نجا دستور داده شد که گردنش زده شود . پس گردنش با شمشیر زده شد. 
برخی از مردم اشبیلیه، این ماجرا را به همین معنا اما به شکل دیگری نقل کرده اند . وقتی فرزند ابن صقر گفته ی خطیب را هنگام ایراد خطبه نپذیرفت و در برابر آن ایستادگی کرد و موقعی که از مهدی و عصمت وی سخن گفت، حرفش را تکذیب کرد، مرتضی از نسل عبدالمؤمن – که آن موقع خلیفه بود – خواست که او را به خاطر حرفش زندانی کند .بزرگان  و وزیران اصرار داشتند که باید به قتل برسد. 
پس بر وی چیره شدند و او را به قتل رساندند از ترس اینکه مبادا کس دیگری این حرف را بزند؛ در نتیجه قاعده ای که دین و عقیده ی خویش را بر آن بنا کردند، بر آنان مختل شود .
گاهی بدعت در چشیدن حب آن در قلب به این حد نمی رسد،  در نتیجه اختلاف در آن به چنین چیزی منجر نمی شود .
این مثال ها منظور حدیث را – به فرض صحت اش – در واقع بیان کرده است،  چون خبر دادن پیامبر (ص) برای همیشه مطابق چیزی است که از آن خبر داده و هیچ گاه مخالف آن نیست .
استقرار و بررسی احوال و اوضاع مردم که در مسائل مختلف درجات متفاوتی دارند، این برداشت را تأیید می کند ؛ چون مردم از لحاظ علم  و جهل،  شجاعت  و ترسویی، عدل  و جور، سخاوت  و بخل،  بی نیازی  و فقر، عزت  و ذلت  و دیگر احوال و اوصاف، درجات متفاوتی دارند .چرا که این احوال در میان دو طرف، متردد است: کسی در بالاترین درجات علم، عالم است و دیگری در پایین ترین درجات علم، عالم است . جاهل  و شجاع  و..... نیز این چنین است .نفوذ بدعت ها در درون آدمی نیز دقیقاً به همین صورت می باشد . 
البته اینکه پیامبر (ص) از موضوع چسبیدن بدعت به صاحب اش همچون چسبیدن بیماری کلب به صاحب اش،  سخن به میان آورده، فایده ی دیگری دارد،  وآن برحذر داشتن از نزدیکی با آن و نزدیکی با صاحبان آن می باشد،  وآن عبارت است از:توضیح آن، چنین است که بیماری کَلَب شبیه به یک بیماری واگیردار است، چون اصل بیماری کلب در سگ هست .سپس وقتی آن سگ کسی را می گزد، مثل خودش آن بیماری را می گیرد  و غالباً نمی توان آن بیماری را از او گرفت مگر به وسیله ی نابود کردن شخص بیمار.
بدعت گذار نیز چنین است، که هرگاه رأی وشبهه ی خود را بر کسی وارد کند، به ندرت پیش می آید که آن فرد از بدی و شر او سالم بماند بلکه یا همراه او دچار رأی ومذهب اش می شود و از پیروان او می گردد  و یا این که شک و تردید در دلش می روید که او امید دارد از دلش کنده شود ولی توان آن را ندارد.
این امر بر خلاف سایر گناهان است، چون افراد گناهکار به کسانی که با او همنشینی می کنند،  زیان چندانی نمی رسانند و غالباً این گناه در شخص دیگری نفوذ نمی کند مگر اینکه مصاحبت و همنشینی  طولانی هم باشد و به مدت زیادی همدم و رفیق او باشد و به  او عادت گرفته باشد .
در روایات، مطالبی آمده که بر این مفهوم دلالت دارند، چون سلف صالح از هم نشینی و گفتگو با بدعت گذاران و شنیدن کلام شان نهی کرده و به شدت با این موضوع برخورد کرده اند . در باب دوم چند روایتی از این قبیل آورده شد .
از جمله ی آنها، روایتی است که از ابن مسعود نقل شده که گوید: «هر کس دوست دارد که دین اش باکرامت باشد، از معاشرت و قاطی شدن با پادشاه و هم نشینی با بدعت گذاران کناره گیری کند،  چون هم نشینی با آنان بیشتر از درد زخم به انسا ن می چسبد.»(1) 
از حمید اعرج نقل است که گوید: غیلان به مکه آمد  و آنجا سکونت کرد .پس غیلان نزد مجاهد آمد و گفت: ای ابو الحجاج!   به من خبر رسیده که تو مردم را از هم نشینی با من نهی می کنی و از من سخن به میان می آوری .از من خبرهایی به تو رسیده که من قائل به آنها نیستم . من فقط چنین و چنان می گویم .چیزها یی را آورد که ما آن را انکار نمی کردیم .وفتی برخاست، مجاهد گفت: با این مرد هم نشینی نکنید،  چون او قدری است .
حمید گوید: روزی در حال طواف بودم که غیلان از پشت سرم به من ملحق شد و ردایم را کشید . به او رو کردم .گفت : مجاهد فلان و فلان حرف را چگونه می خواند؟ آن را به اطلاع اش رساندم .پس همراه من به راه افتاد.مجاهد مرا که همراهش بودم، دید . پیش او آمدم و شروع به سخن گفتن با او کردم و او جوابم را نمی داد،  و از او می پرسیدم و جواب مرا نمی داد . حمید افزود: صبح پیش او رفتم و او را بر همان حال دیدم . آنگاه گفتم: ای ابو الحجاج   ازمن خبری به تو رسیده است ؟ آیا بدعتی را به وجود آورده ام ؟ مرا چه شده است ؟ مجاهد گفت: مگر تو را همراه غیلان ندیدم در حالی که شما را نهی کردم از اینکه با او حرف بزنید یا با او همنشینی کنید ؟
حمید گوید: گفتم: به خدا قسم ای ابوالحجاج سخن ات را پشت سر نینداختم،  و من راه رفتن با او را شروع نکردم  و او به این کار شروع کرد . مجاهد گفت: به خدا قسم،  ای حمید!  اگر پیش ام راستگو نبودی، تا زنده ام هیچ گاه به من نگاه نمی کردی که خوش رو باشم،  واگر بار دیگر این کار را تکرار کنی، دیگر تا زنده ام هیچ گاه به من نگاه نمی کنی که خوش رو باشم.(2) 
از ایوب نقل است که گوید: روزی نزد محمد بن سیرین بودم، به ناگاه عمروبن عبید آمد و داخل شد .وقتی نشست،  محمد دستش را در شکم اش گذاشت و بلند شد . به عمرو گفتم: همراه ما بیا . ایوب گوید: بیرون رفتیم . وقتی عمرو رفت، بازگشتم و گفتم: ای ابوبکر !  پی بردم که چرا آن کار را کردی . گفت: آیا پی بردی ؟ گفتم: بله. گفت: هرگز سقف یک خانه مرا با او جمع نمی کند . 
از یکی از سلف صالح نقل شده که گوید: همراه عمروبن عبید(3)  راه می رفتم . ابن عون مرا دید و دو ماه از من روی گرداند.
بعضی گفته اند : عمروبن عبید بر ابن عون داخل شد .ابن عون وقتی او را دید،  ساکت شد وعمرو نیز ساکت  شد و چیزی نگفت . و راجع به چیزی از او سؤال نکرد . مدتی ماند، سپس بلند شد و رفت . آنگاه ابن عون گفت : چگونه به خودش اجازه داد که بدون اجازه ی من داخل خانه ام شود ؟ چندین دفعه این سؤال را تکرار کرد . اما اگر او سخن می گفت، ابن عون چگونه برخورد می کرد .
از مؤمَّل بن اسماعیل نقل است که گوید: برخی از یاران ما به حماد بن زید گفتند: چرا از عبدالکریم فقط یک حدیث روایت کرده ای ؟ گفت: فقط یک بار پیش او آمده ام تا این حدیث را از او بشنوم . و دوست ندارم که از آمدن من پیش او با خبر شود  و من فلان و فلان چیز دارم،  و من گمان می کنم اگر از این موضوع اطلاع حاصل کند، بین ما جدایی ایجاد می شود .
از ابراهیم روایت شده که وی به محمد بن سائب گفت: تا زمانی که براین رأی ات هستی،  نزدیک ما مشو. او مرجئه بود . 
از حماد بن زید از ایوب نقل شده که گوید : سعید بن جبیر با من برخورد کرد و گفت: مگر تو را ندیدم که با طلق بودی ؟گفتم  چرا، مگر او را چه شده است ؟ گفت: با او هم نشینی مکن؛ چون او مرجئه است .
از محمد بن واسع نقل شده است که گوید: صفوان بن محرز را دیدم که شبیبه نزدیکش بود. آنان را دیدم که با همدیگر مجادله و جر و بحث می کردند. او را دیدم که بلند شده و لباسهایش را تکان می داد و می گفت: 
شما زرد زخم هستید، شما زرد زخم هستید .
از ایوب نقل شده که گوید: مردی بر محمد بن سیرین داخل شد و گفت: ای ابوبکر ! آیه ای از کتا