‌خوانيم: 

)فَبَشِّرْ عِبَادِي * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ y( (زمر: 17-18).

«پس آن بندگانم را نويد ده که به هر سخن گوش مي‌دهند، سپس بهترين سخن را پيروي مي‌کنند».

و دربارة تعصّب‌هاي جاهلانه مي‌فرمايد: 

)إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمْ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا( (فتح: 26).

«آنگاه که کافران دل را به تعصّب واداشتند، تعصّب جاهليت، و خدا آرامش و متانت را بر رسولش و مؤمنان فروفرستاد و کلمة تقوي رابا ايشان قرين ساخت که سزاوارتر از هر کس به آن بودند و أهليتش را داشتند».

و پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- دربارة حکمت (يعني سخن محکم و پرعمق) مي‌فرمايد: «الکلمة الحکمة ضالّة المؤمن فحيث وجدها فهو أحق بها» (صحيح ترمذي، چاپ مصر، الجزء الخامس، حديث شمارة 2687) يعني: «سخن حکمت‌آميز، گمشدة مؤمن است بنابراين هر جا (نزد هر کس) آنرا يافت او سزاوارتر از ديگران به (آموختن) حکمت است».

کسي که به اين تعاليم پايبند باشد، همچون جاهلان در عقايد نامعقول تعصّب نمي‌ورزد و حکمت رااز هر کس – هرچند کافر باشد – مي‌گيرد و هر افسانه‌اي را به دين خدا نسبت نمي‌دهد و به پيامبر او نمي‌بندد و اگر رواياتي را که مشکوک است نقل کرد، مانند برخي از مورّخان و محدّثان اسلامي، مشکوک‌بودن آن روايات را در مقدّمة کتابش خاطرنشان مي‌سازد يا اسناد روايات مزبور را در اختيار خواننده مي‌نهد تا بهتر بتواند دربارة آنها تفتيش و تحقيق کنند؛ بويژه که در ميان مسلمين (صرف‌نظر از عدّه‌اي از محدّثينِ ساده‌لوح و زودباور) علماي محقّق و با انصاف و ژرف‌نگر بسيار بوده‌اند.

اسلام، گذشته از خاندان و ياران بزرگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم-، دانشمندان و نويسندگاني را تربيت نموده که چون محمّد بن ادريس شافعي (صاحب کتاب الأم در سنّت رسول الله) مي‌گفتند: «ما ناظرت أحداً قط فأحببت أن يخطأ»[4] - «هيچگاه با کسي مناظره نکردم که دوست داشته باشم او در مناظره به خطا افتد»!. 

اسلام در طول تاريخ خود مجتهداني اسلام شناس ساخته که «نادانسته سخن گفتن» را حرام مي‌دانستند و به هنگام استفتاء مردم، از گفتن «نمي‌دانم»! خودداري نمي‌ورزيدند. شافعي گفته است: «إني شهدت مالکا قد سئل عن ثمان وأربعين مسألة فقال في اثنتين وثلاثين منها: لا أدري»![5] = «من در مجلسي شاهد بودم که از مالک (امام مدينه) چهل و هشت مسأله سؤال کردند و او دربارة سي و دو مسأله از آنها گفت: نمي‌دانم»! و اين مالک، همان کسي است که کتاب الموّطأ را نگاشته و از راههاي دور براي فهميدن سُنن پيامبر و شيوة زندگاني آن حضرت، بار سفر مي‌بستند و بسوي او مي‌شتافتند. إليه يشد الرحال!

غزالي در آداب مناظره گويد: «علي المناظر أن يکون في طلب الحق کناشد ضالة لا يفرق بين أن تظهر الضالة علي يده أو علي يد من يعاونه، ويري رفيقه معينا لا خصما ويشکره إذا عرفه الخطأ وأظهر له الحق»[6] يعني: «آن کس که مناظره مي‌کند بايد در جستجوي حقّ مانند شخصي باشد که گمشده‌اي دارد و به دنبال آن مي‌گردد و هيچ تفاوت ننهد که گمشده‌اش به دست او پيدا شود يا به دست يارش که با او مناظره مي‌کند و بايد تا بر همسخن خود، نه چون دشمن، بلکه ماند ياوري بنگرد و هرگاه او را با خطايش آشنا کرد و حق را براي وي آشکار ساخت اورا سپاس گزارد».

ما مي‌پرسيم اگر کسي با چنين روحيه اي (که غزالي تذکار مي‌دهد) به تحقيق در تاريخ اسلام پردازد آيا به درک صحيح سيرة پيامبر اسلام نائل خواهد آمد؟ و آيا همة علماي اسلامي فاقد اين روحيه بوده‌اند و تنها نويسندة کتاب 23 سال از اين نعمت برخوردار است؟!

ثالثاً راه حلّي که نويسندة 23 سال پيشنهاد مي‌نمايد يعني «بدون داشتن هيچ عقيده‌اي به پژوهش پرداختن»، مشکل گرايش به موهومات را حلّ نمي‌کند! زيرا چه بسا که آدمي در همان بي‌عقيده‌بودن متعصّب گردد و تمايل بر حفظ آن حالت در او راسخ شود، به طوريکه، اگر دلائل مثبتي هم بر لزوم‌داشتن عقيده‌اي پيدا کند، دست از آن حالت بر ندارد که به قول حکميان: «خوپذير است نفس انساني»! بنابراين راه چاره همان است که آدمي براي وصول به تقواي علمي، خود را تربيت کند، يعني دقّت و انصاف در تحقيق را همواره پيشه سازد. تنها از اين طريق است که دسترسي به حقايق براي انسان ميسّر مي‌شود، خواه آدمي عقيده‌اي داشته باشد و خواه از عقيده، عاري باشد و اين همان راه‌حلّي است که قرآن مجيد بندگان خدا را بدينگونه به آن ترغيب مي‌کند: 

)وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ( (عنکبوت: 69).

«کساني که به سخت‌کوشي دربارة ما پردازند آنانرا به راههاي خويش هدايت مي‌کنيم».

)فَبَشِّرْ عِبَادِي * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا  الأَلْبَابِ[        (زمر: 17-18).

«پس آن بندگانم را نويد ده که به هر سخن گوش مي‌دهند سپس بهترين سخن را پيروي مي‌کنند، آنها را خدا هدايت کرده است»[7].

نويسندة 23 سال در پي سخنان گذشته شرحي آورده مبني بر اينکه حضرت محّمد -صلى الله عليه وآله وسلم- از معاصرين خويش کاملاً متمايز بوده است ولي مردم روزگار او چون به عقايد و رسوم خرافي، خوگرفته بودند و يا مانند ابوجهل داعية تفوّق بر «بني عبدمناف» را داشتند با آن حضرت به ستيزه برخاستند بويژه که برخي از آنان در اثر خودخواهي و به اتّکاي مالداري، متوقّع بودند که اگر رسالتي در کار باشد نصيب ايشان شود! البتّه گروهي روشن‌بين و نيک‌انديش چون ابوبکر هم در ميان آنان بسر مي‌بردند که سخن حق را از پيامبر پذيرفتند... . (صفحة 8 و 9 و 10 کتاب).

اين گفتار متناسب با بحث گذشته نيست و گويا رشتة سخن در اينجا از کف نويسنده به در رفته است! زيرا سخن أصلي او بر سر آن بود که «مسلمين و ترسايان باختري به علّت داشتن عقايد پيشين، هيچکدام نتوانسته‌اند وقايع زندگاني حضرت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- را به درستي بنويسند»!

اگر مسلمانانِ نخستين چون ابوبکر، يا کافران روزگار پيامبر چون ابوجهل، دربارة سيرة پيامبر کتابي نگاشته بودند البتّه جا داشت که نويسندة 23 سال در اينجا ذکري از ايشان به ميان آورد و باشواهدي از آثار هر کدام نشان دهد که در تحقيقات تاريخ، داشتن عقايد پيشين، مانع درک صحيح تاريخ مي‌شود، امّا نه ابوبکر کتابي در سيره النّبي نگاشته و نه ابوجهل دراين باره اثري به جاي گذاشته! ناچار بايد گفت که نويسندة 23 سال در اينجا به پريشان‌گويي درافتاده است!

از اينکه بگذريم، مگر نه آنکه دين ابوبکر و ابوجهل يپش از ظهور اسلام يکي بود و هر دو بُت‌پرستي مي‌کردند؟ پس چرا عقيدة پيشين مانع نشد تا ابوبکر سخن حق را از پيامبر بپذي