ه وجود آمدن مجموعه شمسي وباقي سياره ها شده است.گفتم:اين ذره از کجا به وجود آمده است؟با خنده جواب دادند اين ذره به طور اتفاقي وشانس به وجود آمده است.من که حرف آنها را قبول نداشتم زيرا اين غير ممکن بود که تمام اين عالم آفرينش فقط به طور اتفاقي به وجود آمده باشد.تصميم گرفتم ديانات مختلف را مورد مطالعه قرار بدهم؛خوشبختانه  کتابخانه مدرسه ما مملواز کتبي بود که مي خواستم مورد مطالعه قرار بدهم.

کتابهاي آسماني
من تحقيقم را از تورات شروع کردم،در تورات متوجه شدم آنها فقط به چيزهايي ايمان مي آوردند که قابل لمس بود در حاليکه از آنها خواسته شده بود خدايي را بپرستند که نه قابل ديدن است ونه قابل لمس کردن.بعد از آن به سراغ انجيل رفتم؛خواندن انجيل يک حالت روحاني را به من مي بخشيد واين براي من زيبا بود وقتي که به قسمتي را رسيدم که وصف خداوند در آن آمده بود متوجه شدم که خداوند را طوري وصف کرده بودند که در نگاه اول يک پادشاه را تداعي مي کرد که اطراف آن را سربازان ومشاوراني در خدمت او بودند واو بر اريکه قدرت نشسته است.اين براي من غير قابل هضم بود زيرا در اين صورت با پادشاهان اين دنيا هيچ تفاوتي نداشت واز نظر من داراي اشکال بود.به نزد مادرم رفتم وتفسير اين آيه را از او پرسيدم که مادرم گفت:اين از مسائلي است که تفسيرمشخصي براي آن وجود ندارد.به او گفتم: پس چگونه شما به چيزي ايمان مي آوريد که تفسيري براي آن موجودنيست؟[اين را از آن جهت از مادرم پرسيدم زيرا آنها بدون دليل علمي ومنطقي هيچ چيزي برايشان قابل قبول نبود]بعد از آن به سوي قرآن رفتم.قبل ازاينکه قرآن را مورد مطالعه قرار بدهم اسلام را در ذهنم طوري پرورش داده بودند که از ارزش زن کاسته بود زيرا به دستور قرآن زن بايد تمام بدن خود را مي پوشانداما با مطالعه قرآن مانند کسي که مسحور شده باشد هرچه بيشتر به جستجو مي پرداختم بيشتر مي يافتم؛وهر چه بيشتر مي يافتم قرآن را بيش از پيش دوست     مي داشتم.من گمشده خود را پيدا کرده بودم؛قرآن طوري بود که بين عقل واحساس وبين روح وماده توازن داشت.

اسلام من
به نزد دوستانم رفتم واز آنها خواستم مرا با نماز وانواع عبادات آشنا سازند.زندگي واقعي ام از اين جا شروع شد.وقتي مسلمان شدم براي انجام فرائض کمي دچار مشکل بودم زيرا در خانه کسي از اسلام من خبر نداشت.سجاده نمازم را زير رختخوابم پنهان مي کردم.وقتي همه مي خوابيدندبه نماز خواندن مي ايستادم.قرآن را با استفاده از يک چراغ کوچک مطالعه کردم ودر کلاسهاي ديني شرکت مي کردم بدون اينکه کسي متوجه شود.روزي وقتي نشسته بوديم پدرم قسمتهايي از قرآن را خواند سپس شروع به تمسخر از آيات خدا وقرآن پرداخت در آن موقع بود که من سکوت را جايز ندانستم وسعي کردم جوابي را براي هتاکي هاي او بيابم.در حاليکه از هيجان بر خود مي لرزيدم به پيش پدرم رفتم وبا او به نقاش پرداختم.مناظره ما به طول انجاميد؛خوشبختانه در طول مناظره به طور ناخودآگاه دليل منطقي وحجت هاي قاطع در ذهنم خطور مي کردتا اينکه بالاخره پدرم که ديگر کم آورده بود از اين بحث کنار کشيد وبه من گفت:تو چيزي نمي داني وفقط خرافات مي گويي!من متعجب بودم شخصي که روبروي من نشسته بود يعني پدرم براي هر تفسير علمي دليل وحجت مي آورد اما اينجا او هرگز نمي توانست دلايلي را که از قرآن وبه طور قاطع مي آوردم را قبول کند.خوشبختانه اين مناظره مرا در ايمانم راسخ تر کرد زيرا به عينه مشاهده کردم که دلائل من با قرآن خيلي مستحکم تر بود ودانستم که برروي راه راست قدم برداشته ام.
 والسلام.
........................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبر اساس سرگذشت: ناتاشا ــ قرقيزستان

من در بيشکک در جمهوري قرقيزستان زندگي مي کنم؛ مانند اکثر دختران همسن وسال خودم عاشق مد وآرايش ولباسهاي جديد بودم.اولين بار که  به طور اتفاقي با اسلام آشنا شدم روزي بود که به ديدار يکي از زنان مسلمان که اهل داغستان بود رفته بودم.او از سفر حج برگشته بود؛آنجا بود که با بسياري از مسائل آشنا شدم،او به من توضيح داد که کعبه چقدر ابهت دارد ومقصود از حج چيست.به من گفت که هيچ معبودي بر حق به جز خداي يکتا وجود ندارد،قصه تمام پيامبران مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط وموسي وعيسي ودر نهايت حضرت محمد را برايم شرح داد ...

از اين سخنان متعجب شده بودم.زيرا براي اولين بار با اين مسائل آشنا مي شدم .فکر مي کردم زندگي فقط در پوشيدن لباسهاي جديد ومد روز وتشکيل خانواده وتربيت فرزندان ودر نهايت به مرگ مي انجامد وديگر هيچ...

نمي دانستم که انسان مورد محاسبه قرار خواهد گرفت؛ بعد از آن دچار نگراني واظطراب شدم.همواره در فکر بودم وهر سؤالي که در مورد اسلام به ذهنم مي رسيد از آن زن مي پرسيدم.
يک ماه از اين اتفاق گذشت،اين يک ماه براي من همانند يک سال بود؛بالاخره تصميم خودم را گرفتم وبه پيش آن زن رفتم وگفتم چگونه مي توانم مسلمان شوم.او به من گفت:الآن؟
گفتم:آري گفت:بگو اشهد ان لا اله الله وأشهد ان محمد رسول الله

لحظات تعيين کننده اي  بود ؛هروقت آن منظره را به ياد مي آورم اشک از چشمانم سرازير مي شود.از آن لحظه به بعد هر کتابي که در مورد اسلام توضيج مي داد را مطالعه مي کردم.شش ماه گذشت ومن به نماز وپوشيدن حجاب روي آوردم.در اين مدت که اين تصميم گرفتم سختيها ومشکلات همانند طوفاني ويرانگر از هر طرف مرا احاطه کرد؛به حول وقوه الهي در مقابل اين سختيها توانستم ثابت قدم خارج شوم.اولين کساني که به من فشار آورد مادرم بود که به انواع وسايل مرا از پوشيدن حجاب ودين اسلام منع مي کرد.خيلي تلاش کرد که مرا از دين اسلام خارج کند؛تا اينکه بالاخره طاقت او تمام شد وروزي برسر من فرياد کشيد ومرا از خانه بيرون کرد وگفت تا ماداميکه بر دين اسلام هستي نمي خواهم تو را ببينم!

دنيا بر سرم تيره وتار شد؛دنبال راه حل مي گشتم به سوي مسجد رفتم واز امام آنجا بر سر اين موضوع مشورت کردم...او نصيحتم کرد وگفت تا مدتي از خانواده دور باشم وعبادتهايم را از آنها مخفي کنم. روزها گذشت  ومن توانستم با جواني که او نيز تازه مسلمان بود  ازدواج کنم وازآن موقع تا الآن سه سال گذشته است وهمواره خداوند را به خاطر نعمت اسلام شکر گذار هستيم.تنها آرزويي که الان دارم اين است که خداوند پدر ومادرم را هدايت کند چون دوست ندارم آنها در آتش جهنم بسوزند.                                          

والسلام.
.....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبر اساس سرگذشت: مجدي حبيب تادرس- مصر
به روايت شيخ احمد علي

داستان از روزي شروع مي شود که بعد از نماز فجر در بيرون از مسجد ايستاده بودم تا احوال يکي از برادران که خيلي وقت بود او را نديده بودم را بپرسم.او را فقط يک بار در هفته مي توانستم ببينم؛در حين صحبت با ايشان بودم که احساس کردم جواني به ما نزديک مي شود واز ما آدرس نزديک ترين درمانگاه يا بيمارستان را در آن منطقه مي پرسد.من حدس زدم که او نمي 