عه‌ئی از گزافه‌گوئی‌ها است می‌توان در کتاب «اسرار التوحید» دید. تلاش‌هائی رقابت‌آمیزی که مراکز فقهی به خاطر حفظ امتیازهای اقتصادی خودشان برای مقابله با سر برآوردن صوفیان به کار می‌بردند، به سبب چتر حمایتی که حاکمان ترک بر سر صوفی‌ها افراشته بودند به جائی نرسید، و سرانجام در زمان مغول‌ها به مقابلة دستگاه فقاهت با دستگاه نوبنیاد صوفیان کشانده شد (که صوفی‌ها در آن برنده شدند، و خود داستان جالبی به نام تقابل شریعت و طریقت دارد).
قرن هفتم هجری که با خزش بسیار گستردة نژاد ترک به همراه یورش مغولان به درون ایران و آناتولی آغاز شده بود، دوران عروج کاروبار صوفیان بود؛ و هرکسی که در تلاش نام و نان بود و در مسیر صحیح زندگی وامیماند رو به تصوف می‌آورد و دار و دستگاهی به راه می‌انداخت و به نان و نوا می‌رسید، مکتب انسان‌پرور «عرفان» که ریشه در تعالیم دینی ایرانیان داشت و از قرن چهارم هجری به بعد در ایران پدید آمد، تا اوائل قرن ششم در کنار خود یک «صورت بدلی» ایجاد کرد و از درون این صورت بدلی ده‌ها دستگاه ریز و درشت تصوف بیرون آمدند و در سراسر ایران و آناتولی و شام پراکنده شدند، اینها خانقاه‌هائی در همه جا دائر کرده بودند که مریدان را در آن گرد می‌آوردند، خانقاه‌ها در این دوران جای معابد کهن اقوام سامی خاور میانه و مراکز مقدس ترکان نیاپرست آسیای میانه را گرفته بودند، و شیخ هرکدام از این خانقاه‌ها یک نیمه خدا شبیه شاهخدایان کهن دنیای باستان بود که ادعا می‌کرد در خلقت و هستی دخل و تصرف دارد. 

ساده دل‌های مسلمان خانقاه‌نشینان را خداپرستانی عبادت‌گزار می‌پنداشتند، و گمان می‌کردند که آنها دستی در کائنات دارند و اگر محبت‌شان را جلب کنند سعادت نصیب‌شان می‌شود؛ و بر همین گمان نذر و نیازهایشان را به خانقاه‌ها تحویل می‌دادند و برآورده شدن امیدهایشان را از شیوخ خانقاه‌ها می‌طلبیدند؛ و از این نظر هر خانقاه همواره دارای ثروت‌های کلانی بود، گاه بزرگمالکان ترک که املاکشان چیزی جز زمین‌های مصادره‌ئی کشاورزان ایرانی نبود، زمین‌هائی وقف خانقاه‌ها می‌کردند و کشاورزانی که روی این زمین‌ها کار می‌کردند عملا در خدمت خانقاه قرار می‌گرفتند و حالت بردگان شیوخ تصوف را می‌یافتند و درآمدهایشان به خانقاه تحویل می‌شد، به همین سبب شیوخ خانقاه‌ها همیشه در زمرة ملاکین (فئودال‌های) بزرگ و ثروتمندان طراز اول بودند و صدها و هزاران شبه برده داشتند، و با استفاده از حمایت ترکان حاکم از عوام فریبخورده بهره‌کشی می‌کردند.
صفی الدین اردبیلی بعد از آنکه مقدمات علوم دینی را فرا گرفت، نزد یکی از خانقاهداران به نام شیخ فرج اردبیلی مرید شد، او به هوای وصول به مقامات موهوم و کسب نام و آوازه و به راه‌افکندن دار و دستگاه صوفیانه یک چند در کوه سبلان به اعتکاف نشست، و چون در اینجا آوازه‌ئی حاصل نکرد، آذربایجان را رها کرده به شیراز سفر کرد و در خانقاه شیخ عبدالله خفیف ماندگار شد تا به گمان خودش به سیر و سلوک پرداخته به مقام برسد، او همچنین مدتی در شیراز به خدمت یک صوفی پرآوازة دیگر به نام میر عبدالله فارسی مشغول شد، در این خانقاه‌ها بود که او با فنون مریدپروری آشنا گردید، بعد از طی برخی مراحل موسوم به «سلوک به اردبیل برگشت؛ لکن متوجه شد که هنوز نمی‌تواند با شیخ‌های با سابقه‌تر از خودش رقابت کرده برای خودش زاویه دائر کند و مرید به دست آورد. لذا در سال 655 خ به گیلان رفت و در روستای هلیه‌کران گیلان در زاویة شیخ زاهد گیلانی معتکف گردید، شیخ زاهد که مورد حمایت غازان خان مغول بود و به سبب برخورداری از بذل و بخشش‌های او ضرورت تسلیم‌شدن ایرانیان به حاکمیت مغولان را تبلیغ می‌کرد، مثل صفی الدین از بومیان کُرتبار آذربایجانی – شاید از خویشاوندان شیخ صفی – بود، و مریدان بسیاری در گیلان و مازندران و آذربایجان در میان ترکان و ایرانی‌ها داشت. صفی الدین به زودی توجه شیخ زاهد را به خود جلب کرد و توانست به مقام مرید اول و نمایندة ویژة شیخ دست یابد، شیخ به سبب علاقه‌ئی که به صفی الدین پیدا کرده بود، دخترش را به عقد نکاح او درآورد، و گویا در اواخر عمرش وصیت کرد که صفی الدین جانشین او گردد.
شیخ زاهد در سال 679 خ درگذشت و صفی الدین که برنامه‌های بلند پروازانه‌ئی در سر داشت، بی‌درنک به اردبیل رفت و به عنوان شیخ طریقت برای خودش خانقاهی برپا کرد و مریدان شیخ زاهد را پیرامون خودش گرد آورد، او که یک شیخ شافعی‌مذهب بود، همچون شیخ عبدالله خفیف و شیخ زاهد به تبلیغ احکام شرعی و اجرای امر معروف و نهی منکر مشغول شد و به نشر زهد و عبادت همت گماشت، تا از این طریق بتواند شمار هرچه بیشتری از عوام دین باور را پیرامون خویش گرد آورد، شیخ صفی الدین به سماع علاقه داشت، و آن را در خانقاه خویش مرسوم نموده در آذربایجان رواج داد، تا به وسیلة آن بتواند جوانان دین باور ولی علاقمند به شادزیستن را به خانقاه خویش بکشاند و بر شمار مریدانش بی‌افزاید(4).
سماع در لغت به معنای شنیدن است، و در تصوف مفهوم خاصی دارد، یک شاخه از صوفیان عقیده داشتند که وقتی انسان در ذکر خدا مستغرق می‌شود، روحش به معبود می‌پیوندد و حالتی از وجد و سرور به او دست می‌دهد و او را به رقص و پایکوبی و غزلخوانی وامیدارد، این طریقت را البته صوفیانی ابداع کرده بودند که پس از طی مراحلی از زهد خشک و رنج‌کشی و محرومیت‌چشی به یکباره متوجه بی‌خاصیت بودن راه خویش شده از آن راه برگشته، شیوة شادزیستی و – تا حدی – بی‌توجهی به احکام شرعی را در پش گرفته بودند، مولوی (جلال الدین بلخی) پس از ملاقات با یکی از صوفیان شادزی که ما او را به نام شمس تبریزی می‌شناسیم به سماع روی آورد، و شبها با مریدانش در خانقاهش به آواز دف و نای غزل می‌خواند و دست‌افشانی و پایکوبی می‌کرد، غزل‌های پرآوازة دیوان مولوی که نام شمس تبریزی را بر سر دارد تولید این دوره از زندگی مولوی است، مولوی در مثنوی (دفتر 4) در وصف سماع چنین گفته است:
بانگ گردش‌های چرخ است اینکه خلق
می‌سُرایندش به طنبور و به حلق
مؤمنان گویند کآثار بهشت
نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای عالم بوده ایم
در بهشت آن لحنها بشنیده ایم
گرچه بر ما ریخت ز آب و گل شکی
یادمان مانده از آنها چیزکی
پس غذای عاشقان آمد سماع
کاندر او باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
بلکه صورت گردد از بانگ و صفیر

مولوی در اینجا تصریح دارد که موسیقی و سرود انسان را به یاد نظم موجود در کل طبیعت و به یاد لذات بهشتی می‌اندازد و او را در شعف و شور برده به رقص و جنبش و چرخیدن درمی‌آورد و با کل طبیعت پیوند می‌دهد.
معلوم نیست که سماع از چه وقت وارد رسوم صوفیان شده باشد، آنچه محقق است آن که در قرن هفتم هجری سماع در بخش اعظم خانقاه‌های ایران رواج داشته است، سماع اگر برای صوفیانی که به عرفان حلاجی رسیده بودند نوعی عب