ف عقل شان و نه به تناسب شرف و فضیلت شان در میان قوم شان فقط؛ چون خداوند متعال شرف و کرامت را تنها به وسیله ی تقوا و پرهیزکاری ثابت کرده و نه به وسیله ی چیز دیگر؛ چون می فرماید : 
(إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ) الحجرات: ١٣ (بي‌گمان گرامي‌ترين شما در نزد خدا متقي‌ترين شما است).
 هر کس بر تبعیت از شریعت بیشتر محافظت کند نسبت به شرف و کرامت در اولویت قرار دارد و هر کس پایین تر از آن باشد در شرافت و کرامت به درجه ی والا در تبعیت از شریعت نمی رسد. بنابراین شرافت و کرامت تنها به سبب زیاده روی در حاکم گردانیدن شریعت می باشد.
سپس بعد از این می گوییم: خداوند سبحان اهل علم را گرامی داشته و قدر و منزلت شان را والا و بزرگ کرده است. کتاب و سنت و اجماع بر این امر دلالت دارند.بلکه عقلاء بر فضیلت علم و اهل علم اتفاق نظر دارند و همگی معتقدند که اهل علم استحقاق والاترین درجات را دارند. این مطلبی است که هیچ عاقلی در آن اختلافی ندارد.
اهل شریعت ها همگی متفق اند بر اینکه علوم شریعت بهترین و بزرگ ترین پاداش را نزد خدا در روز قیامت دارد؛ خواه به برخی از فرقه ها اجازه ی تعیین علوم شریعت را بدهیم -منظورم از علوم شریعت علومی است که شرع به فضیلت و برتری آنها اشاره کرده است- و خواه به آنان این اجازه را ندهیم؛ چون همگی بر افضل بودن علوم شریعت و اثبات مزیت و برتری آن بر سایر علوم اتفاق نظر دارند .
به علاوه برخی از علوم شریعت به نسبت سعادت اخروی مثل وسایلی می مانند و برخی از آن مثل هدف می مانند.  علوم شرعی  که مثل اهداف می مانند بالاترین درجه و امتیاز را دارد. در این باره نیز میان عقلاء هیچ اختلافی وجود ندارد مثلاً علم عربی به نسبت علم فقه همچون وسیله است. پس علم فقه بهتر و افضل تر است.
وقتی این موضوع ثابت شد، پس اهل علم شریعت بدون شک بالاترین و بزرگترین منزلت را از میان مردمان دارند و ستایش و تمجید در شریعت متوجه اهل علم شده و این ستایش و تمجید هم فقط از جهت اتصاف شان به علوم شریعت می باشد نه از جهت دیگری.
آنچه نشان دهنده ی این مطلب است این است که اهل علم با قید متصف شدن به علم، مورد ستایش و تمجید قرار گرفته اند. بنابراین علم شریعت تنها علت این ستایش می باشد و اگر اتصاف به علم شریعت نبود، آنان هیچ برتری و فضیلتی بر دیگران نمی داشتند.
از همین حا عالمان اسلامی حاکمان بر تمامی مردمان از جهت قضاوت و فتوا و راهنمایی شده اند؛ چون آنان به علم شرعی که  به طور مطلق حاکم بر همه است متصف شده اند. پس اینان از جهت اتصاف شان به وصفی که با دیگران در آن وصف اشتراک دارند مثل قدرت و اراده و عقل و مانند آن حاکم بر مردم نشده اند؛ چون در این وصف از جهت قدر مشترک هیچ برتری و مزیتی نیست، چون همه در آن وصف اشتراک دارند، بلکه تنها از جهت اتصاف شان به وصف حاکم بودن علم شرعی بر مردم حاکم شده اند. این بیان به خاطر وضوح اش نیازی به برهان ندارد.
سپس بعد از این می گوییم: از آنجا که اهل علم حاکم بر مردم شده اند و به سبب حمل علم شرعی به آنان مراجعه می شود، از این لازم می آید که آنان فقط از جهت اتصاف شان به علم شرعی حاکم بر مردم باشند؛ همان طور که اهل علم از این جهت مورد ستایش و تمجید قرار گرفته اند. پس امکان ندارد اینان به وصف حاکم بودن متصف باشند در حالی که فرض شود از جهت علمِ حاکم، خارج شده باشند؛ چون اهل علم تنها از جهت علم شرعی حجت بر مردم اند . پس هر گاه از جهت علم شرعی خارج شدند، چگونه تصور می شود که حاکم بر مردم باشند؟ این امر محال است.
همان طور که به دانشمند علوم و ادبیات عرب مهندس گفته نمی شود و به عالم به هندسه عرب دان گفته نمی شود، به همین صورت به کسی که از حکم به احکام شریعت منحرف شده حاکم به شریعت گفته نمی شود بلکه  به او گفته می شود که وی به رأی خود حکم می کند. پس درست نیست که در علم شریعت  حجت بر مردم باشد؛ چون علم شرعی او را تکذیب می کند و وی را قبول ندارد. این مفهوم نیز به طور کلی مورد اتفاق همه است و کسی از عقلاء در آن مخالفتی ندارند.
سپس از این مطلب به مطلب دیگری که بدان وابسته است منتقل می شویم و آن اینکه عالم به شریعت هر گاه از گفته اش پیروی شود و مردم به حکم اش گردن نهند تنها از این جهت که عالم به شریعت است و به مقتضای آن حکم می کند، مورد تبعیت قرار می گیرد نه از جهتی دیگر .
پس او در حقیقت ابلاغ کننده از طرف رسول خدا(ص) است همان طور که رسول خدا(ص) ابلاغ کننده از طرف خداست. پس از وی آنچه را که یقیناً ابلاغ کرده یا به احتمال قوی ابلاغ نموده، احکام دریافت می شود و تنها از این جهت که برای حکم دادن گماشته شده است از وی احکام دریافت نمی شود؛ چون این امر حقیقتاً برای هیچ کس ثابت نمی شود و تنها برای شریعتِ نازل شده بر پیامبر((ص)) ثابت است، و این امر تنها برای پیامبر(ص) ثابت شده به این دلیل که معصوم است. دلیل اینکه آنچه  پیامبر(ص) می گوید یا انجام می دهد، حق است این است که رسالت همراه با معجزه بر این مطلب دلالت دارد؛ چون غیر پیامبر(ص) عصمت برایش ثابت نشده به گونه ای که به مقتضای آن حکم کند تا جایی که در گماشته شدن برای حکم دادن به طور مطلق با پیامبر(ص) یکسان باشد، بلکه او تنها با شرط حکم دادن به مقتضای شریعت برای این کار گماشته شده است به گونه ای که هر گاه حکمی شرعی مخالف حکم او یافت شود دیگر او حاکم نیست؛ چون او در این صورت از مقتضای شریعت حاکم خارج شده است. این مطلب مورد اتفاق دانشمندان اسلامی است .
به همین خاطر هرگاه در یک مسأله ی شرعی اختلاف و نزاع پیش آید، واجب است به شریعت  ارجاع داده شود؛ چون حق در آن ثابت نشده است. زیرا خداوند می فرماید: 
(فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ) النساء: ٥٩
و اگر در چيزي اختلاف داشتيد (و در امري از امور كشمكش پيدا كرديد) آن را به خدا (با عرضه به قرآن) و پيغمبر او (با رجوع به سنّت نبوي) برگردانيد (تا در پرتو قرآن و سنّت،  حكم آن را بدانيد . چرا كه خدا قرآن را نازل،  و پيغمبر آن را بيان و روشن داشته است . بايد چنين عمل كنيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد .
بنابراین، کسی که به احکام شریعت مکلف است از سه حالت خارج نیست: 
اول - اینکه در احکام شرعی مجتهد باشد حکم اش همان چیزی است که اجتهادش بدان منجر شده است؛ چون اجتهاد وی در مسائلی که دلالت روشنی در آنها نیست جانشین حکم شرعی است با این فرض که هر آنچه برای این مجتهد ظاهر شده به قصد شارع نزدیک تر و به ادله ی شرعی مرتبط تر است. اما آنچه برای غیر مجتهدین ظاهر می شود چنین نیست. و بر مجتهد واجب است که از حکمی که به قصد شارع نزدیک تر است، پیروی کند؛ به این دلیل که او در مواردی که دلیل کاملاً روشن شده اختیاری جز پیروی از دلیل ندارد و نباید از آنچه که اجتهادش بدان منجر شده پیروی کند و رأیی که برایش ظاهر شده لغو و مثل عدم است؛ چون این رأی بر اساس غیر جهت شریعت ح