین خود می‌گذاشت، اما وقتی علی را به عنوان جانشین خود گذاشت منافقان به او طعنه زدند؛ بنابراین، علی (رض) به دنبال پیامبر (ص) ‌رفت و خودش را به ایشان رسانید و از طعنه منافقان شکایت کرد، آنگاه پیامبر (ص) با این سخنان او را دلجویی کرد و آن وقت علی بازگشت.
دوم: اینکه، پیامبر (ص) هارون(ع) را برای او مثال زد که موقتاً جانشین موسی(ع) بود، چون موسی (ع) وقتی به میقات الهی رفت، هارون جانشین او بود و بعد از بازگشت موسی جانشینی هارون به پایان رسید، و هارون بعد از وفات موسی جانشین او نبوده است، چون هارون قبل از موسی وفات یافته است.
سوم: اینکه، این جانشینی با برگشتن آنحضرت (ص) پایان یافت، و بعد از آن پیامبر (ص) علی را همراه با معاذ و ابوموسی اشعری به یمن فرستاد(12) . و پیامبر (ص) به حج رفت و کسی دیگر را به عنوان جانشین خود در مدینه گذاشت، پس این نشانگر آن است که جانشینی موقت بوده است.
چهارم: چه دلیلی در این حدیث وجود  دارد که ثابت کند که او بعد از وفات پیامبر امام است؟!
حدیث سوم: «حدیث غدیر» «من کنت مولاه فعلی مولاه»(13) .
می گویم: جواب آن به چندین وجه: 
اول: اینکه، علما برای این حدیث شأن ورودی ذکر می کنند، و آن اینکه ابن ابی شیبه از بریده روایت می‌کند که گفت: (همراه با علی به یمن رفتم، احساس کردم او با خشونت رفتار می‌کند، وقتی پیش پیامبر (ص) آمدم علی را مورد انتقاد و عیب‌جویی قرار دادم، دیدم که چهره پیامبر (ص) تغییر می‌کند و فرمود: آیا من برای مؤمنان از خودشان سزاوارتر نیستم؟ گفتم: بله، ای پیامبر خدا! فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست)(14) . 
دوم: اینکه، ابن کثیر در تاریخ خود سببی دیگر برای این حدیث ذکر کرده است، و در بارة این حدیث و بیان کلمات صحیح و کلمات ضعیف آن در شش صفحه به طور فراگیر ذکر کرده است، او در آغاز آن می‌گوید:
(پیامبر (ص) به هنگام بازگشت از حجه‌الوداع نزدیک جحفه، در محلی به نام غدیر خم سخنرانی کرد، و فضیلت علی بن ابی طالب و پاک بودن او از آنچه که برخی از همراهانش در راه یمن او را متهم کرده بودند را بیان کرد، چون رفتاری که علی با همراهانش کرده بود همراهانش احساس کرده بودند که او به آنها ستم نموده و تنگ‌چشمی و بخل می‌ورزد، و حال آن که کار علی درست بود، بنابراین، پیامبر(ص) وقتی مناسک حج را انجام داد و به مدینه بازگشت، در میان راه این مطلب را بیان کرد، و در هیجدهم ذی‌الحجه آن سال سخنرانی بزرگی در روز یکشنبه در محل غدیر خم در زیر درختی ایراد فرمود، و ایشان در این سخنرانی چیزهایی را گفت و فضا