ت برتر است.
هر گاه به هر يك از اين دو حادثه عظيم كه نقل مي‌شود كمي نظر اندازيم، براي ما محقق مي‌شود كه حضرت ابوبكر داراي روحيه‌ئي بس بزرگ و عظمتي كم نظير بوده از بقيه اصحاب بزرگ رسول الله برتر است.ابوعبيد خبر يافته بود كه جالينوس براي تقويت نرسي به سوي كسكر حركت كرده به قريه بارسما رسيده است، لذا در كسكر به انتظارش ننشست كه مورد حمله قرار گيرد، زيرا غالباً پيروزي با مهاجم است نه با مدافع. بدين نظر فوراً به طرف جالينوس حركت نمود ودر قريه بارسما بر او تاخت. او هم نتوانست در مقابل ابوعبيد مقاومت كند. اين بود كه مانند نرسي با بقاياي لشكرش به سوي مدائن گريخت.
ابوعبيد با اين پيروزيها ير نواحي فتح شده كه از حيث ثروت و نعمت غني بود، تسلط يافت و بر نقاطي كه پس از حركت خالد به شام از تحت تسلط مسلمين خارج شده بود مجدداً دست يافت. پس از اين لشكرش را به اين سو و آن سو پراكنده نمود تا كليه روستاها و دهات اين ناحيه را تصرف نمايند. او موفق گرديد سرزمين‌هايي را كه سواد عراق نام داشت(1) از اول تا آخر بدون جنگ بلكه از طريق صالح با اهالي تصرف نمايد. او طوري قدرت و شوكت از خود نشان داد كه مردم اين نواحي براي هميشه فكر قيام بر ضد مسلمانان را از سر بدر برند و قدرت و عظمتي مانند دوره خالد بن‌الوليد را كه از دلها رفته بود به قلوب مردم اين ناحيه بازگردانيد. بزرگانشان نزد ابوعبيد آمدند واز كارهايي كه در گذشته در غياب خالد از آنها سرزده بود، عذر خواسته گفتند: آنچه از ما به ميان آمده، با ميل و اختيار ما نبوده، زيرا استقلال نداشتيم.
در اينجا بايد يادآور شويم كه خالد بن الوليد اين نواحي را كه به دست ابوعبيد افتاد، قبلاً فتح كرده بود، ولي پس از اين كه به امر ابوبكر به شام رفت، مردم بر ضد مسلمانان قيام كردند. مثني كه به دستور ابوبكر جانشين خالد شده بود، نتوانست با لشكري كه در اختيار داشت، آنها را سركوب و مطيع نمايد. لذا صلاح خود را در اين ديد كه لشكر اسلام را از اين نواحي جمع كند و در حيره متمركز و متحصن گردد. اينك اين نواحي مجدداً به تصرف مسلمين در آمد و روزگار دوران خالد بازگشت.
در تاريخ ابوبكر خوانديم كه خالد پس از فتح اين سرزمين در انديشه فتح مدائن پايتخت ساساني بود درست هنگامي كه در فكر نقشه كارش بود، از ابوبكر فرمان يافت تا به شام برود. اين بود كه نقشه‌اش بي‌عمل ماند و خالد از اين بابت متأسف گرديد.
چون عمر طبق سوابقي كه در جريان بود ميانه خوبي با خالد نداشت، خالد تصور كرد عمر از ابوبكر خواسته تا وي را به شام بفرستد، لذا گفت: «اين امر در اثر پيشنهاد عمراست كه نخواسته به افتخار فتح مدائن برسم».
حال مي‌بينيم كه مثني به وسيله ابوعبيد به اين پيروزيها كه شرح داديم توفيق يافته واين سرزمين را از وجود حريف تصفيه كرده، خاطرش در اينجا آسوده شده و لشكري در اختيار دارد كه با تدبير و كارداني ابوعبيد به هر جا روي آورده، پرچم پيروزي به دوش گرفته فاتح از ميدان باز آمده پس اكنون جا دارد كه مثني همان آرزو و اميدي را داشته باشد كه خالد داشت ودر صدد حمله به مدائن باشد.
-----------------------------------------
1) سواد عراق در آن زمان به نواحي واقعه در بين فرات ودجله مي‌گفتند.اين امر يگانه آرزوي مثني بود، ولي شانس اين كار را نداشت، زيرا رستم فرخزاد اين پهلوان دلاور به حدي فكرش صحيح و به طوري دور انديش و عاقبت سنج بود كه آنچه را مي‌انديشيد و آنچه را پيش بيني مي‌كرد درست بود و آنچه را كه پيشگويي مي‌كرد در آينده واقع مي‌شد. از اين رو مردم معتقد بودند كه او علم نجوم دارد وآنچه را كه مي‌داند و مي‌گويد از اكتشافات نجومي است، ولي چنين نبود بلكه منشاء پيش‌بيني و پيشگويي او از عمق سياست و عاقبت‌بيني حاكي بود ـ كما آن كه در زمان ما نيز هستند سياستمداران تيزهوشي كه وقايع سياسي را پيشگويي مي‌نمايند و بعداً‌ چنان كه گفته‌اند واقع مي‌گردد. رستم نيز يكي از چنين مرداني بود.
پس آيا مي‌شود كه چنين كسي به نقشه و انديشه مثني پي نبرد و علاج واقعه را قبل از وقوع نكند؟ آيا مي‌شود كه چنين مردي ننگ شكست لشكرش را از دست لشكر بي‌تجهيز عرب كه با وسايل ناچيز و اسلحه ناقص مي‌جنگيدند براي مدت زيادي تحمل نمايد؟ خير.
رستم پس از شكست لشكر جالينوس كه اميد زيادي به آن داشت، به تهيه لشكر مهمي مي‌پردازد و خواص و كار ديدگان دولت را جمع نموده از آنها مي‌پرسد چه كسي را مي‌شناسند كه در تهور جنگي ودر دشمني با اعراب از ديگران شديدتر باشد، تا رهبري اين لشكر را بدو بسپارد و به جنگ اعراب بفرستد؟ گفتند چنين كسي مردانشاه رئيس گارد سلطنتي است كه ايرانيان او را بهمن جاذوبه واعراب او را ذوالحاجب مي‌نامند.
رستم او را نزد خود خواسته، فرماندهي اين لشكر عظيم را بدو مي‌سپارد و جالينوس فرمانده شكست خورده جنگ بارسما را با بقاياي لشكرش نيز با او همراه مي‌سازد و تحت فرمانش قرار مي‌دهد. به بهمن دستور مي‌دهد كه هر گاه ديد جالينوس باز هم در اين جنگ سستي نشان مي‌دهد، او را به قتل برساند تا باعث سستي ديگران نشود و براي آن كه به لشكر بفهماند اين جنگ بي‌حد مهم است، درفش كاويان پرچم ملي ايران را به دستش مي‌سپارد.بهمن و جالينوس با اين لشكر عظيم و كاملاً مجهز از مدائن به سوي ابوعبيد به حركت در مي‌آيند و در محلي به نام (قس الناطف) در سمت شمالي فرات مستقر مي‌گردند.
ابوعبيد كه از حركت اين لشكر مطلع بوده است، با لشكرش براي مقابله با آنها حركت مي‌كند و در جايي به نام مروجه در جنوبي فرات موضع مي‌گيرد.
چون بين اين دو لشكر نهر فرات فاصله برد، بهمن به ابوعبيد پيام فرستاده گفت: يا شما از فرات عبور كنيد و به طرف ما بياييد، يا ما به آن سوي نهر به طرف شما خواهيم آمد.
ياران ابوعبيد گفتند بگذار آنها به طرف ما بيايند، ولي ابوعبيد كه تشنه پيروزيهاي قبل بود احساس غيرت نمود و گفت: نبايد به آنها نشان دهم كه ترسو هستيم، بايد از نهر به سوي آنها عبور كنم.
سليط بن قيس همان اميري كه عمر او را كاردان دانسته به ابوعبيد گفته بود: (در برابرم هيچ مانعي نيست كه او را به فرماندهي گروهي برگزينم جز اين كه عجول است) و همچنين بزرگان لشكر، رأي ابوعبيد را به صلاح لشكر ندانستند و گفتند: ما تاكنون هيچ گاه با چنين سپاه بزرگي روبرو نشده‌ايم، مخصوصاً كه مي‌خواهند با اين جنگ، عار شكستهاي گذشته را از خود شسته شكستهاي خود را با پيروزي در اين جنگ جبران كنند، لذا تداركات زيادي مهيا نموده‌اند و براي جنگ با ما حاضر شده‌اند. مسلماً از خود گذشته و بي‌باك خواهند جنگيد، مع الوصف تو مي‌خواهي در جايي با آنها بجنگي كه هر گاه وضعي پيش آيد كه لازم شود عقب بنشينيم براي ما دشوار شود، مگر نه اين است كه در اين صورت دشمن را در پشت سر و نهر فرات را در پيش خواهيم داشت؟
ابوعبيد برآشفته مي‌گويد: اگر ما به سوي آنها نرويم، ترسو خواهيم بود. سليط را كه طرف گفتگويش بود، متهم به بزدلي مي‌نمايد، سليط مي‌گويد: به خدا