مي که از سيرة پيامبر سخن مي‌رود ابوعبدالله محمّد بن عمر واقدي (متوفي در سال 207 هجري قمري) است امّا کتاب مشهور واقدي که آنرا دربارة رويدادهاي عصر پيامبر تأليف کرده «مغازي رسول الله» نام دارد و چنانکه از اسم کتاب پيدا است در زمينة جنگهايي که در روزگار رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رخداده تأليف شده است بنابراين در چنين کتابي اساساً از ولادت و پرورش پيامبر ذکري به ميان نمي‌آيد و معلوم نيست نويسندة بيست و سه سال اين عبارت فارسي را از کجا آورده! و مضمون آنرا بدون ذکر مأخذ به واقدي نسبت داده است؟! واقدي درکتابش پس از آوردن مقدمه‌اي، جنگ «بدر» را مطرح مي‌سازد و حوادث آنرا با اسناد خود گزارش مي‌دهد و سپس بهمين شيوه، ديگر پيکارهاي پيامبر را تا غزوة «تبوک» ياد مي‌کند و کتاب خود را با «حديث وفاة النبي صلى الله عليه وسلم» به پايان مي‌رساند[1]. بنابراين بحث از اينکه پيامبر در ماه اوّل ولادت چه مي‌کرد؟ و در ماه نُهم چگونه بود؟ جايي در اين کتاب ندارد.

امّا دربارة رُشد پيامبر خدا در کودکي، کتابهاي سيره روايتي از داية آن حضرت يعني «حليمة سعديه» آورده‌اند، از جمله بنا به گزارش ابن اسحاق در سيره، حليمه گفته است: «حتي مضت سنتاه وفصلته وکان يشب شباباً لا يشبه الغلمان فلم يبلغ سنتيه حتي کان غلاماً جفراً» (سيرة ابن هشام، جلد 1، صفحه 164) يعني: «تا آنکه دو سالش سپري گشت و او را از شير گرفتم و چنان رشد مي‌کرد که از اين حيث به هيچيک از پسرکان نمي‌ماند و به دوسالگي نرسيده بود مگر اينکه پسرکي درشت گرديد».

واقدي که به کنايه مورد تمسخر نويسندة بيست و سه سال قرار گرفته از همين ماجرا تعبير ديگري دارد وي (نه در کتاب مغازي بلکه) به نقل شاگردش «ابن سعد» در «طبقات» گفته است: «مکث عندهم سنتين حتي فطم وکأنه ابن أربعة سنين» (الطبقات الکبري، اثر ابن سعد، چاپ اروپا – لندن – الجزء الأول صفحة 70) يعني: «دو سال نزد ايشان (خانواده حليمه) بماند تا آنکه از شير گرفته شد و چنان بود که کودکي چهار ساله است».

پيدا است که مقصود گوينده آن است که تندرستي و بالندگي پيامبر را دورة کودکي به خوبي برساند، اينک اگر کسي اين تعبيرات را ماية مبالغه و غلوّ قرار دهد و سخنان گزاف گويد، مورّخ و سيره‌نويس اسلامي را چه جُرمي است؟

از اين گذشته «واقدي» در آثارش بيشتر به جمع روايات نظر داشته و ما قبلاً گفتيم که رأي واقدي و أمثال او با روايت واقدي و أقرانِ وي، تفاوت دارد. محدّثان و مورّخان گذشته، روايات را با اسناد آن ذکر مي‌کردند تا مجال نقد و اعتراض براي اهل فنّ باشد و روايت هر مفسّر و فقيه و مورّخي بويژه اگر با ذکر سند يعني سلسلة روات همراه باشد هميشه برابر با رأي و نظر او نيست، رأي وي از نگرش به مجموعة آثار و جرح و تعديل و نقد و تفسير آنها به دست مي‌آيد، نويسندة بيست و سه سال که از اين ماجرا آگاهي ندارد و شيوة کار علماي اسلامي را نمي‌داند در پي سخنان گذشته خود مي‌نويسد: 

[اين يک نمونه از طرز تاريخ‌نويسي و افسانه‌سرايي مسلمين است.] (صفحة 8 کتاب).

من نمي‌دانم به کسي که گرفتار أوهام شخصي است و خبر از روش تحقيق در تاريخ ندارد و از اسلوب «فقه السيره» بي‌اطّلاع است و آنگاه به همة مسلمين مي‌تازد و همگان را افسانه‌سرا معرّفي مي‌کند چه بگويم؟!

قُرآن مجيد و رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- ما را زشت‌گويي باز داشته‌اند و به: 

)وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا ([2]  (فرقان: 72).

عادت داده‌اند لذا با «ابوالأسود دؤلي» همزبان مي‌شويم و به رسم نصيحت به نويسندة بيست و سه سال و همفکران و همراهان او مي‌گوييم: 

يا أيها الرجل المعلم غيره
  
 أبداً، وأنت من الرشاد عديم
 
هلا لنفسک کان ذا التعليم
  
 إبدا بنفسک فانهها عن غيها
 
وأراک تلقح بالرشاد عقولنا
  
 فإذا أنتهت عنه فأنت حکيم[3]
 

سپس نويسندة 23 سال مي‌نويسد: 

[از طرف ديگر أغراض ديني، ترسايان باختري را بر آن داشته است که محمّد را درغگو، جاعل، حادثه‌جو، جاه‌طلب و شهوتران بگويند بديهي است که هيچيک از اين دو طائفه نتوانسته‌اند وقايع را چنانکه هست دنبال کنند]. (صفحة 8 کتاب).

در اينجا نويسنده به حقايقي دربارة پيامبر اسلام اعتراف کرده که خود در خلال کتابش بر ضدّ آنها سخن گفته است! خوانندگان ارجمند اين اعترافات را بياد داشته باشند تا به گفتارهاي ديگر او که با اين سخنان مغاير و معارضند برسيم.

نويسنده 23 سال چنين ادامه مي‌دهد: 

[علّت، اين است که معتقدات، خواه سياسي و خواه ديني و مذهبي مانع است که انسان خرد خود را بکار اندازد و روشن بينديشد. پيوسته پرده‌اي از خوبي و بدي روي موضوع بحث کشيده مي‌شود، مهر و کين، تعصّب و لجاج و عقايد تلقيني، شخص مورد مطالعه را در بُخار و مه تخيلات فرو مي‌پيچد]. (صفحة 8 کتاب).

از بيان نويسنده: اين نتيجه به دست مي‌آيد که چون آدمي با داشتن عقيده نمي‌تواند حقيقتي را درک کند و بطور صحيح بينديشد، پس بايد ترک عقيده نمايد تا به روشن‌انديشي نائل آيد!

امّا اوّلاً بسيار بوده‌اند کساني که با داشتن اعتقادات نادرستِ مذهبي يا سياسي در اثر تحقيق و دقّت، خطاي خويش را دريافته‌اند و از عقايد خود روي برتافته‌اند. شگفتا از نويسندة بيست و سه سال که مدّتها در کسوت روحانيون شيعه بوده و به عقايد پدري دلبستگي داشته است با اينهمه دربارة خود عقيده دارد که توانسته است از بخار مه‌آلود تخيلات به درآيد و در آفتاب روشن واقعيات قدم گذارد! و سيرة پيامبر اسلام را بدون آميختگي با موهومات! بنگارد، امّا اين توانايي را از ديگران سلب کرده و مِلک طِلق خويش مي‌پندارد، عجبا! خودپسندي تا چه اندازه؟! خود بزرگ‌بيني تا چه حدّ؟!! اين تحقير انسان و تخفيف مشاعر او است که گمان کنيم آدمي همينکه به چيزي عقيده داشته باشد ديگر ممکن نيست بتواند حقايقي را که احياناً با عقايد او نمي‌سازند بفهمد و از اين راه افکارش را اصلاح کند.

در طول تاريخ بارها ديده شده که بي‌دينان به دينداري روي آورده‌اند و يا ديندارها به سوي بي‌ديني رفته‌اند، نويسندة بيست و سه سال هر کدام از اين دو دسته را مُحقِّ بشمارد بايد بپذيرد که مي‌توان در عين اعتقاد به باطل، کوشش کرد تا حق را دريافت و به جانب آن شتافت.

ثانياً عقيدة استوار به اسلام مستلزم داشتن تقواي فکري و انصاف نيز هست که همين موضوع خود مانع مي‌شود از اينکه محقّق مسلمان، بدون علم و اطمينان هر افسانه‌اي را به پيامبرخويش ببندد، يا نسبتِ آن را به حضرتش قبول کند، يا به آراء مختلف نظر نيفکند و دربارة رأي ويژه‌اي تعصّب به خرج دهد، و همچنين مانع مي‌شود از اينکه به خاطر دشمني با کساني سخنان حکميانه يا درستِ آنها را انکار کند، زيرا همة اين امور از منهيات اسلام است و همة مسلمين به پرهيز از آنها مکلّفند، چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم: 

)وَلا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ( (اسراء: 36).

«چيزي را که به آن علم نداري پيروي مکن».

و نيز م