 آوریم. تنها بررسی این مطلب می ماند که آن فرقه ها را هفتاد و دو فرقه به حساب آورد، چون با این اعتبار هفتاد فرقه می شود. و این به جمع میان فرقه های این امت و فرقه های امت های دیگر، با وجود فرموده‏ی: «قطعاً از سنت های پیشینیان تان، وجب به وجب و متر به متر پیروی می کنید»، تعارض دارد.
در جواب می توان به یکی از این دو امر اشاره کرد: 
یا اساساً در این زمینه سخن نمی گوییم، چون مخالف حدیث صحیح است؛ زیرا در حدیث صحیح، هفتاد و یک فرقه و در حدیث ابن مسعود، هفتاد و دو فرقه آمده است.
و یا این چنین تأویل می کنیم که سه گروهی که نجات یافته اند، سه فرقه نیستند، بلکه تنها یک فرقه اند که به سه درجه تقسیم شده اند؛ چون روایت موجود در «تفسیر عبد بن حمید»، عبارت: «نجا منها ثلاث»: «سه گروه از آنها نجات یافت»، می باشد و آن را به سه فرقه تفسیر نکرده است، هر چند ظاهر سیاق این را می رساند که مظور سه فرقه است؛ ولی قصد جمع میان روایات و معانی حدیث، ما را به این تأویل وادار کرده است. خدا بهتر می داند که منظور پیامبرش از آن چیست؟
فرموده‏ی: «کلها فی النار؛ إلا واحدة»: «در عموم ظاهر است؛ چون واژه‏ی«کلاً» از صیغه های عموم می باشد.
حدیثی دیگر آن را تفسیر می کند: «اثنتان و سبعون فی النار، و واحدة فی الجنّة»: «هفتاد و دو فرقه در جهنم و یک فرقه در بهشت است». این حدیث، نص است و تأویل را نمی پذیرد.
------------------------------------------------------------------------------------
1) مسلم به شماره ی50 آن را روایت کرده و لفظ او چنین است: «و لیس وراء ذلک...».پیامبر(ص) هیچ کدام از فرقه ها  را معرفی نکرد جز یک فرقه، و فقط آنها را برشمرد. وقتی از فرقه‏ی اهل نجات مورد سؤال قرار گرفت، آن را معرفی کرد. به همین صورت هم اتفاق افتاد و قضیه بر عکس نبود؛ به چند دلیل: 
اوّل- تعیین و معرفی فرقه‏ی ناجیه، به نسبت التزام و تعهد مکلف، مهم تر و مؤکدتر است و شایسته تر است که ذکر شود، چون هرگاه یک فرقه معین و معرفی شوند، تعیین و معرفی فرقه های  دیگر، لازم نمی آید.
به علاوه، اگر همه‏ی فرقه ها بجز این یک فرقه، معین و معرفی می شدند، نیازی به بیان و معرفی این یک فرقه نبود؛ چون بحث کردن در این باره مقتضی ترک بدعت هاست، و ترک یک چیز مقتضی انجام دادن چیزی دیگر نیست. پس ذکر یک فرقه به طور کلی، مفید و سودمند است.
دوّم- این کار مختصرتر است، چون اگر مذهب و عقیده‏ی فرقه‏ی ناجیه ذکر شود، به طور بدیهی دانسته می شود که دیگر فرقه هایی که با عقیده و مذهب فرقه‏ی ناجیه مخالفت دارند، اهل نجات نیستند و در نتیجه از طریق اجتهاد، این فرقه ها معین و مشخص می شدند، برخلاف زمانی که عقیده و مذهب سایر فرقه ها جز فرقه‏ی ناجیه ذکر شود؛  چون این امر اقتضای شرح و توضیح زیادی دارد و به نسبت فرقه‏ی ناجیه نیازی به اجتهاد جهت معرفی اش نبود؛ زیرا اثبات عباداتی که مخالفت با آنها بدعت می باشد، عقل نمی تواند در آنها اجتهاد کند.
سوّم- این کار برای پوشاندن هویت فرقه‏ی اهل هلاک، بهتر است همان طور که در قضیه‏ی تعیین فرقه ها از آن سخن به میان آمد. اگر سایر فرقه ها تعیین می شدند، این کار با قصد پوشاندن هویت شان تناقض داشت. پس آنچه که بدان نیاز هست، تفسیر و توضیح داده شده و آنچه که بدان نیازی نیست، رها شده است.
پیامبر(ص) معرفی فرقه‏ی ناجیه را با این عبارت، بیان کرده است: «ما أنا علیه و أصحابی»: «فرقه ای که من و یارانم بر[عقیده و مسلک] آنان هستیم». این فرموده را در جواب سؤالی که از وی شد، اظهار فرمود؛ آنگاه که گفتند: آن فرقه کدام است ای رسول خدا؟ آن حضرت در جواب فرمود که فرقه‏ی ناجیه، فرقه ای است که به اوصاف او و یارانش متصف باشند. این مطلب نزد آنان معلوم بود و پوشیده نبود. از این رو آنان به همین جواب اکتفا کردند و چه بسا به نسبت  کسانی که از آن زمان ها، دورند، نیاز به تفسیر آن باشد.
خلاصه، یاران رسول خدا(ص) کسانی بودند که به آنان اقتدا و از سنت و روش شان پیروی می شد. مدح و ستایش آنان در قرآن کریم آمده و رهبرشان، محمد(ص) آنان را مورد تمجید و ستایش قرار داده، و اخلاق و شخصیت آن حضرت، قرآن بود؛ خداوند متعال می فرماید:(وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ) القلم: ٤ 
« ‏ تو داراي خوي سترگ (يعني صفات پسنديده و افعال حميده) هستي . ‏». بنابراین قرآن، در حقیقت مورد تبعیت و پیروی قرار می گیرد و سنت، آن را تبیین و تفسیر می کند. پس کسی که از سنت پیروی کرده، در حقیقت از قرآن پیروی کرده است. و صحابه از همه‏ی مردم، به آن مستحق تر بودند. پس هر کسی به آنان اقتدا نماید، از فرقه‏ی ناجیه که به لطف خدا داخل بهشت  می شود می باشد و این معنای این حدیث می باشد «ما أنا علیه و أصحابی .»(1)  پس قرآن و سنت همان راه راست هستند و غیر از آن دو مثل اجماع و قیاس و ... از قرآن و سنت نشأت می گیرند.
این وصفی است که پیامبر (ص) و یارانش متصف به آن بودند و این معنای عبارت «و هی الجماعة»(2)  است که در روایت دیگری آمده است، چون جماعت مسلمانان در وقت این فرمایش پیامبر (ص) به آن وصف متصف بودند.
البته لفظ جماعت معنای دیگری دارد که بعدا آن را بیان می کنیم .
سپس در این تعریف نکته دیگری هست که باید مورد بحث و بررسی قرار داد و آن اینکه واژه ((کل )) زیر اصطلاح ((اسلام )) داخل شده است حالا این فرد اهل سنت باشد یا بدعت گذاری باشد که ادعا کند به رتبه تجات رسیده و زیر پرچم فرقه ناجیه قرار می گیرد چون کسی غیر آن را ادعا نمی کند مگر کسی که ریسمان اسلام را پاره کرده و به گروه کفر مثل یهود و نصارا و کسانی که درظاهر اسلام آورده و درباطن بدان معتقد نیستند مثل منافقان، پیوسته باشد. پس امکان ندارد او به پایین ترین درجات فرقه ی ناجیه برای خودش راضی باشد در حالی که مدعی بالاترین درجات این گروه است اگر بدعت گذار می دانست که بدعت گذار است بر آن حالت نمی ماند و با اهل بدعت همنشینی نمی کرد چه برسد به اینکه آن را جزو دین قرار دهد. این چیزی است که در سرشت انسان نهاده شده و هیچ عاقلی مخالف آن نیست. 
وقتی چنین است پس هر فرقه ای مدعی است که جزو فرقه  ی ناجیه است مگر نمی بینی که بدعت گذار همیشه موضع گیری و روش خود را ازنظر شرعی خوب و نیکو می داند و روش و منبع دیگری را زشت می داند ؟  
فرد ظاهری مذهب ادعا می کند که پیرو سنت است عالمی که قیاس می کند مدعی است که او موحد است و تنها اوست که شریعت را فهم کرده است . کسی که صفات خدا را نفی می کند، ادعا می کند که او موحد و یکتا پرست می باشد. کسی که قائل به استقلال قدرت انسان است ادعا می کند که عادل است . به همین خاطر معتزله خودشان را اهل عدل و توحید نامیده اند. فردی که صفات خدا را به صفات مخلوقات  تشبیه می کند مدعی است که او ذات و صفات پروردگار را اثبات کرده، چون نفی تشبیه از نظر او نفی محض که همان عدم صفات خداست می باشد ... و همین طور هر گروهی از گروه هایی که پیروی از شریعت برایش ثابت شده یا ثابت نشده باشد این چنین است.
وقتی به استدلالات قرآنی یا حدیثی در موارد خاصی مراجعه می کنی