قل می کنيم: 

معاويه-رضي الله عنه- قبل از مرگ به پسرش يزيد وصيت ميکند و بعد از آن اين داستان را برايش تعريف می کند: روزی رسول اکرم -صلي الله عليه وسلم- ناخن مبارک را می چيدند و موهای خويش را کوتاه می کردند که من آنها را نيز برداشتم و نزد خود نگه داری کردم، برای چنين روزی. 

ای پسرم!  وقتی من مردم، پس از غسل، اين تکه پارچه را زير کفنم، بروی بدنم قرار بده و ناخنها و موها را در دهنم و چشمانم و جای سجده ام بگذار. بلکه خداوند به برکت اينها بر من رحم کند و او آمرزنده و مهربان است. 

اين خود نشانه عشق و علاقه شديد نسبت به رسول الله -صلي الله عليه وسلم- می باشد. 

همچنين روايت است که معاويه -رضي الله عنه- در زمان حکومت و خلافت خويش شنيد که شخصی در يمن است که شباهت زيادی به رسول اکرم -صلي الله عليه وسلم- دارد.  معاويه-رضي الله عنه- برای استاندار آنجا نامه ای نوشت که شخص مذکور را فوراً،  اما در کمال احترام و عزت، اينجا بفرستيد. 

شخص مورد نظر، با کمال عزت و احترام آورده شد، حضرت معاويه -رضي الله عنه- شخصاً برای استقبال و پيشواز او رفت، همين که او را ديد،  پيشانی اش را بوسيد و مدتی نزد خود نگه داشت.  سپس با او هدايايی داده او را برگرداندند.[2]

ابن كثير می گويد: 

حدثنا سليمان بن عبدالرحمن الدمشقی ثنا يحيی بن حمزه، ثنا ابن ابی مريم ان القاسم بن مغيره ان ابا مريم الازدی اخبره، قال: دخلت علی معاويه. فقال: ما انعمنا بک يا ابا فلان!  فقلت : حديث سمعته، اخبرک به. سمعت رسول الله -صلي الله عليه وسلم- يقول: ((من ولاه الله شيئاً من أمر المسلمين فاحتجب دون حاجتهم و خلتهم و فقرهم، احتجب الله دون حاجته وخلته و فقره)) فجعل معاوية حين سمع هذا الحديث رجل علی حوائج الناس[3].

اين حديث دو مطلب را روشن می نمآيد: 

اول: اينکه، اطاعت کامل و بدون چون و چرا از رسول اکرم -صلي الله عليه وسلم- به محض شنيدن دستور و حديث ايشان. 

دوم: دلسوزی اصحاب رسول اکرم -صلي الله عليه وسلم- نسبت به ايشان و عدم ترس و واهمه ای از قبول نکردن سخن ايشان. 

وقتی اين صحابی گرانقدر نگهبانان جلوی خانه و محل کار معاويه-رضي الله عنه- را می بيند، فوراً به سوی او می رود. 

معاويه-رضي الله عنه- از او می پرسد: چه شده؟ برای چه کاری آمده ای؟ (اين گونه شتابان). 

حضرت ابی مريم می گويد: حديثی را از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- شنيده ام، که می خواهم برايتان بخوانم تا از آن مطلع شويد. 

معاويه -رضي الله عنه- می گويد: بفرما (آماده شنيدن و عمل کردن هستيم).

ابی مريم می گويد: شنيده ام از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- که هر گاه خدا کسی را امير و پادشاه بگرداند و او با گذاشتن نگهبان و دربان برای مراجعين و ارباب رجوع مانع ايجاد نمآيد، خداوند متعال نيز هنگام رجوع اين عبد به سوی او تعالی و وقت دعا و خواستن از او تعالی مانع هايی ايجاد می کند و دعای او را قبول نمی کند. 

معاويه -رضي الله عنه- با شنيدن اين حديث فوراً شخصی را مامور کرد که در هر ساعت از شبانه روز اگر مراجعه کننده ای آمد، او را نزد من بياوريد. 

علامه سيوطی نيز در ((تاريخ الخلفاء)) داستانی در اين مورد نقل کرده است: 

جبله بن سخيم می گويد: روزی در زمان خلافت معاويه-رضي الله عنه- نزد ايشان رفتم، ايشان را در حالی ديدم که ريسمانی در گردنش انداخته و کودکی آن را به دنبال خود می کشاند، انگار ايشان را مهار کرده است و اين گونه با او بازی می کند. 

از او پرسيدم: ای اميرمؤمنين، اين چه کاری است که شما به آن مشغول هستيد؟ 

معاويه-رضي الله عنه- گفت: ای بی عقل! من از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- شنيده ام که فرمود: اگر بچه ای داريد برای خوشحال کردنش با او رفتار بچگانه ای داشته باشيد.[4]


 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] - تاريخ الاسلام / ج 2 / ص 316.

[2] - حضرت معاويه و حقايق تاريخی / ص 227 / با اندکی تصرف.

[3] - البدايه و النهايه / ج 8 / ص 128 / به نقل از ترمذی

[4] - تاريخ الخلفاء / سيوطی / ص 195 .معاويه -رضي الله عنه- يکی از خلفا و امرای بسيار متقی بود. او همواره سعی می کرد رضايت رب العالمين را بدست آورد و تا حد ممکن از سنت و روش رسول اکرم -صلي الله عليه وسلم- تجاوز ننمآيد. به خاطر سفارش های رسول اکرم -صلي الله عليه وسلم- تلاش می کرد، عدالت را برقرار کند و در حق کسی ظلم ننمايد. 

برای اثبات تقوی و ترس ايشان از خداوند متعال و دچار شدن به عذاب او، اشاره به يک داستان مشهور، کافی است. 

امام ذهبی در تاريخ الاسلام از سويد بن سعيد نقل می کند که، به من خبر دادند که معاويه-رضي الله عنه- روز جمعه بر منبر، پس از خطبه گفت: ای مردم! اين را بدانيد که تمام مال ها از آن ماست، وتمام غنايم نيز در دست ماست. به هر کس که خودمان بخواهيم عطا می کنيم، و از هر کسی که می خواهيم منع می کنيم. اندکی صبر کرد، سپس از منبر پايين آمد، کسی اعتراض نکرد. 

جمعهء دوم نيز همان سخنان را تکرار نمود، اما باز کسی اعتراض نکرد. 

جمعهء سوم نيز طبق منوال گذشته، همان کلمات را بازگو کرد. مردی بلند شد و صدا زد. ای معاويه! هرگز اين طور نيست که تو می گويی. مال از آن ماست و غنايم نيز حق ماست. هر کس بخواهد آن را از ما بگيرد و بين ما و مال و غنايم ما حايل شود. با شمشير کارش را حواله خدا می کنيم. 

معاويه-رضي الله عنه- از منبر پايين آمد و بعد از نماز به خانه رفت. مامورانش را دنبال آن شخص فرستاد که او را نزد من بياوريد. 

همه مردم به او می گفتند: ای بيچاره خود را هلاک کردی! 

بعد از آوردن شخص مورد نظر به دربار، معاويه-رضي الله عنه- دستور داد تمام درها را باز بگذاريد، مردم داخل شوند و آن مرد را در حالی ديدند که با عزت و احترام در کنار معاويه-رضي الله عنه- بر تخت نشسته است. 

مردم متعجب شدند، معاويه-رضي الله عنه- گفت: خداوند او را (اين مرد را) زنده نگه دارد و (عزت بدهد) که مرا زنده کرد. چرا که من از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- شنيدم که حکام و امرائی هستند که سخنان بيجا و ظالمانه ای بر زبان جاری می کنند و هيچ کس جرات اعتراض به آنها را ندارد. اين جماعت حکام خود را به جهنم خواهند انداخت. 

من نيز سخنان بيجا و ظالمانه ای مطرح کردم، با خود انديشيدم، نکند من از آن جماعت باشم. به همين جهت جمعه دوم نيز آن را تکرار کردم،  اما کسی اعتراض نکرد. بيشتر انديشيدم و در فکر فرو رفتم. برای اطمينان جمعه سوم نيز همان سخنان را تکرار کردم. واين مرد اعتراض کرد و آن را بر من رد نمود. 

پس اميدوار شدم که از جملهء آن گروه و جماعت حکام، که خود را به جهنم می اندازند، نيستم، و از گروه آنها خارج شده ام. 

بعد از آن هديه ای به شخص مورد نظر داد و او را مرخص کرد.[1]



--------------------------------------------------------------------------------

[1] - تاريخ الاسلام / ج 2.حضرت مولانای رومی رحمه الله به وسيله قصه ايی که در مثنوی شريف، ذکر کرده، نمونة بسيار زيبايی از تقوی و خدا ترسی حضرت معاويه را به تصوير کشيده است. 

 

بيدار کردن ابليس، معاويه-رضي الله عنه- را که خيز وقت نماز است  

 

در خبر آمد که خ