 این امیر بر مردم که بر آن جمع شدند نهی کرده است؛چون جدایی از آنان از دو حال خارج نیست: یا از روی نپذیرفتن رأی شان در پیروی از امیرشان و رخنه گرفتن از سیرت و روش پسندیده اش بدون سبب می باشد بلکه به خاطر تأویلی در ایجاد بدعت در دین می باشد؛ مانند حروریه که امت اسلامی به جنگ با آنان دستور داده اند و پیامبر (ص) آنان را گریزانان از دین نام نهاده است.
و یا به خاطر درخواست امارت پس از انعقاد بیعت با امیر جماعت می باشد؛ چون این کار پیمان شکنی پس از انعقاد پیمان می  باشد و پیامبر (ص) فرموده است : 
« من جاء إلی أمتی لیفرق جماعتهم فاضربوا عنقه کائناً من کان»(11) 
«هر کس به سوی امتم آمد تا جماعتشان را از هم جدا کند گردنش را بزنید هر کس که باشد».
طبری گوید: این معنای دستور به همراهی با جماعت می باشد.
وی افزود: اما جماعتی که هر گاه با رضایت و اختیار خود کسی را به عنوان امیر تعیین کردند و کسی از آن جدا شود بر جاهلیت مرده است، جماعتی است که ابومسعود انصاری و دیگران توصیف اش کرده اند.و این جماعت اکثریت مردم از اهل علم و دین و دیگران می باشد و همان سواد اعظم است .
وی می افزاید: عمر بن خطاب آن را بیان کرده است. از عمرو بن میمون اودی روایت شده که گوید: عمر موقعی که ضربه خورد به صهیب گفت: برای مردم نماز بخوان . سه بار این جمله را تکرار کرد. و باید عثمان و علی و طلحه و زبیر و سعد و عبدالرحمن پیش علی آیند و باید ابن عمر به گوشه ی خانه بیاید و کاری از دستش بر نمی آید. پس ای صهیب! بر سرشان شمشیر بکش. اگر پنج نفر بیعت کردند و یکی کنار کشید سرش را با شمشیر بزن و اگر چهار نفر بیعت کردند و دو نفر کنار کشیدند سر هر دو را با شمشیر بزن تا اینکه همگی به یک نفر اطمینان کنند و با او بیعت نمایند.
طبری گوید: پس جماعتی که رسول خدا (ص) به همراهی با آن دستور داده و کسی که از آن منفرد شود جدا شونده از آن نامیده، نظیر جماعتی است که عمر خلافت را برای کسی که بر بیعت با او جمع شده اند واجب کرده و به صهیب دستور داد که سر کسی را که از آنان جدا می شود با شمشیر بزند، به معنای کثرت عدد کسانی است که بر بیعت با او جمع شده اند و به معنای کمی عدد کسانی است که از آن جدا شده اند. 
طبری افزود: اما روایتی که در آن آمده که امت اسلام بر گمراهی جمع نمی شوند معنایش این است که خدا آنان را بر هلاک کردن و از بین بردن حق در امور دین شان جمع نمی گرداند تا در نتیجه همه ی مردم از علم و دانش دین گمراه شوند و به آن نرسند و این امر در میان امت اسلام نمی باشد .
این تمام سخنانش بود که به معنا نقل شد.
خلاصه اش این است که جماعت به جمع شدن بر انتخاب امامی که موافق قرآن و سنت است مربوط می شود و این نشان می دهد که جمع شدن بر عملی که سنت نیست از معنای جماعت مذکور در احادیث خارج است؛ مانند خوارج و امثال آنان.
این پنج قولی بود که راجع به اعتبار اهل سنت و تبعیت از سنت می باشد و اینکه آنان مورد نظر احادیث مذکورند. پس ما آن را به عنوان یک اصل می گیریم و مطلب دیگری را بر آن بنا می کنیم و آن عبارت است از: 
--------------------------------------------------------------------------------------
1) تخریج آن از پیش گذشت .
2) حدیثی صحیح است: احمد در (المسند) 1/18 و ترمذی به شماره 2303 آن را روایت کرده اند و آلبانی در کتاب «صحیح الجامع» به شماره 2546 آن را صحیح دانسته است.
3) حدیثی صحیح است: ترمذی به شماره 2166 روایتش کرده و آلبانی آن را صحیح دانسته است .
4) حدیثی صحیح است: ترمذی به شماره 2167 روایتش کرده و آلبانی گوید : این حدیث بجز عبارت «من شذ إلی النار» صحیح است .
5) تخریج آن از پیش گذشت.
6) مسلم به شماره 1852 و احمد در المسند 4/261 و 341 آن را روایت کرده اند.
7) حدیثی صحیح است .این عبارت قسمتی از روایت قبلی ابن عمر است.
8) مسلم به شماره 148 و احمد در (المسند) 2/162 آن را روایت کرده اند.
9) مسلم به شماره 1924 روایتش کرده است.
10) تخریج آن را پیش گذشت.
11) تخریج آن اندکی پیش آورده شد.این مسأله این است که همگی بر اعتبار اهل علم و اجتهاد اتفاق نظر دارند خواه مردم عوام به آنان اضافه شوند و خواه اضافه نشوند؛ چون اگر مردم عوام به آنان اضافه نشوند، هیچ اشکال و ایرادی نیست در اینکه اعتبار تنها به اکثریت علما و مجتهدین می باشد. پس هر کس از آن منفرد شود و بر آن حالت بمیرد بر جاهلیت مرده است. و اگر مردم عوام به آنان اضافه شوند به تبع از مجتهدین و دانشمندان اجماع شان معتبر است؛ چون آنان به شریعت اسلام آگاهی و شناخت ندارند. پس حتما باید در امور دینی شان به علما مراجعه کنند؛ چون اگر آنان بر مخالفت با دانشمندان در مواردی که بر ایشان مقرر کرده اند اصرار داشته باشند آن وقت ظاهراً آنان اکثریت جماعت مسلمانان را تشکیل می دهند؛ چون دانشمندان، کم و جاهلان، زیادند. اما کسی نمی گوید پیروی از جماعت عوام مطلوب است و دانشمندان از جماعت جدا شده اند و در حدیث مورد مذمت و نکوهش قرار گرفته اند بلکه قضیه بر عکس است. و دانشمندان اکثریت جماعت مسلمانان و سواد اعظم هستند هر چند کم باشند و مردم عوام در صورت مخالفت با دانشمندان از جماعت جدا شده اند. اما اگر موافق دانشمندان باشند این امر بر آنان واجب است.
از اینجا وقتی از ابن مبارک راجع به جماعتی که به آنان اقتدا می شود سؤال شد، در جواب گفت: ابوبکر و عمر. راوی می گوید: پیوسته آنان را برشمرد تا اینکه به محمد بن ثابت و حسین بن واقد رسید.گفته شد: اینان که وفات یافته اند، از میان زندگان چه کسانی اند ؟گفت: ابوحمزه سُکری، که همان محمد بن میمون مروزی می باشد.  
پس امکان ندارد که مردم عوام در این معانی به طور مطلق معتبر باشند .
بر این اساس اگر فرض کنیم،  یک عصر از مجتهد خالی باشد، پیروی مردم عوام از امثال خودشان ممکن نیست و به عنوان اکثریت جماعت مسلمانان سواد اعظم که حدیث بدان اشاره شده وهر کس با آنان مخالفت نمایند بر جاهلیت مرده است، محسوب نمی شوند بلکه در این صورت نقل اقوال ازمجتهدان به منزله ی وجود خود مجتهدان است. پس آنچه که در صورت وجود مجتهدان بر مردم عوام لازم است،  همان چیزی است که در صورت فرض بر خالی بودن عصر از وجود مجتهدان برآنان لازم می باشد .
به علاوه، پیروی از رأی کسی که صاحب نظر نیست و پیروی از اجتهاد کسی که اهل اجتهاد نیست، گمراهی محض، وپرتاب تیر در کوری است . و این مقتضای حدیث است که آن حضرت می فرماید: 
 «إن الله لا یقبض العلم انتزاعا ینتزعه من الناس ولکن یقبض العلم بقبض العلماء حتی إذا لم یبق عالم اتخذ الناس رؤساء جهالا، فسئلوا فأفتوا بغیر علم، فضلوا وأضلوا »
« همانا خدا علم  و دانش دین را با ستاندن از مردم،  نمی گیرد بلکه با گرفتن از علما آن را می گیرد تا جایی که عالمی نمی ماند و مردم سرانی نادان را انتخاب می کنند . از آنان سؤال می شود، پس فتوا می دهند و در نتیجه هم خود گمراه می شوند، و هم دیگران را گمراه می کنند ».
ابونعیم از محمد بن قاسم طوسی، خدمتکار محمد بن اسلم طوسی روایت کرده که گوید: از اسحاق بن راهویه شنیدم که حدیثی را به طور مرف