اه غطفان به رهبري عُيينَه بن حِصن از قبيلة بَني فَزارَه، عزم مدينه نمود. و سپاهي از پيروان مِسعَر بن زُخَيلَة از ميان طائفة وي يعني أَشجَع حرکت کرد».

بگفتة واقدي، سپاه بني‌سُلَيم با هفتصد مرد جنگي نيز به تحريک يهوديان، با لشکر قريش همراه شد بطوريکه روي هم رفته ده هزار نفر رزمنده، آهنگ نبرد با پيامبر کردند و به سوي مدينه براه افتادند[2].

هنگامي که اين سپاه بزرگ نزديک مدينه رسيد، بيم و وحشت بر دلهاي منافقان افتاد و چون پيامبر و يارانِ با ايمانش بقصد رويارويي با دشمن بيرون آمدند، کساني که از ايمان بهره‌اي نداشتند از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رخصت بازگشت به مدينه مي‌خواستند! چنانکه در قرآن مجيد مي‌خوانيم: 

)وَإِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَاأَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَارًا( (احزاب: 13).

«هنگامي را بياد آوريد که گروهي از منافقان مي‌گفتند: اي اهل يثرب شما را جاي‌ماندن نيست، پس بازگرديد! ودسته‌اي از آنان از پيامبر اجازه مي‌خواستند، مي‌گفتند که خانه‌هاي ما بي‌حِفاظ است! خانه‌هاي آنها بي‌حِفاظ نبود، ايشان جز فرار نيتي نداشتند»!.

در چنين احوالي که احزابِ بت‌پرستِ عرب در کنار مدينه فرود آمده بودند و منافقانِ بيمار‌دل نيز بر ضدّ پيامبر سخن مي‌گفتند[3]، و بيم مي‌رفت که قتل عام سختي پيش آيد، خبر رسيد که يهوديان بني‌قريظه خيانت نموده و با سپاه دشمن هم‌پيمان شده‌اند!

واقدي و ابن هشام و طبري نوشته‌اند که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بدون تحقيق، خبر مزبور را نپذيرفت، بگزراش واقدي، پيامبر ابتدا پسر عمّة خود زُبَير بن عَوّام و سپس، سَعد بن مُعاذ و سَعد بن عُبادَة و اُسَيد بن حُضَير را براي پژوهش بسوي بني‌قريظه فرستاد. انتخاب اين افراد، بسيار بجا و شايسته بود. بويژه گزينش سعد بن مُعاذ که رئيس قبيلة أوس شمرده مي‌شد و از روزگار پيش از اسلام با يهوديان بني‌قريظه همپيمان بود، بسيار مناسب مي‌نمود. اين سه تن به سوي دژهاي بني‌قريظه رهسپار شدند و از آنان دربارة پيماني که با پيامبر داشتند سؤال کردند. کَعب بن أَسَد رئيس بني قريظه، با کمال بي‌شرمي اعلام نمود که پيمان پيامبر اسلام را يکطرفه نقص کرده است!

واقدي مي‌نويسد کعب گفت: 

«قَد قَطَعتُهُ کَما قَطَعتُ هذَا القِبالَ، لِقِبالِ نَعلِهِ»![4]

يعني: «من آن پيمان را چنان قطع کردم که اين بند را پاره نمودم و آن، بند کفشش بود»!.

سپس به سعد بن معاذ دشنام دادم و زشتگويي را بجايي رساند که به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز جسارت کرد[5].

در اين شرائط، کار بر مسلمانان سخت شد زيرا از يکسو ده هزار مرد مسلّح در پشت خندق آمادة يورش به مسلمين بودند، و از سوي ديگر يهوديان در داخل مدينه نيز شمشيرهاي خود را براي کشتار مسلمانان تيز کرده بودند. منافقان هم از سم‌پاشي و تضعيف روحيه‌ها کوتاهي نمي‌ورزيدند! قرآن کريم از اين صحنة خطرناک چنين ياد مي‌کند: 

)إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتْ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَ * هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالا شَدِيدًا( (احزاب: 10-11).

«هنگامي را بياد آوريد که دشمنان از بالا و پايين بسوي شما آمدند و زماني که ديده‌ها خيره گشت و دلها به گلوگاهها رسيد و به خدا گمانهاي گوناگون برديد. در آنجا مؤمنان به آزمايش افتادند و به سختي تکان داده شدند».

در همين احوال، بني‌قريظه تصميم مي‌گيرند که شبانه به مسلمانان حمله کنند و به اصطلاح، شبيخون بزنند. با اين تصميم حُيي بن أخطَب را بنزد قريش مي‌فرستند تا هزار مرد از ايشان و هزارتن از قبيلة غطفان با آنان در اين شبيخون همراهي کنند[6].

بگزارش واقدي، يهوديان براي ارعاب مسلمين ابتدا يک گروه ده نفري ازمردان دلير خود را برمي‌گزينند، اين دسته تا نزديک «بَقيع» پيش مي‌آيند ولي با عدّه‌اي از مسلمانان روبرو مي‌شوند و پس از ساعتي درگيري و تيراندازي باز مي گردند[7].

واقدي مي‌نويسد: أبوبکر، چون از جنگ أحزاب ياد مي‌کرد، مي‌گفت: 

«لَقَد خِفنا عَلَي الذَّرارِي بِالمَدينَةِ مِن بَني قُرَيظَة أَشَدُّ مِن خَوفِنا مِن قُرَيشٍ وَغَطَفان»![8]

يعني: «ما براي کودکان (و زنان) خود در مدينه، از بني‌قريظه بيشتر مي‌ترسيديم تا از قريش و غطفان»!

آري، يهوديان خيانتکار براي مسلماناني که با آنها پيمان همياري و حمايت داشتند در خطرناکترين شرائط زندگي چنين وضعي پيش آورده بودند!

نويسندة 23 سال نيز به خيانت يهود بني‌قريظه تصريح مي‌کند و مي‌نويسد: [در جنگ خندق و محاصره مدينه که کار بر مسلمانان دشوار شده بود و خطر پيوستن بني‌قريظه به مهاجمان مکّه امري ممکن‌الوقوع بود و هرگاه صورت مي‌گرفت مسلمان بي‌ترديد دچار شکست قطعي شده و به احتمال قوي بکلّي کار، تباه شده و نهضت محمّدي از بين مي‌رفت...]. (صفحة 176) باز مي‌نويسد: [بنا بود آنها از داخل به ياري قريشيان که مدينه را محاصره کرده بودند بشتابند][9]. با وجود اين، مانند برخي از خاورشناسان مزدور و نازکدل! عقيده دارد که لازم بود پيامبر اسلام پس از پيروزي، در کمال احترام! با اين يهوديان بزرگوار! رفتار کند چنانکه مي‌نويسد: [بايستي(!!) مورد رأفت يا لاأقل مداراي محمّد قرار گيرند]![10]

آري، بنظر حضرات! پيامبر اسلام وظيفه داشت که آنها را رها سازد تا به يهود بني‌قينقاع و بني‌نضير ملحق شوند و دوباره مشرکان عرب را گرد آورند و بر ضدّ مسلمانان بشورانند و اهل مدينه را بکام مرگ افکنند! آيا انصافاً چنين عقيده‌اي، منطقي و صحيح است؟

سيره‌نويس جديد، رفتار عادلانة پيامبر اسلام را با يهوديان خائن نمي‌پسندد، پس جا دارد نخست ملاحظه کنيم که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با بني‌قريظه چه رفتاري پيش گرفت و آنگاه داوري سيره‌نگار را در ترازوي خرد بسنجيم.

کسانيکه با تاريخ اسلام سر و کار دارند مي‌دانند که در نبرد أحزاب، تنها يک «حادثة کم‌نظير» مي‌توانست مسلمانان را از کشتار هولناکي که در انتظارشان بود نجات دهد و شگفتا که آن حادثه بفرمان خدا رخداد و طوفاني سخت برخاست و ديگهاي قريشيان را واژگونه کرد و خيمه‌هاي آنان را از جاي برکند و خاک صحرا را در چشمانشان فرو برد چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم: 

)يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا(  (أحزاب: 9).

«اي کساني که ايمان آورده‌ايد، نعمت خداي را بر خود بياد آريد که چون سپاهياني بسوي شما آمدند. تُندبادي بر ايشان فرستاد